playmate p

#playmate p⁶³
راوی:
بعد از چند مین پرستار تهیونگ و راهنمایی کرد به اتاق انتهای سالن تا ازش خون بگیرن
کوک:اگر اگر بهش خون تزیرق کنید حالش خوب میشه اره؟
+نمیتونم الان نتیجه قطعی رو بگم باید ببنیم بدنشون خون تزریقی رو میپذیره یا نه
.......
تهیونگ روی تخت بود و خون زیادی ازش گرفتن بعد از چند مین ات و از اتاق عمل اوردن بیرون
کوک سمت ات دویید تهیونگ خواست از رو تخت بلند شه که پرستار جلوشو گرفت
×لطفا دراز بکشید خون زیادی ازتون گرفتیم ممکنه ...
تهیونگ: برو کنار
*پرستار و کنار زد و سمت ات رفت هر قدمش طولانی بود انگار هرچی میرفت به ات نمیرسید دستشو به دیوار گرفت راهروی بیمارستان دور سرش میچرخید اما براش مهم نبود تا بلاخره رسید به ات با چیزی که دید سرجاش متوقف شد این ... این دختری که جسم بی جونش روی تخت بیمارستان بود ات بود؟ چهرشو برانداز کرد هیچ اثری از زنده بودن تو صورتش نبود درست ... درست عین ... عین یه مُرده چهره و صورت اش به رنگ گچ درومده بود اون دستای ظریف و استخونیش از کناره تخت بیرون افتاده بود و هنوز اثری از خون روشون دیده میشد نگاهی به کوک کرد
کوک ام دست کمی از ات نداشت فقط.. فقط کوک سرپا بود و ات .....
ات و بردن ریکاوری گفته بودن ۱۲ ساعت لازمه تا بهوش بیاد تهیونگ نمیتونست این وضعیت و تحمل کنه و بی سر و صدا از بیمارستان زد بیرون

■□عمارت کیم ساعت ۴ نیمه شب:
*راوی
تهیونگ با بدنی پر از خون و خسته رسید به عمارت حتی نمیتونست درست رو زمین سرد عمارتش قدم برداره که جیمین و اجوما اومدن جلوی راهش تهیونگ لب باز کرد تا چیزی بگه اما چشماش بیشتر حرف زد تا خودش که سیاهی مطلق...
وقتی تهیونگ رو کف عمارتش افتاد انگار عمارت به لرزه درومد
.....
"یعنی روی میاد که این عمارت دوباره بلرزه؟ دوباره ات تاوان خطاهای کیم و بده؟ دوباره تهیونگ به بدن بی جونش نگاه کنه و کاری از دستش بر نیاد؟"
......

اون شب جیمین و اجوما تا صبح بالا سر تهیونگ بودن تب کرده بود بدنش کوره اتیش بود هر از چند گاهی حرف میزد... حرف؟هذیون؟ یا واقعیت اسم مادرشو صدا میزد پدرش کوک و در اخر ات چهره در همش حتی توی خواب انگار حتی خواب هم براش جای امنی نبود .... داشت کابوس میدید اما نمیدونست کابوسی که داره میبینه عین واقعیته که یهو از خواب پرید
اجوما: هیچی نیست پسرم ... هیچی نیست
تهیونگ:اجوما... ات....ات اون اون
اجوما:کابوس بوده عزیزدلم بیا بیا بخواب.
تهیونگ:نه کابوس نبود خیلی واقعی بود خواستم سمتش برم تا کمکش کنم اما نرسیدم اجوما بازم بهش نرسیدم دیر بود خیلی دیر (گریه و اعصبانیت)
*اجوما با حرفای تهیونگ اشکی از چشماش سرازیر شد چرا باید زندگی به کامشون انقدر تلخ میبود اونا مگه چیکار کرده بودن؟
دیدگاه ها (۸)

خب عشقای من بیاید به چند تا سوال جواب بدید:۱.نظرتون راجب رما...

#playmate p⁶⁴جیمین:بخواب تهیونگ همش خوابهجیمین:کاش واقعا همه...

#playmate p⁶²تهیونگ نزدیک کوک شد درست بغلش روی زمین سرد بیما...

#Playmate p⁶¹●○راوی:کوک ات و بیشتر تو بغلش جا دادتهیونگ: پس ...

#playmate p⁶⁰■□کوک ویو: با صدای شلیک چشمم فقط به ات بود نه ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط