چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری

چه غریب ماندی ای دل، نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه بر خورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری



#هوشنگ_ابتهاج
دیدگاه ها (۵)

اگر می خواهی احساس مرا بدانی به سایه ات نگاه کن نزدیک به توا...

در نیزار پرنده ای اندوهگین می خواند گویی چیزی را به یاد آورد...

می بینی چه شب ساکتی.است انگار هیچ کس در دنیا نیست یا شاید من...

هرگز راز عشقت را با معشوق مگویآن عشق می پاید که ناگفته می ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط