پارت هجدهم 🧡💚

پارت هجدهم 🧡💚
قلبی که به تو تعلق داره باکودکو
(بعد از صبحونه ایزوکو و باکوگو جداگونه به مدرسه رفتن)
<دو هفته بعد>
دکو: 15 روز مونده به ازمون هوفف هرچی میریم جلوتر بیشتر استرس میگیرم... اخ... هان!؟!(برخور کردن به یه چیزی)
باکوگو: هوی. توی نفله منو تخـ*مت میگیری یا حواست پرته دکو: کـ کـ.کاچان نه چیزه مـ.من سـ.سرم شلوغه... بـ.باهام کاری داری!؟
باکوگو: اره... درباره دوهفته پیش. فراموشش کن و به کسی نگو. گرفتی؟ اگه بگی جرت میدم
دکو: قـ.قلط بکنم بگم(بچم رید به خودش)
(بعد از اون مکالمه کوتاه باکوگو و ایزوکو همو ملاقات نکردن)
<دو هفته بعد دیگه>
المایت: {امروز همراه میدوریا جوان نبودم باید الانا رسیده باشه}
(و المایت با صحنه بسیار هات و زیبا رو به رو شد، ایزوکویی که همه اشغال های بزرگ و کوچیک را جم کردا و روی انها وایستاده بود و لباسش را از تنش در اورده بود و سیکس پک هاش معلوم بود)
.
.
.
.
.
بچه ها برای مطلع شدنتون
ایزوکو دو تا دفتر یک شکل داره که روی هر دوتاشون نوشته اطلاعات
اولیش که درباره قهرمان ها و کوسه هاشون و حرکتاشونه
دومی هم که داخلشو کسی ندیده که باکوگو دید
نقاشی هایی درباره باکوگو و کلا بگیم اون دفتر درباره باکوگو بود
حالا برای اونکیش
اون دفتری که مادر میدوریا بهش داد یجوری دفتری مثل دفتری خاطرات باکوگوعه ولی خیلی شخصی تر و یجورایی ناراحت کننده و ترسناکه که مامانش تمام چیزای اون تورو خونده و از همچی خبر داره
حالا دلیلی که ایزوکو اونو میخواست این بود که لای اون دفتر یچیزی بودش


این توضیحات برای گیج نشودنتون
بوسسس 😘
دیدگاه ها (۱۱)

الان بنویسم سناریو جدید روفردا بزارم با کلا هفته بعد هان!؟!

بچه ها درباره سناریو درخواستی میخوام حدود10 پارت باشه... سنا...

اسلاید اخر شبیه کیه❔😏

پارت پونزدهم🧡💚 قلبی که به تو تعلق داره باکودکو (مغز باکوگو ...

پارت شونزدهم🧡💚 قلبی که به تو تعلق داره باکودکو (ایزوکو میره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط