ز هر راهی گذر کردم ندیدم جز پریشانی

زِ هر راهی  گذر  کردم  ندیدم  جز  پریشانی
ندیدم جز غم وحسرت ندیدم جز رجزخوانی
همه سر درگُمِ خویش وپریشان درشبِ وحشت
ندیدم  جُز  بلا  و غم زِ دستِ  آنکه  میدانی
کُله را داده بر باد و به  دنبالش  جهان گشتم
بجز  دالانِ  تو  در  تو  ندیدم  باده  گردانی
تمامِ  آسمان  تیره  سیاهی  گشته ام  چیره
گُلی  دیگر  نمی بینم ، نمی بینم گُل افشانی
به شاخه  عندلیبان  را ندیده کس به  آوائی
شده گم در دیار غم ، گلستان گشته ویرانی
همه  سر در گریبان و گریبان پاره می بینم
نه دل مانده ، نه دلداری خُدایم گشته قربانی
دیدگاه ها (۳)

برای من حسابت باید از مردم جدا باشد که خوشبختی کنارت قصه ای ...

باران عشقمیّ و اگر خوش نباری امهرلحظه غرق فاجعه یِ بی قراری ...

شب  به  تماشای تو باز آمدمبا  دف و  نقّاره  و ساز آمدمآمده ا...

دیدم گلم بوئید و رفت چشم ترم بوسید و رفترفت از میانه در شبی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط