معرفی کتاب رقبای الهی

《معرفی کتاب رقبای الهی》

کمدی که راز داشت، نه فقط لباس

از برادرم فارست خبری نبود، اما من هنوز براش نامه می‌نوشتم.
هر شب، یه برگ کاغذ، چند خط امید، و بعد میذاشتمش زیر کمد. کمد جادویی که مال من و فارست بود.
و عجیب‌ترین بخش ماجرا؟
نامه‌ها غیب می‌شدن!

انگار یه نیروی جادویی اونا رو می‌برد…
دیدگاه ها (۰)

ماه‌ها گذشته بود و جوابی نیومده بود.داشتم باور می‌کردم که فا...

کاغذ رو باز کردم، نفسم بند اومد.هیچ نشونه‌ای از فارست نبود، ...

😭💫🔥

فقط یه فصل دیگ_

ازت -متنفرم-

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط