𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟓



آن شب، الین در اتاقش تنها بود.

مثل همیشه منتظر ماند.

ساعت ده شد.

بعد یازده.

بعد دوازده.

اما خبری نشد.

هیچ ضربه‌ای به در نخورد.

هیچ صدایی از راهرو نیامد.

الین روی تخت نشست و به در خیره شد.

جونگکوک نیامد.

آرام پتو را روی خودش کشید و چشم‌هایش را بست.

اما خوابش نبرد.

---

صبح، الین به طبقه‌ی پایین رفت.

آیلین سر میز صبحانه نشسته بود.

«صبح بخیر.»

«صبح بخیر.»

الین چند لحظه مکث کرد.

بعد پرسید:

«جونگکوک...؟»

آیلین گفت:

«رفته. صبح زود.»

الین سرش را تکان داد و نشست.

آیلین چند لحظه به او نگاه کرد.

«دیشب نیومد؟»

الین چیزی نگفت.

آیلین آهی کشید.

«الین، من...»

الین حرفش را قطع کرد.

«آیلین، ناراحت نباش.»

لبخند بسیار کمرنگی زد.

«من فهمیدم.»

آیلین با تعجب نگاهش کرد.

«چی رو؟»

الین نگاهش را پایین انداخت.

«اون... نمی‌خواد.»

«این‌طور نیست.»

«چرا.»

الین به او نگاه کرد.

«من فکر کردم یه چیزی هست. بین من و جونگکوک.»

مکث کرد.

«ولی شاید فقط من این‌طور فکر کردم.»

آیلین دستش را گرفت.

«الین، تو نمی‌دونی جونگکوک چقدر...»

الین آرام سرش را تکان داد.

«آیلین، لطفاً.»

چشم‌هایش را پایین انداخت.

«بیخیال.»

آیلین چیزی نگفت.

فقط دست الین را آرام فشرد.
دیدگاه ها (۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط