🩸 نیشِ نیمهشب
🩸 نیشِ نیمهشب
قسمت اول — آن شب که جونگین پیدایت کرد
بارون از عصر شروع شده بود.
نه اون بارون آرومی که آدم دلش بخواد کنار پنجره بشینه و موسیقی گوش بده.
از اون بارونهایی که انگار آسمون با زمین دعوا داره.
تو زیر سایهی یک مغازهی بسته ایستاده بودی و به خیابون خالی نگاه میکردی.
ساعت گوشی:
۲۳:۴۸
گوشی رو بالا آوردی.
«سه درصد؟!»
صفحه خاموش شد.
«خیلی ممنون.»
دوباره دکمه رو زدی.
هیچی.
خاموش.
«عالیه.»
سرمایی از پشت گردنت رد شد.
یقهی لباست رو بالا کشیدی.
«فقط مونده یه ومپایر هم از پشت درختا بیاد بیرون.»
مکث کردی.
«البته اگه بیاد هم بد نیست.»
خودت از حرف خودت خندیدی.
«نه بابا. چه فکریه.»
صدای قدم اومد.
تو ساکت شدی.
تق...
یک قدم.
تق...
دومین قدم.
صدای بارون بلندتر شد.
تو آروم از سایهی مغازه بیرون اومدی.
«کسی اونجاست؟»
هیچی.
به خیابون نگاه کردی.
خالی.
به کوچهی سمت چپ.
خالی.
به کوچهی سمت راست—
یک نفر ایستاده بود.
تو خشکت زد.
پسر جوانی بود.
لباس کاملاً مشکی.
موهای خیس.
دستها داخل جیب.
و عجیبتر از همه...
با اینکه فاصلهتون زیاد بود، مطمئن بودی داره مستقیم بهت نگاه میکنه.
تو زیرلب گفتی:
«خب...»
پسر حرکت نکرد.
«اگه قصد کشتنم رو داری، حداقل بذار اول بدونم چرا.»
هیچ واکنشی.
تو یک قدم عقب رفتی.
اون یک قدم جلو اومد.
تو:
«اوه.»
یک قدم عقب.
اون:
یک قدم جلو.
تو:
«باشه، این قسمت اصلاً جالب نیست.»
برگشتی که فرار کنی.
اما صدایی از پشت سرت اومد:
«نرو.»
ایستادی.
صدای پسر بود.
آروم.
خیلی آروم.
برگشتی.
«چرا؟»
پسر چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد:
«چون اگه بری، پیدات میکنن.»
ابروهات رفت بالا.
«کی؟»
«اونا.»
«اونا کیان؟»
«نمیتونم توضیح بدم.»
تو دست به سینه شدی.
«پس منم نمیرم.»
پسر:
«چی؟»
«گفتی نرو.»
«فکر کردم میترسی.»
«من؟»
لبخند زدی.
«من خیلی شجاعم.»
پسر برای اولین بار یه حالت عجیب روی صورتش پیدا کرد.
تقریباً شبیه لبخند.
«معلومه.»
تو:
«این تیکهاش رو مسخره کردی؟»
«نه.»
«کردی.»
پسر جلو اومد.
....
پارت بعدی؟؟
۱۰ تا لایک❤️✨
قسمت اول — آن شب که جونگین پیدایت کرد
بارون از عصر شروع شده بود.
نه اون بارون آرومی که آدم دلش بخواد کنار پنجره بشینه و موسیقی گوش بده.
از اون بارونهایی که انگار آسمون با زمین دعوا داره.
تو زیر سایهی یک مغازهی بسته ایستاده بودی و به خیابون خالی نگاه میکردی.
ساعت گوشی:
۲۳:۴۸
گوشی رو بالا آوردی.
«سه درصد؟!»
صفحه خاموش شد.
«خیلی ممنون.»
دوباره دکمه رو زدی.
هیچی.
خاموش.
«عالیه.»
سرمایی از پشت گردنت رد شد.
یقهی لباست رو بالا کشیدی.
«فقط مونده یه ومپایر هم از پشت درختا بیاد بیرون.»
مکث کردی.
«البته اگه بیاد هم بد نیست.»
خودت از حرف خودت خندیدی.
«نه بابا. چه فکریه.»
صدای قدم اومد.
تو ساکت شدی.
تق...
یک قدم.
تق...
دومین قدم.
صدای بارون بلندتر شد.
تو آروم از سایهی مغازه بیرون اومدی.
«کسی اونجاست؟»
هیچی.
به خیابون نگاه کردی.
خالی.
به کوچهی سمت چپ.
خالی.
به کوچهی سمت راست—
یک نفر ایستاده بود.
تو خشکت زد.
پسر جوانی بود.
لباس کاملاً مشکی.
موهای خیس.
دستها داخل جیب.
و عجیبتر از همه...
با اینکه فاصلهتون زیاد بود، مطمئن بودی داره مستقیم بهت نگاه میکنه.
تو زیرلب گفتی:
«خب...»
پسر حرکت نکرد.
«اگه قصد کشتنم رو داری، حداقل بذار اول بدونم چرا.»
هیچ واکنشی.
تو یک قدم عقب رفتی.
اون یک قدم جلو اومد.
تو:
«اوه.»
یک قدم عقب.
اون:
یک قدم جلو.
تو:
«باشه، این قسمت اصلاً جالب نیست.»
برگشتی که فرار کنی.
اما صدایی از پشت سرت اومد:
«نرو.»
ایستادی.
صدای پسر بود.
آروم.
خیلی آروم.
برگشتی.
«چرا؟»
پسر چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد:
«چون اگه بری، پیدات میکنن.»
ابروهات رفت بالا.
«کی؟»
«اونا.»
«اونا کیان؟»
«نمیتونم توضیح بدم.»
تو دست به سینه شدی.
«پس منم نمیرم.»
پسر:
«چی؟»
«گفتی نرو.»
«فکر کردم میترسی.»
«من؟»
لبخند زدی.
«من خیلی شجاعم.»
پسر برای اولین بار یه حالت عجیب روی صورتش پیدا کرد.
تقریباً شبیه لبخند.
«معلومه.»
تو:
«این تیکهاش رو مسخره کردی؟»
«نه.»
«کردی.»
پسر جلو اومد.
....
پارت بعدی؟؟
۱۰ تا لایک❤️✨
- ۱۸۸
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط