Part

Part ⁴
ا.ت ویو:
همشون چهره های خوبی داشتن که یکشون نگاهمو کشوند سمت خودش..یه پسر خیلی زیبا..موهای حالت دار با صورتی جذاب دست به سینه نشسته بود و به صندلیش تکیه داده بود و مثل اونا نمیخندید..
مانیا رد نگاهمو دنبال کرد گفت
مانیا:من تابحال دختر به این هو*لی ندیده بودم
با پام یکی زدم به پاش گفتم
ا.ت:حالا خوبه یه امروز سربه زیر شدی دیشب رو یادت نمیاد..خیره شده بودی به پسره
مانیا خندید گفت
مانیا:بیچاره پسره صد تا رنگ عوض کرد و اخر هم با عجله پاشد رفت..پسر قشنگی بود
تک خنده ای کردم و مشغول خوردن شدم..مانیا پشت سر هم حرف میزد و من حتی یه کلمه هم از حرف هاش متوجه نمیشدم و تمام حواسم پیش اون پسر ساکته بود..برام سوال بود که چرا یه زره هم نمیخنده..جالبیش اینجا بود که توی کافه تابحال ندیده بودمش و این اولین بار بود..
با زر به ای که به پام وارد شد حواسمو دادم به مانیا که شاکی داشت نگاهم میکرد
مانیا:اصلا معلوم هست حواست کجاست..
با خنده گفتم
ا.ت:چیشده مگه..
مانیا دست به سینه نشست و اخماشو کرد توی هم گفت
مانیا:اینو باش یک ساعته دارم براش حرف میزنم حواسش جای دیگست بعد میگه چیشده مگه..
مانیا یک لحظه ساکت شد و با لبخند موزیانه ای سمتم خم شد گفت
مانیا:بگو ببینم حواست پیش کیه که حرفهای منو نشنیدی..
خندیدم گفتم
ا.ت:چقدر دوست داری من حواسم پیش یه نفر باشه..
از فکری که توی سرم بود خندیدم و نوشیدنی رو از روی میز برداشتم و کمی ازش رو خوردم و دوباره گذاشتمش روی میز و روبه مانیا گفتم
ا.ت:فردا عصر بیا خونمون تا امادت کنم برای قرار
مانیا سری تکون داد و نوشیدنیش رو خورد..
بعد از حساب کردن چیز هایی که سفارش داده بودیم بلند شدیم و رفتیم بیرون..کنار ماشینم یه بوگاتی مشکی رنگ براق پارک شده بود..از زیباییش دهنم باز مونده بود..
ا.ت:خوشبحال هر کس که اینو داره
مانیا سمت ماشین رفت و اروم دستی روی بدنه ی براقش کشید گفت
مانیا:بهتره بگیم خوشبحال دوست دخترش
رفتم سمتش و یکی زدم به پهلوش گفتم
ا.ت:انقدر دنبال پسرای پولدار نباش
مانیا طلب کارانه چرخید سمتم و دست به کمر ایستاد گفت
مانیا:من اگه دنبال پسر پولدار بودم الان با توی الاف نمی چرخیدم
خندیدم و رفتم سمت ماشین و نشستم و روشنش کردم..مانیا هم روی صندلی شاگرد نشست و حرکت کردیم..
طبق معمول اول مانیا رو رسوندم و بعد خودم رفتم خونه..جلوی در خونه ایستادم و رمز در رو زدم و وارد خونه شدم..تمام لامپ های خونه خاموش بود و این نشونه از خواب بودن اعضای خونه بود..با قدم های اروم خودمو به اتاقم رسوندم و درش رو باز کردم..در رو بستم و لامپ رو روشن کردم..لباس هامو عوض کردم و رفتم توی تخت قبل از خواب نگاهی به گوشیم کردم و په مانیا یاداوری کردم که فردا یادش نره که بیاد...
ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

Part⁵ا.ت ویو:روبه سقف دراز کشیدم و کمی توی فکر رفتم و مدتی ب...

Part ⁶ا.ت ویو: یکی زدم به شونش گفتما.ت:برو دیگه..و مانیا از ...

Part ³ا.ت ویو:یه فحش دیگه به پسره دادم و دیگه بیخیالش شدم..ک...

Part ²ا.ت ویو:ناگهان از خواب پریدم..باچشمای قرمز و متعجب روی...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۴۴

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط