part : 3

part : 3
همه چیز عادی بود تا اینکه .... صدای اطراف مبهم شد
دیگه خبری از صدای بوق ماشین ، جریان آب ، صدای ظبط ماشین و حتی خنده ی بچه ها و بازی کردنشون کنار پل ‌، به گوش نمیرسید . ناگهان صدای جیغ بلندی داخل گوشم پیچید ! ضربان قلبم به شدت بالا بود و چشم هایم سیاهی میرفت . حرکت دادنِ بدنم خیلی سخت و غیر ممکن بود ، چه اتفاقی افتاده ؟
تلاش میکردم که دوچرخه رو متوقف کنم اما هیچ تاثیری نداشت و هر لحظه سرعت دوچرخه بیشتر میشد . تنها کاری که توانایی انجام دادنش رو داشتم ، حرکت دادن چشمانم بود و بس !
سرگیجه ی وحشتناک به دردهایم اضافه شد و چشمانم از حدقه بیرون زد ، مردمک چشمانم روی کتاب قفل شده بود
نویز داخل سرم پیچید و ...
دوچرخه منحرف شد ، تنها صدایی که برایم مبهم بود ، صدای کشیده شدن لاستیک ماشین روی آسفالت بود و بعد ... سقوط ! از روی پل به سمت آب پرتاب شدم و با شدت به درون آب افتادم . سریع به سمت بالا شنا کردم اما یه نیروی نامرئی من رو به عمق رودخونه کشوند و احساس نفس تنگی تلاش کردن رو برام سخت تر کرده بود ، هر کدوم از وسایلم به سمتی روانه شدند اما کتاب به سینه ام کوبیده شد و به درونم نفوذ کرد
با تمام توان دست و پا میزدم ، اما دوباره با سرعت به عمق رودخونه کشیده شدم ، خیلی آروم و به سختی لب زدم ...
+ کمک . کمکم کنید !
آخرین صحنه ای که قبل از بیهوشی دیدم . چهره ی دختری بود که به سمتم حجوم آورد ، چشمانش برقی نداشت .. سرد و بی روح بود .. رو به روی من ایستاد و برای چند ثانیه به وحشت نگاهم ، لبخند زد
= بیدار شو مرلین* به حقیقت بپیوند !
صدای خاص و لحن عجیبی داشت . موهای به شدت بلند و زخیمش بدون دخالت اون دختر ، دور گردنم پیچیده شد و دیگه چیزی رو احساس نکردم
همه چیز به پایان رسید ؟ سقوط در رودخانه پایان جهان من بود ؟ یا جهان دیگری برای من آغاز شده است ؟ جهانی که ممکن است به دستان کوچک دختر ساخته شده باشد ؟ اما چطور ممکنه ... احساس میکنم سرنوشت من در دستان آن کتاب و دخترک بود
دخترکی که در جهان من نقش داشت . و
جهانی که برای من به مدت 16 سال دوام آورد !
........................................................................
ویو راوی : از نظر شما این رخداد تلخ ، نشان دهنده پایان زندگی مرلین بود ؟ من که اینطور فکر نمیکنم !
.........................................................................
ناگهان پلک هایم رو باز کردم ... اما سرفه های پی در پی امانم رو برید ! بعد از سرفه های مداوم ، چشمامو محکم روی هم فشردم و به درخت تکیه دادم
بعد از اینکه نفس تازه کردم ؛ موقعیت رو درک کردم
سریع از روی زمین بلند شدم و به اطرافم چشم دوختم
باورم نمیشه ... دارم درست میبینم ؟

انگشتتو روی لایک قر بده و برام کام بزاااااااااار 😭🫶🍓
دیدگاه ها (۷)

part : 4تشخیص دادنش سخت بود ، چشمامو مالیدم و دوباره با دقتِ...

۷۰ لایک و ۱۲۰ کام و ۲۰ نشرpart : 5@ معذرت میخوام ، باید برای...

۸۰ لایک و ۱۰۰ کام و ۲۰ نشرpart : 2تصویر عکس سیاه و سفید بود ...

* حکم عشق *part : 1۱۴۰۵/۳/۲۰وارد کتابخونه شدم که صدای زنگوله...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 148♡⁠。⁠)⁩کالسکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط