مسئول کاروان شهدا میگفتپیکر شهدا را برای تشیع می بردن نز

مسئول کاروان شهدا میگفت:پیکر شهدا را برای تشیع می بردن نزدیک خرم آ باد دیدم جلو یکی از این تریلی ها شلوغ شده ،اومدم جلو دیدم یه دختر شهید جلو تریلی دراز گشیده، گفتم چی شده؟
گفتن:هیچی این دختره اسم بابا شو رو این تابوتا دیده گفته تا بابامو نبینم نمیزارم رد بشید.بهش گفتم صبر کن دو روز دیگه میرسن تهران معراج شهدا می بر نشون برمیگردونن، گفت نه من حالیم نمیشه من به دنیا نیو مده بودم بابام شهید شده باید بابا مو ببینم.
گفت تابوتو گذاشتم زمین پرچمشو باز کردم یه کفن کوچولو در آ وردم ،سه چهار تیکه استخوان دادم هی به چشماش میمالید هی میکفت بابا بابا......
میگفت:دیدم این دختر داره جون میده،گفتم دیگه بسه عزیزم بذار بریم...
گفت تروخدا بذار یه خواهش بکنم؟
گفتم بگو ...
گفت حالا که میخواید ببرید به من بگید استخوان دست بابام کدومه؟
میگفت استخوان دست باباشو دادم تا گرفت گذاشت رو سرش ، گفت : آرزو داشتم یه روز بابام دست بکشه به سرم
به یاد تمام شهدا بفرستین ذکر مقدس صلوات....
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد و عجل فر جهم
دیدگاه ها (۶)

آیا میدانید شباهت امام علی (ع) و سوره توحید در چیست؟؟؟ رسول ...

آیا میدانید امام محمدباقرمادرش فاطمه دخترامام حسن مجتبی است ...

رخت ها رو جمع کردم توی حیاط تا وقتی برگشتم بشویم.وقتی برگشتم...

بسم الله الرحمن الرحیم«محبان امام زمان حتم بخوانید»١٣ راه بر...

مه ای در میانه جنگل. Part 1

khiyanat duroqhin𝚙𝚊𝚛𝚝4بورام هم از بالای نرده های اتاق بهش خی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط