🖤 عروس مافیا | پارت اول
🖤 عروس مافیا | پارت اول
ژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کلکل
ساعت ۱۱ شب | عمارت جونگکوک
پدر ا/ت با دستهای لرزون روبهروی جونگکوک نشسته بود.
جونگکوک سیاهپوش، با چهرهای سرد، آخرین کارت رو روی میز گذاشت.
جونگکوک: تموم شد. باختی.
پدر ا/ت: فقط یه فرصت دیگه بهم بده!
جونگکوک نگاهی به ساعتش انداخت.
جونگکوک: پولی که باختی، کم نیست. چطور میخوای پسش بدی؟
مرد چند لحظه سکوت کرد و بعد با تردید گفت:
پدر ا/ت: دخترم... دخترم رو بهت میدم.
جونگکوک نگاهش رو بالا آورد.
جونگکوک: من آدم نمیخرم.
پدر ا/ت: اون دخترمه! هر کاری بخوام میتونم باهاش بکنم!
جونگکوک با بیتفاوتی از جاش بلند شد.
جونگکوک: فردا میارینش اینجا. بدهیتون تسویه شد.
---
🌑 روز بعد | خونه ا/ت
ا/ت با عصبانیت به پدرش خیره شده بود.
ا/ت: یعنی چی منو دادی به یه غریبه؟!
پدر: چارهای نداشتم!
ا/ت: خب برو خودتو بده بهش! چرا من؟!
چند ساعت بعد، دو نفر از افراد جونگکوک جلوی در ظاهر شدن.
ا/ت با دیدنشون سریع به سمت در پشتی رفت، اما قبل از اینکه فرار کنه، صدای مردی رو شنید.
جونگکوک: کجا؟
ا/ت برگشت.
مردی با لباس مشکی، نگاهی سرد و چهرهای غیرقابلخوندن روبهروش ایستاده بود.
ا/ت: به تو ربطی نداره!
جونگکوک چند قدم جلو اومد.
جونگکوک: از امروز، هر کاری میکنی به من مربوطه.
ا/ت: تو دیوونهای؟! من باهات هیچجا نمیام!
جونگکوک بدون تغییر حالت صورتش، به افرادش اشاره کرد.
جونگکوک: ماشین رو آماده کنین.
بعد نگاهش رو به ا/ت دوخت.
جونگکوک: خودت راه میافتی یا مجبوری منتظرم بذاری؟
ا/ت با حرص کیفش رو برداشت.
ا/ت: ازت متنفرم!
جونگکوک در ماشین رو باز کرد.
جونگکوک: نظرت برام اهمیتی نداره. سوار شو.
ا/ت زیر لب غر زد و سوار شد.
جونگکوک هم کنارش نشست و سرد گفت:
جونگکوک: از این لحظه، بدون اجازهی من از عمارت بیرون نمیری. به افرادم بیاحترامی نمیکنی و توی کارهای من دخالت نمیکنی.
ا/ت با تمسخر نگاهش کرد.
ا/ت: دیگه چی؟ اجازه دارم نفس بکشم؟
جونگکوک سرش رو به طرفش چرخوند.
جونگکوک: اگه همینطوری به حرف زدن ادامه بدی، خیلی زود میفهمی اینجا چه قوانینی داره.
ا/ت برای اولین بار ساکت شد؛ نه از ترس، بلکه چون تصمیم گرفته بود زندگی رو برای این مرد سرد و مغرور جهنم کنه!
پایان پارت اول 🖤
ژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کلکل
ساعت ۱۱ شب | عمارت جونگکوک
پدر ا/ت با دستهای لرزون روبهروی جونگکوک نشسته بود.
جونگکوک سیاهپوش، با چهرهای سرد، آخرین کارت رو روی میز گذاشت.
جونگکوک: تموم شد. باختی.
پدر ا/ت: فقط یه فرصت دیگه بهم بده!
جونگکوک نگاهی به ساعتش انداخت.
جونگکوک: پولی که باختی، کم نیست. چطور میخوای پسش بدی؟
مرد چند لحظه سکوت کرد و بعد با تردید گفت:
پدر ا/ت: دخترم... دخترم رو بهت میدم.
جونگکوک نگاهش رو بالا آورد.
جونگکوک: من آدم نمیخرم.
پدر ا/ت: اون دخترمه! هر کاری بخوام میتونم باهاش بکنم!
جونگکوک با بیتفاوتی از جاش بلند شد.
جونگکوک: فردا میارینش اینجا. بدهیتون تسویه شد.
---
🌑 روز بعد | خونه ا/ت
ا/ت با عصبانیت به پدرش خیره شده بود.
ا/ت: یعنی چی منو دادی به یه غریبه؟!
پدر: چارهای نداشتم!
ا/ت: خب برو خودتو بده بهش! چرا من؟!
چند ساعت بعد، دو نفر از افراد جونگکوک جلوی در ظاهر شدن.
ا/ت با دیدنشون سریع به سمت در پشتی رفت، اما قبل از اینکه فرار کنه، صدای مردی رو شنید.
جونگکوک: کجا؟
ا/ت برگشت.
مردی با لباس مشکی، نگاهی سرد و چهرهای غیرقابلخوندن روبهروش ایستاده بود.
ا/ت: به تو ربطی نداره!
جونگکوک چند قدم جلو اومد.
جونگکوک: از امروز، هر کاری میکنی به من مربوطه.
ا/ت: تو دیوونهای؟! من باهات هیچجا نمیام!
جونگکوک بدون تغییر حالت صورتش، به افرادش اشاره کرد.
جونگکوک: ماشین رو آماده کنین.
بعد نگاهش رو به ا/ت دوخت.
جونگکوک: خودت راه میافتی یا مجبوری منتظرم بذاری؟
ا/ت با حرص کیفش رو برداشت.
ا/ت: ازت متنفرم!
جونگکوک در ماشین رو باز کرد.
جونگکوک: نظرت برام اهمیتی نداره. سوار شو.
ا/ت زیر لب غر زد و سوار شد.
جونگکوک هم کنارش نشست و سرد گفت:
جونگکوک: از این لحظه، بدون اجازهی من از عمارت بیرون نمیری. به افرادم بیاحترامی نمیکنی و توی کارهای من دخالت نمیکنی.
ا/ت با تمسخر نگاهش کرد.
ا/ت: دیگه چی؟ اجازه دارم نفس بکشم؟
جونگکوک سرش رو به طرفش چرخوند.
جونگکوک: اگه همینطوری به حرف زدن ادامه بدی، خیلی زود میفهمی اینجا چه قوانینی داره.
ا/ت برای اولین بار ساکت شد؛ نه از ترس، بلکه چون تصمیم گرفته بود زندگی رو برای این مرد سرد و مغرور جهنم کنه!
پایان پارت اول 🖤
- ۶۶۴
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط