#قطعهای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه
#قطعهای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه
#پارت4
-------------------------------------------------------
پسر ا/ت :" منتظر مامانم روی صندلی داخل دفتر مدیر نشست بودم و با اخم نگاه می کردم سرم پایان بود و به آقای مدیر توضیح می دادم که خودش شروع کرد من مقصر نیستم!"
مدیر به حرف های پسر اهمیت نداد و فقد مشغول صحبت کردن با خانواده اون پسر بود که به شدت زخمی شد بود.
زیاد طول نکشید که ا.ت به مدرسه برسد و بدون معطلی به سمت دفتر مدیر رفت و اونجا پسرش رو با گونه ای کبود و لب پاره شده دید.
چشمان ا.ت با دیدن این از ترس گشاد شد و با عجله به سمت پسرش رفت و او رو در آغوش گرفت.
ا.ت:ریاکی!!
ریاکی:" مامان ، من حالم خوب چیزیم نیست بعدشم تقصیر خودش بود دعوا اون شروع کرد نه من مدیر الکی من آورد اینجا" با اخم به مدیر نگاه می کرد
ا.ت با نگرانی و ترس صورت پسرش رو در دستانش گرفت و گونه ای زخمی اش را نوازش کرد سپس به سمت خانواده اون یکی پسر که با عصبانیت به ا.ت نگاه می کرد برگشت و تعظیمی کرد.
ا.ت:بابت رفتار پسرم معذرت میخوام قول میدم که دیگه این اتفاق نیفته
ریاکی:" اما ....ماماننن من متاسف نیستم" دست به سینه و اخم کرد بود و پشتش کرد و زبون درازی کرد درست مثل رین لجباز
ا.ت آهی کشید و به پسر که به شکل وحشتناکی کتک خورد بود نگاه کرد و سپس با اخمی عصبی به ریاکی نگاه کرد.
ا.ت:من هزینهای درمان پسر تون رو قبول می کنم.
ا.ت به سمت پسرش برگشت و با اخم به او نگاه کرد.
ا.ت:چه دلیلی داشت که از خشونت استفاده کنی؟؟
ریاکی:" از خودشون بپرس اون بهم گفت می خواهی بدونی چرا پدر نداری یا نیستش ؟
پدرت ازت متنفر بود بخاطره همین رهات کرد رفت کرد منم عصبی شدم چند توپ به سبک مهاجم مورد علاقم ایتوشی رین زدم هنوز میگم حقش بود" ریاکی از مادرش فاصله گرفت هنوز با اخم کرد بود متقعد بود مقصر نیست
نگاه ا.نت با شنیدن این حرف پسرش تنگ و سرد شد سپس به سمت پسر رفت.
ا.ت: حداقل بابای بچه ای من مثل بابات نیست که مزاحم دخترا میشه و شب ها همش تو کلوب بود.
مادر پسر با شنیدن حرف های ا.ت با تعجب به شوهرش نگاه کرد سپس به ا.ت.
مادر:در مورد چی حرف می زنی؟؟
ا.ت: بهتر حواست به شوهرت باشه.
ا.ت با سردی به پدر پسر که حالا داشت وی لرزید نگاه مرد سپس به سمت در برگشت.
ا.ت:بیا بریم پسرم اینجا دیگه جای نیست که تو بمونی.
ریاکی دست مادرش گرفت باهم رفتن :" مامان می توانم یک سوال بپرسم؟"
بابای من کیه ؟ اون اصلا کجاست واقعا ما رها کرد رفت چون اگر این کار کرده باش هرگز نمی بخشمش!
صورت ا.ت پر از غم و اندوه شد سپس با ناامیدی آهی کشید و از قدم زدن دست برداشت و به سمت پسرش چرخید و به صورت ریاکی خیره شد.
با نگاه به صورتش برای لحظهای صورت رین رو دید و اندوه چشمانش آنقدر شد که اشکی در چشمانش جمع شد.
ا.ت:ریاکی بهتر در این مورد چیزی ندونی
#پارت4
-------------------------------------------------------
پسر ا/ت :" منتظر مامانم روی صندلی داخل دفتر مدیر نشست بودم و با اخم نگاه می کردم سرم پایان بود و به آقای مدیر توضیح می دادم که خودش شروع کرد من مقصر نیستم!"
مدیر به حرف های پسر اهمیت نداد و فقد مشغول صحبت کردن با خانواده اون پسر بود که به شدت زخمی شد بود.
زیاد طول نکشید که ا.ت به مدرسه برسد و بدون معطلی به سمت دفتر مدیر رفت و اونجا پسرش رو با گونه ای کبود و لب پاره شده دید.
چشمان ا.ت با دیدن این از ترس گشاد شد و با عجله به سمت پسرش رفت و او رو در آغوش گرفت.
ا.ت:ریاکی!!
ریاکی:" مامان ، من حالم خوب چیزیم نیست بعدشم تقصیر خودش بود دعوا اون شروع کرد نه من مدیر الکی من آورد اینجا" با اخم به مدیر نگاه می کرد
ا.ت با نگرانی و ترس صورت پسرش رو در دستانش گرفت و گونه ای زخمی اش را نوازش کرد سپس به سمت خانواده اون یکی پسر که با عصبانیت به ا.ت نگاه می کرد برگشت و تعظیمی کرد.
ا.ت:بابت رفتار پسرم معذرت میخوام قول میدم که دیگه این اتفاق نیفته
ریاکی:" اما ....ماماننن من متاسف نیستم" دست به سینه و اخم کرد بود و پشتش کرد و زبون درازی کرد درست مثل رین لجباز
ا.ت آهی کشید و به پسر که به شکل وحشتناکی کتک خورد بود نگاه کرد و سپس با اخمی عصبی به ریاکی نگاه کرد.
ا.ت:من هزینهای درمان پسر تون رو قبول می کنم.
ا.ت به سمت پسرش برگشت و با اخم به او نگاه کرد.
ا.ت:چه دلیلی داشت که از خشونت استفاده کنی؟؟
ریاکی:" از خودشون بپرس اون بهم گفت می خواهی بدونی چرا پدر نداری یا نیستش ؟
پدرت ازت متنفر بود بخاطره همین رهات کرد رفت کرد منم عصبی شدم چند توپ به سبک مهاجم مورد علاقم ایتوشی رین زدم هنوز میگم حقش بود" ریاکی از مادرش فاصله گرفت هنوز با اخم کرد بود متقعد بود مقصر نیست
نگاه ا.نت با شنیدن این حرف پسرش تنگ و سرد شد سپس به سمت پسر رفت.
ا.ت: حداقل بابای بچه ای من مثل بابات نیست که مزاحم دخترا میشه و شب ها همش تو کلوب بود.
مادر پسر با شنیدن حرف های ا.ت با تعجب به شوهرش نگاه کرد سپس به ا.ت.
مادر:در مورد چی حرف می زنی؟؟
ا.ت: بهتر حواست به شوهرت باشه.
ا.ت با سردی به پدر پسر که حالا داشت وی لرزید نگاه مرد سپس به سمت در برگشت.
ا.ت:بیا بریم پسرم اینجا دیگه جای نیست که تو بمونی.
ریاکی دست مادرش گرفت باهم رفتن :" مامان می توانم یک سوال بپرسم؟"
بابای من کیه ؟ اون اصلا کجاست واقعا ما رها کرد رفت چون اگر این کار کرده باش هرگز نمی بخشمش!
صورت ا.ت پر از غم و اندوه شد سپس با ناامیدی آهی کشید و از قدم زدن دست برداشت و به سمت پسرش چرخید و به صورت ریاکی خیره شد.
با نگاه به صورتش برای لحظهای صورت رین رو دید و اندوه چشمانش آنقدر شد که اشکی در چشمانش جمع شد.
ا.ت:ریاکی بهتر در این مورد چیزی ندونی
- ۳۱۹
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط