لبخند روی لباش خیلی گرم بود مسکن و لیوان اب رو گرفتم و ...
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ²²
.
.
لبخند روی لباش خیلی گرم بود ، مسکن و لیوان اب رو گرفتم و خوردم و بعد از تشکر کوتاهی پرده رو زد و رفت
سرم رو گذاشتم روی بالشت ، دفترچهای که مدیر بهم داده بود رو زیر بالشتم گذاشتم و چشمام رو بستم ، پلکام کم کم سنگین شد و خوابم برد.
...
با تکون ارومی که تخت خورد بیدار شدم . به پایین تخت نگاه کردم ، میسون بود ؛ نگاهش به سمتم برگشت و باهام چشم تو چشم شد ، یهو انگار برق گرفتش
میسون : ملودی خوبی؟ ببینمت ، جاییت زخم نشده ؟ چشمات خوبه؟ درد نداره؟ سرت چطوره؟ الان بهتری؟ دارو هاتو خوردی؟
دستمو گذاشتم رو دستش و از روی صورتم پایین اوردم و نذاشتم ادامه بده
ملودی : خوبم خوبم نفس بگیر دختر
اروم نشستم ، با نگاه نگرانش سرتاپای منو آنالیز میکرد ، اخماش توهم رفت و گوشم رو محکم گرفت
میسون : آخه عقل کُل برای چی وقتی میدونستی آلرژی داری به فلفلا دست زدی
تند تند پشت سر هم به دستش ضربه زدم و چشمامو به هم فشار دادم
ملودی : آی آی آییی
سریع دستشو برداشت
میسون : چی شد ؟؟؟ خوبی؟؟
تک خندهای کردم که نشست روی تخت و دست به سینه شد
میسون : دخترهیِ.... فک کرده من مسخرهشم
لبخندی زدم و با صدای ارومی گفتم
ملودی : خوبم نگرانم نباش ، واقعا نمیدونستم آلرژیم اینقدر شدیده . راستی سارانگ و داهی هنوز خوابگاهن؟
انگار چیزی یادش اومده باشه سریع برگشت سمتم
میسون : هیییی تو اصن امروز مرخصی داشتییی چرا اومدیییی
سری تکون دادم
ملودی : نمیدونستم ، به هرحال الان حالم کاملا خوبه نگران نباش فقط یههههه کوچولو سرگیجه و سردرد دارم
توی دلم گفتم کاش واقعا یه کوچولو بود ، ای کاش چشمام از سوزش قصد جر واجر کردن پلکام رو نداشت.. هرچند الان یکم کمتر شده بود. اما فقط یکم. نگاهش رو به سمتم برگردوند ، دستش رو به سمت صورتم برد و باریکهی موهام رو از صورتم کنار زد و بعد دستش رو روی صورتم نشوند ، نگاهش زیادی مهربون و نگران بود . برای چند لحظه دلم به حالش سوخت..
میسون : خیلی نگرانت شدم ، لطفا مراقب خودت باش ، تو واقعا برای ما عزیزی
لبخندی زدم
ملودی : در عرض دو سه روز؟
لبخندی زد
میسون : در عرض دو سه روز
دستم رو روی دستش گذاشتم
ملودی : باشه ، ولی شرط داره
اخم ظریف و نامحسوسی به صورتش اومد
میسون : چی؟؟
ملودی : شام آخر هفته دعوتم کنی
چشمکی زدم که زد زیر خنده و در همون حال گفت
میسون : باشه باشه اخر هفته با من
لبخندی زدم و اروم باهاش خندیدم که صدای زنگ بلند شد
ملودی : زنگ تفریحه؟
میسون : نه ، زنگه کلاسه ، زنگ تفریح یه ربع پیش خورد
تعجب کردم ، چطور متوجه نشدم ؟ یعنی این همه وقت خواب بودم ؟ میسون از جاش بلند شد و دستی به دامنش کشید
میسون : پاشو یه اب به صورتت بزن و بعد برو سر کلاست این زنگ ریاضی دارین ، اقای ایم شوهرتم باشه سر کلاسش شوخی نداره رات نمیده
اگر داهی یا سارانگ اینو میگفتن میکشتمشون اما با این حرف میسون زدم زیر خنده و اروم به بازوش زدم
ملودی : دخترهی دیوونه
لبخندی زد
میسون : راست میگم از سیثانیه آخر کلاسم نمیگذره
اینبار خودش هم با من خندید . پس آقای ایم معلم ریاضی بود . دستم رو گرفت و از تخت پایین اومدم
میسون : من میرم ، فعلا
دستی براش تکون دادم . دفترچه رو برداشتم ، بعد از اینکه آبی به صورتم زدم دستمالی برداشتم و به سمت کلاس رفتم . از پله ها بالا رفتم که دیدم آقای ایم توی یک قدمی عه درِ کلاسه ، نمیدونم چرا ولی حرفه میسون تو سرم اکو شد و بی اراده با وجود سرگیجهای که داشتم با تمام توان به سمت کلاس دوییدم و همین که اقای ایم دستشو گذاشت روی در کلاس و بازش کرد ، در عقبی رو محکم باز کردم و رفتم تو و با دو به سمت میزم رفتم و نشستم سرجام . همه به خصوص اقای ایم با چشمایی که داشت از حدقه بیرون میزد بهم زل زده بودن
𝒫𝒶𝓇𝓉 ²²
.
.
لبخند روی لباش خیلی گرم بود ، مسکن و لیوان اب رو گرفتم و خوردم و بعد از تشکر کوتاهی پرده رو زد و رفت
سرم رو گذاشتم روی بالشت ، دفترچهای که مدیر بهم داده بود رو زیر بالشتم گذاشتم و چشمام رو بستم ، پلکام کم کم سنگین شد و خوابم برد.
...
با تکون ارومی که تخت خورد بیدار شدم . به پایین تخت نگاه کردم ، میسون بود ؛ نگاهش به سمتم برگشت و باهام چشم تو چشم شد ، یهو انگار برق گرفتش
میسون : ملودی خوبی؟ ببینمت ، جاییت زخم نشده ؟ چشمات خوبه؟ درد نداره؟ سرت چطوره؟ الان بهتری؟ دارو هاتو خوردی؟
دستمو گذاشتم رو دستش و از روی صورتم پایین اوردم و نذاشتم ادامه بده
ملودی : خوبم خوبم نفس بگیر دختر
اروم نشستم ، با نگاه نگرانش سرتاپای منو آنالیز میکرد ، اخماش توهم رفت و گوشم رو محکم گرفت
میسون : آخه عقل کُل برای چی وقتی میدونستی آلرژی داری به فلفلا دست زدی
تند تند پشت سر هم به دستش ضربه زدم و چشمامو به هم فشار دادم
ملودی : آی آی آییی
سریع دستشو برداشت
میسون : چی شد ؟؟؟ خوبی؟؟
تک خندهای کردم که نشست روی تخت و دست به سینه شد
میسون : دخترهیِ.... فک کرده من مسخرهشم
لبخندی زدم و با صدای ارومی گفتم
ملودی : خوبم نگرانم نباش ، واقعا نمیدونستم آلرژیم اینقدر شدیده . راستی سارانگ و داهی هنوز خوابگاهن؟
انگار چیزی یادش اومده باشه سریع برگشت سمتم
میسون : هیییی تو اصن امروز مرخصی داشتییی چرا اومدیییی
سری تکون دادم
ملودی : نمیدونستم ، به هرحال الان حالم کاملا خوبه نگران نباش فقط یههههه کوچولو سرگیجه و سردرد دارم
توی دلم گفتم کاش واقعا یه کوچولو بود ، ای کاش چشمام از سوزش قصد جر واجر کردن پلکام رو نداشت.. هرچند الان یکم کمتر شده بود. اما فقط یکم. نگاهش رو به سمتم برگردوند ، دستش رو به سمت صورتم برد و باریکهی موهام رو از صورتم کنار زد و بعد دستش رو روی صورتم نشوند ، نگاهش زیادی مهربون و نگران بود . برای چند لحظه دلم به حالش سوخت..
میسون : خیلی نگرانت شدم ، لطفا مراقب خودت باش ، تو واقعا برای ما عزیزی
لبخندی زدم
ملودی : در عرض دو سه روز؟
لبخندی زد
میسون : در عرض دو سه روز
دستم رو روی دستش گذاشتم
ملودی : باشه ، ولی شرط داره
اخم ظریف و نامحسوسی به صورتش اومد
میسون : چی؟؟
ملودی : شام آخر هفته دعوتم کنی
چشمکی زدم که زد زیر خنده و در همون حال گفت
میسون : باشه باشه اخر هفته با من
لبخندی زدم و اروم باهاش خندیدم که صدای زنگ بلند شد
ملودی : زنگ تفریحه؟
میسون : نه ، زنگه کلاسه ، زنگ تفریح یه ربع پیش خورد
تعجب کردم ، چطور متوجه نشدم ؟ یعنی این همه وقت خواب بودم ؟ میسون از جاش بلند شد و دستی به دامنش کشید
میسون : پاشو یه اب به صورتت بزن و بعد برو سر کلاست این زنگ ریاضی دارین ، اقای ایم شوهرتم باشه سر کلاسش شوخی نداره رات نمیده
اگر داهی یا سارانگ اینو میگفتن میکشتمشون اما با این حرف میسون زدم زیر خنده و اروم به بازوش زدم
ملودی : دخترهی دیوونه
لبخندی زد
میسون : راست میگم از سیثانیه آخر کلاسم نمیگذره
اینبار خودش هم با من خندید . پس آقای ایم معلم ریاضی بود . دستم رو گرفت و از تخت پایین اومدم
میسون : من میرم ، فعلا
دستی براش تکون دادم . دفترچه رو برداشتم ، بعد از اینکه آبی به صورتم زدم دستمالی برداشتم و به سمت کلاس رفتم . از پله ها بالا رفتم که دیدم آقای ایم توی یک قدمی عه درِ کلاسه ، نمیدونم چرا ولی حرفه میسون تو سرم اکو شد و بی اراده با وجود سرگیجهای که داشتم با تمام توان به سمت کلاس دوییدم و همین که اقای ایم دستشو گذاشت روی در کلاس و بازش کرد ، در عقبی رو محکم باز کردم و رفتم تو و با دو به سمت میزم رفتم و نشستم سرجام . همه به خصوص اقای ایم با چشمایی که داشت از حدقه بیرون میزد بهم زل زده بودن
- ۲.۲k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط