سفر، مرا به درِ باغ چند سالگی‌ام بُرد

سفر، مرا به درِ باغ چند سالگی‌ام بُرد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم
دیدگاه ها (۱)

حال من دست خودم نیست ، نبین آرامممثـل پاییـزم و یکباره بـهم ...

با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شدای من به فدای دل دیوانه پسن...

گرگ ها هرگز گریه نمی کنند اما گاهی چنان عرصه ی زندگی بر آنان...

کودکت را از جهنم نترسان،ذات او را پاک پرورش بده..وعده ی بهشت...

بشکست دل مرا و خندید برفتاز آه دلم باز نترسید برفت یک باغ ام...

تصمیمات غلط اقتصادی ....رهبر انقلاب را به مذبح برد.دکتر علی ...

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشدکه تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط