🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۴۵
اون دختر اولی ک میخواست جلومو بگیره و ب نظر میرسید سرخوش باشه... الان دیگه سرخوش نبود!
با دیدن مرگ این دختره، جیغ میزد و اشک میریخت: لیاااااا
دختره خیلی بی تاب و عصبی شده بود! محکم تهیونگ و شوگا رو هول داد و به سمتشون لگد پروند تا نتونن بگیرنش!
با عصبانیت داد زدم: بگیرینششش!!!
دختره سریع به سمتم دویید و یقه مو گرفت: تو... چطور میتونی انقدر راحت ادم بکشییی!؟؟؟
شوگا دست دختره رو گرفت و عقب کشیدش... ناخوداگاه اشاره کردم: ولش کن!
شوگا با تعجب دختره رو رها کرد... دختر برای بار دوم جیغ زد: چطور میتونی زندگی ادمارو انقدر بی ارزش بدونییی!؟؟؟؟
این حرف... بارها مادرم بهم گفته بود! زمانی که فقط پنج سالم بود... با چاقوی اشپزخونه... خواهرمو کشتم!
با صدای جیغ دختره دوباره به خودم اومدم: ما هممون آدمیمم!!! اینو بفهم!!
اخم کردم... لگدی توی شکم دختره زدم که محکم خورد به دیوار... اونقدر دختره ضعیف بود ک زود از حال رفت...
ب تهیونگ دستور دادم جسد و خون رو جمع کنه تا کسی ندیده... و اون دختر که بیهوشه هم ببره و یه جا رهاش کنه تا وقتی بهوش اومد، اینجا نباشه!
نامجون پرسید: رئیس... نمیرید به عمارت؟ ما تا اینجا اومدیم... یعنی نمیخواید با اون زن حرف بزنید؟؟
اون زن... بعدا به حسابش میرسم! انگار امروز هیچکس راضی نیست من اینجا برم! حالشم ندارم...
بهش گفتم: میزاریم برای بعدا!
زود صحنه مرتب شد... هرچه زودتر از اونجا دور شدیم!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۴۵
اون دختر اولی ک میخواست جلومو بگیره و ب نظر میرسید سرخوش باشه... الان دیگه سرخوش نبود!
با دیدن مرگ این دختره، جیغ میزد و اشک میریخت: لیاااااا
دختره خیلی بی تاب و عصبی شده بود! محکم تهیونگ و شوگا رو هول داد و به سمتشون لگد پروند تا نتونن بگیرنش!
با عصبانیت داد زدم: بگیرینششش!!!
دختره سریع به سمتم دویید و یقه مو گرفت: تو... چطور میتونی انقدر راحت ادم بکشییی!؟؟؟
شوگا دست دختره رو گرفت و عقب کشیدش... ناخوداگاه اشاره کردم: ولش کن!
شوگا با تعجب دختره رو رها کرد... دختر برای بار دوم جیغ زد: چطور میتونی زندگی ادمارو انقدر بی ارزش بدونییی!؟؟؟؟
این حرف... بارها مادرم بهم گفته بود! زمانی که فقط پنج سالم بود... با چاقوی اشپزخونه... خواهرمو کشتم!
با صدای جیغ دختره دوباره به خودم اومدم: ما هممون آدمیمم!!! اینو بفهم!!
اخم کردم... لگدی توی شکم دختره زدم که محکم خورد به دیوار... اونقدر دختره ضعیف بود ک زود از حال رفت...
ب تهیونگ دستور دادم جسد و خون رو جمع کنه تا کسی ندیده... و اون دختر که بیهوشه هم ببره و یه جا رهاش کنه تا وقتی بهوش اومد، اینجا نباشه!
نامجون پرسید: رئیس... نمیرید به عمارت؟ ما تا اینجا اومدیم... یعنی نمیخواید با اون زن حرف بزنید؟؟
اون زن... بعدا به حسابش میرسم! انگار امروز هیچکس راضی نیست من اینجا برم! حالشم ندارم...
بهش گفتم: میزاریم برای بعدا!
زود صحنه مرتب شد... هرچه زودتر از اونجا دور شدیم!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۵۷۳
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط