پارت دوازدهم
پارت دوازدهم
شب قبل از عروسی، آت خوابی دید. همان رویای تکراریِ فرار، اما این بار سوکجین کنارش بود. دستش را گرفته بود و میدویدند. آت نمیدانست از چی فرار میکنند، فقط میدانست که نفسهایش با نفسهای سوکجین قاطی شده.
از خواب پرید. ساعت سه نیمهشب بود.
توی تلفنش یک پیام داشت از سوکجین: «بیداری؟»
جواب داد: «الان.»
یک دقیقه بعد، درِ اتاق سوکجین باز شد و او با همان تی شرت مشکی، دستش را دراز کرد. «بیا. یه کار دارم بهت بگم.»
آت بدون سؤال بلند شد. با همان لباس خواب، پشت سرش رفت به سمت بالکن بزرگ عمارت. شهر زیر پایشان چراغانی بود.
سوکجین به افق نگاه کرد. «فردا... اگه یه لحظه خواستی فرار کنی، من جلوت رو نمیگیرم.»
آت برگشت به سمتش. «چرا الان میگی؟»
«چون تا حالا کسی به من اختیار انتخاب نداد. میخوام تو حداقل بدونی که میتونی بمونی یا نرنجی... اما اگه بمونی، قول میدم هیچ وقت پشیمون نمی کنمت.»
آت صورتش را با دو دست گرفت. «واقعاً نمیفهمم تو آدم خوبی هستی یا خطرناکترین آدم عمرم.»
سوکجین لبخند زد. «هر دو. شایدم هر سه.»
شب قبل از عروسی، آت خوابی دید. همان رویای تکراریِ فرار، اما این بار سوکجین کنارش بود. دستش را گرفته بود و میدویدند. آت نمیدانست از چی فرار میکنند، فقط میدانست که نفسهایش با نفسهای سوکجین قاطی شده.
از خواب پرید. ساعت سه نیمهشب بود.
توی تلفنش یک پیام داشت از سوکجین: «بیداری؟»
جواب داد: «الان.»
یک دقیقه بعد، درِ اتاق سوکجین باز شد و او با همان تی شرت مشکی، دستش را دراز کرد. «بیا. یه کار دارم بهت بگم.»
آت بدون سؤال بلند شد. با همان لباس خواب، پشت سرش رفت به سمت بالکن بزرگ عمارت. شهر زیر پایشان چراغانی بود.
سوکجین به افق نگاه کرد. «فردا... اگه یه لحظه خواستی فرار کنی، من جلوت رو نمیگیرم.»
آت برگشت به سمتش. «چرا الان میگی؟»
«چون تا حالا کسی به من اختیار انتخاب نداد. میخوام تو حداقل بدونی که میتونی بمونی یا نرنجی... اما اگه بمونی، قول میدم هیچ وقت پشیمون نمی کنمت.»
آت صورتش را با دو دست گرفت. «واقعاً نمیفهمم تو آدم خوبی هستی یا خطرناکترین آدم عمرم.»
سوکجین لبخند زد. «هر دو. شایدم هر سه.»
- ۲۵۶
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط