معلم با صدایی بلند گفت:بچه ها دفترهای دیکته تون روی میز.پ

معلم با صدایی بلند گفت:بچه ها دفترهای دیکته تون روی میز.پسر دستش را توی کیف کرد و کاغذی بیرون آورد و با دست دیگر مداد نیم خورده اش را از بین دندانهایش بیرون کشید.
معلم گفت مادر، پسر نوشت:مریض است، معلم گفت:پدر، پسر نوشت:ندارم، معلم با صدایی کشیده ادامه داد آسمان آبی، پسر به پنجره کلاس نگاه کرد و نوشت:ابری و سیاه
معلم گفت:غذای لذیذ، چشمان پسرک تار شد و دستش را محکم روی شکمش فشار داد.معلم گفت:ددوست خوب، بغل دستی پسر با صدایی لرزان و گرفته گفت:خانم اجازه رضا روی زمین افتاده.
دیدگاه ها (۱)

از شهرهای بزرگکه در قصه های تو نبودند می ترسماز خیابان هایی ...

"زن" نیستم اگر زنانه پای عشـــــــــــــــقم نایستم! ...

سلام ... روز خوش دوستان خوبم

شب بخیر دوستان خوبم ... برای همه شب خوبی رو آرزو میکنم ... ا...

My Fateful Destinyسرنوشت شوم من part۱۴ پلک هاش رو روی هم قرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط