رمان : مادام کوچولوی کیم

رمان : مادام کوچولوی کیم
part :1
خورشید هنوز با تردید از پشتِ کوه‌های مه‌آلودِ حاشیه‌یِ سئول بالا نیامده بود که اولین پرتوهایِ نور، از میانِ پرده‌هایِ سنگینِ مخملِ اتاقِ «مادام کوچولو» گذشتند. اتاق، وسیع و با شکوه بود؛ دیوارهایی که با کاغذدیواری‌هایِ طرحِ گل‌هایِ درشت و طلایی پوشانده شده بودند، و کف‌پوشی از چوبِ بلوط که بویِ ملایمِ موم و رز می‌داد.

روی تختِ بزرگ و سفید، دخترکِ چهارده‌ساله‌ای که تمامِ آرامشِ جهان را در چهره‌اش داشت، در خوابی عمیق بود. او، دخترِ کیم تهیونگ، وارثه‌یِ اصالتی بود که با هر قدمش، تاریخِ خانواده‌یِ کیم در یادها زنده می‌شد.

صدایِ ملایمِ ساعتِ دیواریِ قدیمی، که با ضرب‌آهنگی منظم و آرام تیک‌تاک می‌کرد، تنها صدایِ موجود در سکوتِ صبح بود. در همین حال، در بخشِ دیگری از عمارت، مردی با وقار و هیبت، در حالی که روپوشِ ابریشمیِ سرمه‌ای‌رنگش را به تن داشت، در تراسِ بزرگِ سالنِ اصلی ایستاده بود. او تهیونگ بود؛ مردی که در عینِ داشتنِ قدرتی بی‌کران، نگاهی از مهربانیِ بی‌پایان به دنیا داشت. او در همان لحظه، به باغچه‌یِ وسیع و منظمِ جلویِ عمارت خیره شده بود؛ جایی که گل‌هایِ لیلیوم و یاس، زیرِ قطراتِ شبنم، می‌درخشیدند.

تهیونگ با آرامشی که از سال‌ها تجربه نشأت می‌گرفت، به فکرِ روزِ پیشِ رو بود. امروز روزِ خاصی نبود، اما در عمارتِ کیم، هر روز با نوعی از نظمِ بی‌نقص و زیباییِ کلاسیک آغاز می‌شد. او می‌دانست که دخترش، که حالا در آستانه‌یِ ورود به دورانِ نوجوانیِ باشکوه قرار داشت، به زودی از خواب بیدار خواهد شد و دنیایِ او را با نگاهِ کنجکاو و آرامش‌بخشِ خود، رنگ‌آمیزی خواهد کرد.

در همین اثنا، در آشپخانه‌یِ بزرگ و روشن، خدمتکاران با حرکاتی بسیار آهسته و دقیق، مشغولِ آماده‌سازیِ میزِ صبحانه بودند. صدایِ برخوردِ ظریفِ قاشق‌هایِ نقره با ظروفِ چینیِ ارکیده‌دار، موسیقیِ پس‌زمینه‌یِ این صبحِ ساکت بود. بویِ نانِ تازه و چایِ مخصوصی که از گیاهانِ کوهستان دم شده بود، در فضایِ سالن‌ها می‌پیچید و حسی از امنیتِ مطلق را به اتمسفرِ خانه تزریق می‌کرد.

مادام کوچولو، در میانه‌یِ رؤیایی که احتمالاً در آن، میانِ باغ‌هایِ بی‌کران قدم می‌زد، هنوز بی‌خبر از آن بود که امروز، آغازگرِ فصلِ جدیدی از زندگیِ آرام و باوقارِ او در این قلمروِ باشکوه خواهد بود.

***
دیدگاه ها (۳)

𝖕𝖆𝖗𝖙5عمارت جونگ کوک در شمال شهر بود.بزرگ‌تر از عمارت آقای کا...

دردسرهای بچه داری پارت۶

نام رمان: در سایه‌ی پناهگاه شیرینپارت ۴: عطر در آشپزخانها.ت ...

معاملهp2سه روز بعد، کاروان خاندان کیم مقابل عمارت جئون توقف ...

(ادامه ی پارت آخر) گوون خیلی مطمئن سر تکان داد.گوون: آره!لی ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁸﴿ویو راوی﴾ماشین بعد از حدود بیست دقیقه...

پارت ۴۷هنوز همهمه‌ی مهمان‌ها درباره‌ی تصمیمِ آقای کیم و خروج...

سناریو تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط