دو نیمه ماه♡
دو نیمه ماه♡
Part¹⁵ اختلافات
از زبان مایا:
وقتی از کابینت بیرون آمدیم و به سالن برگشتیم، دیگر خبری از تنش نبود. لحن مامان و بابا به طرز عجیبی دوستانه شده بود، انگار که هیچ یک از آن حرفهای هولناک دربارهی «کشتن» هرگز گفته نشده بود. این تغییر ناگهانی، مغز رایا را به هم ریخته بود، اما من یک چیز را یاد گرفته بودم: وقتی بزرگترها اینقدر سریع سکوت میکنند، یعنی چیزی وحشتناکتر از آن چیزی است که شنیدهایم.
«رایا، گریه نکن.» زمزمه کردم. «ما فقط بخشی از ماجرا را شنیدیم. مامان و بابا همیشه یک روی پنهان دارند. یادت است چطور پشت سر هم دروغ میگویند؟»
رایا با چشمانی قرمز و متورم سر تکان داد. «اما... کشتن... این دیگه شوخی نیست، مایا. اون قول...»
«همینجاست که باید هوشمند باشیم، رایا. ما باید بفهمیم لیا کیه؟ و این قول چه ربطی به آرزو دارد که عمو دنبالش بود. پدر و عمو دقیقاً در دو مسیر متضاد قرار دارند.»
تخیلات رایا:
امیلیا: این اسم... این حس که مامان ما هویت دیگری داشته، حالا قویتر شده. اگر او کسی است که میتواند قول قتل بدهد، پس اون از پدر هم خطرناکتر است، چون در ظاهر مظلوم است.
رئیس باند: او از گذشته متنفر است و میخواهد با حذف «دوستان قدیمی» گذشته را پاک کند. او این کار را برای رسیدن به «آرزو » یا برای محافظت از ما انجام میدهد؟
از زبان نایلا کورا :
«از اول نباید میاومدم، اینجوری همه چیز برام عادی میموند...» روی تخت افتاده بودم و خیلی خسته و بیحوصله بودم. دیگر نمیتوانستم دوام بیاورم. سریع از جا پریدم تا یه سر و گوشی اب بدم. خیلی آرام از پلهها پایین آمدم و در آشپزخانه متوجه حضور دو بچه شدم. «بچهها اونجا چیکار میکردن؟» فکر کردم هانا اون ها رو نیاورده است. به سمتشان رفتم و خیلی آرام گفتم: «سلام.»
دختره انگار از جا پرید و سرش را پایین انداخت. بعد خیلی آرام گفت: «میشه من و مایا رو یواشکی ببرید بالا؟»
من که حوصلم سر رفته بود، با خودم گفتم: «شاید با بچهها بازی کردن بهترم کنه.» گفتم: «باشه.»
ولی اون قسمت یواشکی، رو نفهمیدم چرا گفت.
آنها را به طبقه بالا بردم، در را قفل کردم و شروع به صحبت کردم: «خب بچهها، چرا دارید قایم میشید؟»
پسرا پاسخ داد: «ما یواشکی بدون اجازه اومدیم اینجا. لطفاً به کسی نگید.»
من حواسم بود که لحن یکی از آنها زیادی تو دل برو بود، اما از طرفی دلشان برای بازی کردن تنگ شده بود. گفتم: «از دست شما بچهها... خب حالا اسمتون چیه؟»
آنها گفتند: «رایا و مایا هستیم.»
معرفی کردم: «منم نایلا کورا هستم. بیاید دوست باشیم.»
بچهها مشغول بودند (سرشان گرم کاری دیگر بود). ندوباره پرسیدم: «خب بچهها، شما چند سالتونه؟ برای این کارها یکم کوچولو نیستید؟»
آنها پاسخ دادند: چهار سال!
باورم نمیشد. در ذهنم فکر کردم: «واقعاً چهار سالشونه؟ دفعه قبل فکر کردم دو سالشونه. چقدر کوچولو هستن.»
سپس پرسیدم: «خب دقیقاً تعریف کن چی شد؟ چرا اینقدر دمقید؟»
رایا و مایا شروع کردند به تعریف کردن تمام چیزهایی که از صحبتهای هانا و مایکی شنیده بودند، از جمله اشارهی هانا به «کشتن دوستان قدیمی» و آن مکالمات ناگهانی در آشپزخانه.
همین که داستان عجیب و غریب را شنیدم، مغزم شروع کرد به متصل کردن نقطهها، هرچند کاملاً درهمبرهم بود:
«این با توجه به این چیزا و قضیه کادوئس یعنی ایزانا عضو باند خلافکار است و رئیس باند هم بابای این بچهها (یعنی مایکی) و برادر ایزانا_ساما است. چقدر پیچیده است... مغزم دیگه...»
از زبان رایا :
مایا سعی میکرد آرام باشم، اما حرفهای بابا ، ذهنم را به سمت نایلا برد. نایلا گفته بود عمو عضو یک باند خلافکار هستند و بابا رئیس آن است! این دو حرف کاملاً با هم در تضاد است.
به مایا نگاه کردم، سعی کردم صدایی از گلویم خارج نکنم، اما ذهنم مثل یک مانگای بدون مرز در حال ورق خوردن بود.
«آیا پدر دارد برای ما یک دنیای امن میسازد، یا دارد ما را وارد دنیای خطرناکش میکند؟ آیا آن دوستی که قرار است کشته شود، برای نجات ما لازم است؟»
سکوت بهترین است. فعلاً باید ببینیم ایزانا دقیقاً دنبال چیست و «آرزو» چه معنایی دارد.
Part¹⁵ اختلافات
از زبان مایا:
وقتی از کابینت بیرون آمدیم و به سالن برگشتیم، دیگر خبری از تنش نبود. لحن مامان و بابا به طرز عجیبی دوستانه شده بود، انگار که هیچ یک از آن حرفهای هولناک دربارهی «کشتن» هرگز گفته نشده بود. این تغییر ناگهانی، مغز رایا را به هم ریخته بود، اما من یک چیز را یاد گرفته بودم: وقتی بزرگترها اینقدر سریع سکوت میکنند، یعنی چیزی وحشتناکتر از آن چیزی است که شنیدهایم.
«رایا، گریه نکن.» زمزمه کردم. «ما فقط بخشی از ماجرا را شنیدیم. مامان و بابا همیشه یک روی پنهان دارند. یادت است چطور پشت سر هم دروغ میگویند؟»
رایا با چشمانی قرمز و متورم سر تکان داد. «اما... کشتن... این دیگه شوخی نیست، مایا. اون قول...»
«همینجاست که باید هوشمند باشیم، رایا. ما باید بفهمیم لیا کیه؟ و این قول چه ربطی به آرزو دارد که عمو دنبالش بود. پدر و عمو دقیقاً در دو مسیر متضاد قرار دارند.»
تخیلات رایا:
امیلیا: این اسم... این حس که مامان ما هویت دیگری داشته، حالا قویتر شده. اگر او کسی است که میتواند قول قتل بدهد، پس اون از پدر هم خطرناکتر است، چون در ظاهر مظلوم است.
رئیس باند: او از گذشته متنفر است و میخواهد با حذف «دوستان قدیمی» گذشته را پاک کند. او این کار را برای رسیدن به «آرزو » یا برای محافظت از ما انجام میدهد؟
از زبان نایلا کورا :
«از اول نباید میاومدم، اینجوری همه چیز برام عادی میموند...» روی تخت افتاده بودم و خیلی خسته و بیحوصله بودم. دیگر نمیتوانستم دوام بیاورم. سریع از جا پریدم تا یه سر و گوشی اب بدم. خیلی آرام از پلهها پایین آمدم و در آشپزخانه متوجه حضور دو بچه شدم. «بچهها اونجا چیکار میکردن؟» فکر کردم هانا اون ها رو نیاورده است. به سمتشان رفتم و خیلی آرام گفتم: «سلام.»
دختره انگار از جا پرید و سرش را پایین انداخت. بعد خیلی آرام گفت: «میشه من و مایا رو یواشکی ببرید بالا؟»
من که حوصلم سر رفته بود، با خودم گفتم: «شاید با بچهها بازی کردن بهترم کنه.» گفتم: «باشه.»
ولی اون قسمت یواشکی، رو نفهمیدم چرا گفت.
آنها را به طبقه بالا بردم، در را قفل کردم و شروع به صحبت کردم: «خب بچهها، چرا دارید قایم میشید؟»
پسرا پاسخ داد: «ما یواشکی بدون اجازه اومدیم اینجا. لطفاً به کسی نگید.»
من حواسم بود که لحن یکی از آنها زیادی تو دل برو بود، اما از طرفی دلشان برای بازی کردن تنگ شده بود. گفتم: «از دست شما بچهها... خب حالا اسمتون چیه؟»
آنها گفتند: «رایا و مایا هستیم.»
معرفی کردم: «منم نایلا کورا هستم. بیاید دوست باشیم.»
بچهها مشغول بودند (سرشان گرم کاری دیگر بود). ندوباره پرسیدم: «خب بچهها، شما چند سالتونه؟ برای این کارها یکم کوچولو نیستید؟»
آنها پاسخ دادند: چهار سال!
باورم نمیشد. در ذهنم فکر کردم: «واقعاً چهار سالشونه؟ دفعه قبل فکر کردم دو سالشونه. چقدر کوچولو هستن.»
سپس پرسیدم: «خب دقیقاً تعریف کن چی شد؟ چرا اینقدر دمقید؟»
رایا و مایا شروع کردند به تعریف کردن تمام چیزهایی که از صحبتهای هانا و مایکی شنیده بودند، از جمله اشارهی هانا به «کشتن دوستان قدیمی» و آن مکالمات ناگهانی در آشپزخانه.
همین که داستان عجیب و غریب را شنیدم، مغزم شروع کرد به متصل کردن نقطهها، هرچند کاملاً درهمبرهم بود:
«این با توجه به این چیزا و قضیه کادوئس یعنی ایزانا عضو باند خلافکار است و رئیس باند هم بابای این بچهها (یعنی مایکی) و برادر ایزانا_ساما است. چقدر پیچیده است... مغزم دیگه...»
از زبان رایا :
مایا سعی میکرد آرام باشم، اما حرفهای بابا ، ذهنم را به سمت نایلا برد. نایلا گفته بود عمو عضو یک باند خلافکار هستند و بابا رئیس آن است! این دو حرف کاملاً با هم در تضاد است.
به مایا نگاه کردم، سعی کردم صدایی از گلویم خارج نکنم، اما ذهنم مثل یک مانگای بدون مرز در حال ورق خوردن بود.
«آیا پدر دارد برای ما یک دنیای امن میسازد، یا دارد ما را وارد دنیای خطرناکش میکند؟ آیا آن دوستی که قرار است کشته شود، برای نجات ما لازم است؟»
سکوت بهترین است. فعلاً باید ببینیم ایزانا دقیقاً دنبال چیست و «آرزو» چه معنایی دارد.
- ۲.۲k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط