My professor
My professor
Chapter:2
Part:84
اما بعد ، یه دفعه، بی مقدمه، تن نحيف دختر رو سینه ی پهن و ورزیده ش پرس کرد
کمر کوچیک هیزل تقریبا تو اون فضای بزرگ و گرم گم شده بود ...
جونگ کوک فشار بازوهاش رو بیشتر و بیشتر میکرد و سر دختر رو محکم تر به سینه ی خودش فشار میداد ... تو اون لحظات ، هر نفسی که میکشید مثل نیش تو سینش فرو میرفت و مثل زهر از ریه هاش خارج میشد ...
اما هیزل، اونقدر گیج و مصیبت زده به نظر میرسید که انگار اصلا متوجه حضور جئون نیست ...
و هنوز از فضای بین بازوهای مرد ، به پنجره خیره مونده بود
نفسای جونگ کوک تند تر و تند تر شد و گلوش از خشم ورم کرد ... تاوان دادن دختری که دوستش داشت بزرگ ترین ترس زندگی جونگ کوک بود ... و حالا که اتفاق افتاده بود،نمیدونست باید زمین و آسمونو به هم بدوزه یا همینطور اون دخترک ساکت و معصوم رو بین بازوهاش فشار بده ....
جئون نفسش رو حبس کرد صورتش رو عقب برد ... شونه های هیزل رو گرفت و چشماشو
نگاه کرد ... دهن باز کرد چیزی بگه .... .. اما ترسید ! ترسید که هیزل اونو نشنوه !
ترسید که هیزل با نشنیدن حرفاش ، بغض کنه ....
دور و برشو نگاه کرد تا راه دیگه ای پیدا کنه و روی میز یه تخته شاسی دید که روی اون برگه ی وضعیت بیمار و یه خودکار بود ...
جئون خودکار رو برداشت و روی کف دست هیزل چیزی نوشت
﴿میدونم نمی شنوی اما یادت باشه ....عشقی که توی سینم برای تو میجوشه، همیشه راهی برای رسوندن صداش به قلبت پیدا میکنه﴾
چونه ی دختر لرزید و اشکای درشتش بی اراده از گوشه ی چشماش سرازیر شدن ... .. جئون با کف دستاش موهای نرم دختر رو از دو طرف عقب فرستاد و بوسه ی طولانی ای روی پیشونیش زد ... بوسه ی بی صدایی که هیچی نمیگفت ، فقط می فهموند ....
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🐾
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:84
اما بعد ، یه دفعه، بی مقدمه، تن نحيف دختر رو سینه ی پهن و ورزیده ش پرس کرد
کمر کوچیک هیزل تقریبا تو اون فضای بزرگ و گرم گم شده بود ...
جونگ کوک فشار بازوهاش رو بیشتر و بیشتر میکرد و سر دختر رو محکم تر به سینه ی خودش فشار میداد ... تو اون لحظات ، هر نفسی که میکشید مثل نیش تو سینش فرو میرفت و مثل زهر از ریه هاش خارج میشد ...
اما هیزل، اونقدر گیج و مصیبت زده به نظر میرسید که انگار اصلا متوجه حضور جئون نیست ...
و هنوز از فضای بین بازوهای مرد ، به پنجره خیره مونده بود
نفسای جونگ کوک تند تر و تند تر شد و گلوش از خشم ورم کرد ... تاوان دادن دختری که دوستش داشت بزرگ ترین ترس زندگی جونگ کوک بود ... و حالا که اتفاق افتاده بود،نمیدونست باید زمین و آسمونو به هم بدوزه یا همینطور اون دخترک ساکت و معصوم رو بین بازوهاش فشار بده ....
جئون نفسش رو حبس کرد صورتش رو عقب برد ... شونه های هیزل رو گرفت و چشماشو
نگاه کرد ... دهن باز کرد چیزی بگه .... .. اما ترسید ! ترسید که هیزل اونو نشنوه !
ترسید که هیزل با نشنیدن حرفاش ، بغض کنه ....
دور و برشو نگاه کرد تا راه دیگه ای پیدا کنه و روی میز یه تخته شاسی دید که روی اون برگه ی وضعیت بیمار و یه خودکار بود ...
جئون خودکار رو برداشت و روی کف دست هیزل چیزی نوشت
﴿میدونم نمی شنوی اما یادت باشه ....عشقی که توی سینم برای تو میجوشه، همیشه راهی برای رسوندن صداش به قلبت پیدا میکنه﴾
چونه ی دختر لرزید و اشکای درشتش بی اراده از گوشه ی چشماش سرازیر شدن ... .. جئون با کف دستاش موهای نرم دختر رو از دو طرف عقب فرستاد و بوسه ی طولانی ای روی پیشونیش زد ... بوسه ی بی صدایی که هیچی نمیگفت ، فقط می فهموند ....
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🐾
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱.۹k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط