رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۶۴
بعد از انجام کارهاي مربوطه دست و صورتمو شستم
و بیرون اومدم.
دستی توي موهام کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.
بلند گفتم: ایمان؟
از صدایی نشنیدم.
دم آشپزخونه وایسادم که با نبودش اخمی کردم و چرخیدم.
بازم صداش کردم اما جوابی بهم نداد.
گوشیمو از روي اپن برداشتم و روشنش کردم که
دیدم پیامی ازش دارم.
سریع بازش کردم و متنشو خوندم.
_کاري برام پیش اومده، معلوم نیست کی برگردم.
اخمهام به هم گره خوردند و بهش زنگ زدم اما با
خاموش بودن گوشیش دلم هري ریخت.
کجا رفته؟
واسش فرستادم: پیاممو دیدي بهم زنگ بزن.
گوشیو روي اپن گذاشتم و دستی به صورتم
کشیدم.
آروم باش، هر جا رفته آخرش برمیگرده، اونوقت
سوال پیچش میکنی.
وارد آشپزخونه شدم و کرهی بادوم زمینیو از توي
یخچال برداشتم و به همراه نون روي میز گذاشتم.
کتري کمی داغ بود و این یعنی اینکه صبحونه
خورده رفته.
چاي رو دم گذاشتم و روي صندلی نشستم و مشغول
خوردن شدم.
*******
در قابلمه رو گذاشتم و وارد هال شدم.
روي مبل نشستم و تلوزیونو روشن کردم.
چرا مهرداد امروز کلاسشو کنسل کرد؟
ناخون شستمو توي دهنم بردم و گازش گرفتم.
بیطاقت گوشیمو برداشتم و روشنش کردم.
وارد اینستا شدم و آیدي پیجشو زدم.
با پیدا کردنش با کمی مکث روش لمس کردم که
صفحهشو باز کرد.
با دیدن آخرین پستش نفسم بند اومد و حس
حسادت وجودمو پر کرد.
لادن کنارش چه غلطی میکنه؟!
زیرشو خوندم.
" Best night "
همون دیشبم آپلود شده بود.
دندونهامو روي هم فشار دادم و دستمو مشت کردم.
ماهانم همراهشون بود.
به اطرافشون که دقت کردم دیدم همون ساختمونیه
که مدلینگا پنهونی دارنش.
اشک توي چشمهام حلقه زد.
اولین بار اونجا واسم گیتار زدي.
چند روز پیش واسه خودم گفتم وقتی من از پیشت
برم میري سراغ یکی دیگه، انگار داره حرفم درست
از آب درمیاد.
دیشب من غرق بغض بودم و تو غرق خوشی.
وارد پیج لادن شدم که دیدم همین عکسو گذاشته.
یه عکس دیگه هم بود که با مهرداد و چندتا از مدلینگهاي دیگه بود.
عدهاي بخاطر خوب شدن رابطهش با مهرداد بهش
تبریک گفته بودند.
به معناي واقعی گریم گرفته بود.
ذهنم سمت یه ماه پیش کشیده شد.
_وقتی درمان شدید میرید با لادن ازدواج میکنید؟
با تعجب گفت: چی؟! چرا باید برم با اون ازدواج
کنم؟
با غم گفتم: چون قرار بود باهاش ازدواج کنید و هم
اینکه دوستون داره.
با قاطعیت توي صداش گفت: نه ازدواج نمیکنم.
لبخند محوي زدم.
-منو چیکار میکنید؟
خیره نگاهم کرد.
_فعلا بهت جوابی نمیدم.
گوشیمو کنارم انداختم و پاهامو توي شکمم جمع
کردم.
بغض بدي به گلوم چنگ میزد.
نزدیک بود بزنم زیر گریه اما یه دفعه صداي آیفون
توي خونه پیچید.
با فکر به اینکه ایمانه چندتا نفس عمیق کشیدم تا
شاید بغضم از بین بره.
بلند شدم و به سمت آیفون رفتم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۵وقتی کسیو توي مانیتور ندیدم گوشیو...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۷بیحرف به چشمهاش زل زدم.کاش میشد ب...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۳یه دفعه سرشو بالا آورد و با عصبان...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۲من مطهره رو راحت به دست نیاوردم ک...

آقازاده(p۲)به عمارتش رسیدیم که اهسته از ماشین پیاده شدم..پشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط