بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P37
(Kook)
_کوک ... ریسک بزرگی کردی... میدونی اگه اون دختر.. مموری رو به برادرش بده چی میشه؟! همهٔ زحماتت به باد میره..
دستی به چشمای خمارش که تنها بخاطر مست بودن بود کشید:
_ کاترینا... قطعا درست ترین تصمیمو میگیره..
_هی مرد.. خودتو جمع کن.. بیین با خودت چیکار کردی..! تمام زندگیت الان دست یک جوجه دختره!!
کوک با شنیدن صفت جوجه لبخند کوچیکی گوشه لبش نقش بست..
زیر لب زمزمه کرد:
_دلم براش تنگ شده..
مرد مقابلش که اون حالشو دید فورا لیوان وی.سکی رو از دستش چنگ زد و روی میز گذاشت:
_بس کن دیگه.. داری هذیون میگی!!
_من...فکر کنم... یه حسایی بهش دارم...
_ تو فعلا نیازی نیست فکر کنی... برو استراحت کن.. من اینارو جمع و جور میکنم بعد میرم خونه ام..
با شنیدن صدای زنگ نگاه هردوشون به سمت در رفت...
_کسی رو دعوت کردی؟
کوک سری به نشانه منفی تکون داد... و نیم خیز شد تا بلند شه اما مردی که مشخص بود یکی از رفیقاشه زودتر بلند شد:
_تو بشین... من باز میکنم ..
درو باز و کرد و با یک پاکت کوچیک که جلوی در گذاشته شده بود مواجه شد..
اونو برداشت و به داخل برگشت:
_بسته... دا..
حرفشو ادامه نداد وقتی قیافهٔ غرق در خواب ِ جونگ کوک رو دید...
بدون حرف دیگه ای پاکت رو روی میز مقابل کاناپه گذاشت و از خونه بیرون رفت..
(یک هفته بعد)
(catrina)
بدون حرفی مسیرش رو از سمت دستشویی تغییر داد و در عوض قدم های محکمش رو به سمت در بیرون از رستوران برداشت.. هنوز خارج نشده بود که مچ دستش اسیر دستایی شد..:
_کاترینا!!
کلافه چشماشو روی هم گذاشت و بعد از مکث کوتاهی به عقب برگشت:
+من نمیتونم توهیناشونو تحمل کنم.. میتونی یکی دیگه رو برای نقش بازی کردن پیدا کنی!!
_ولی تا اینجا پیش رفتیم.. یکم دیگه تحمل کن.. فقط یکم دیگه.. بعدش هرجایی خواستی برو...نه اصلا خودم میبرمت..
+کلا اینکه این درخواست احمقانه اتو قبول کردم خودش اشتباه بود پس کاری نکن همین الان جلوی خوانواده ات آبروتو ببرم!!
جانگ می پوزخندی زد و به اون نزدیک تر شد:
_تو به خواسته ی خودت درخواستمو قبول نکردی... مجبور به اینکار شدی.. فراموش نکن.
کاترینا دسته ای از موهاشو به عقب هدایت کرد و نگاهشو ازون گرفت..
P37
(Kook)
_کوک ... ریسک بزرگی کردی... میدونی اگه اون دختر.. مموری رو به برادرش بده چی میشه؟! همهٔ زحماتت به باد میره..
دستی به چشمای خمارش که تنها بخاطر مست بودن بود کشید:
_ کاترینا... قطعا درست ترین تصمیمو میگیره..
_هی مرد.. خودتو جمع کن.. بیین با خودت چیکار کردی..! تمام زندگیت الان دست یک جوجه دختره!!
کوک با شنیدن صفت جوجه لبخند کوچیکی گوشه لبش نقش بست..
زیر لب زمزمه کرد:
_دلم براش تنگ شده..
مرد مقابلش که اون حالشو دید فورا لیوان وی.سکی رو از دستش چنگ زد و روی میز گذاشت:
_بس کن دیگه.. داری هذیون میگی!!
_من...فکر کنم... یه حسایی بهش دارم...
_ تو فعلا نیازی نیست فکر کنی... برو استراحت کن.. من اینارو جمع و جور میکنم بعد میرم خونه ام..
با شنیدن صدای زنگ نگاه هردوشون به سمت در رفت...
_کسی رو دعوت کردی؟
کوک سری به نشانه منفی تکون داد... و نیم خیز شد تا بلند شه اما مردی که مشخص بود یکی از رفیقاشه زودتر بلند شد:
_تو بشین... من باز میکنم ..
درو باز و کرد و با یک پاکت کوچیک که جلوی در گذاشته شده بود مواجه شد..
اونو برداشت و به داخل برگشت:
_بسته... دا..
حرفشو ادامه نداد وقتی قیافهٔ غرق در خواب ِ جونگ کوک رو دید...
بدون حرف دیگه ای پاکت رو روی میز مقابل کاناپه گذاشت و از خونه بیرون رفت..
(یک هفته بعد)
(catrina)
بدون حرفی مسیرش رو از سمت دستشویی تغییر داد و در عوض قدم های محکمش رو به سمت در بیرون از رستوران برداشت.. هنوز خارج نشده بود که مچ دستش اسیر دستایی شد..:
_کاترینا!!
کلافه چشماشو روی هم گذاشت و بعد از مکث کوتاهی به عقب برگشت:
+من نمیتونم توهیناشونو تحمل کنم.. میتونی یکی دیگه رو برای نقش بازی کردن پیدا کنی!!
_ولی تا اینجا پیش رفتیم.. یکم دیگه تحمل کن.. فقط یکم دیگه.. بعدش هرجایی خواستی برو...نه اصلا خودم میبرمت..
+کلا اینکه این درخواست احمقانه اتو قبول کردم خودش اشتباه بود پس کاری نکن همین الان جلوی خوانواده ات آبروتو ببرم!!
جانگ می پوزخندی زد و به اون نزدیک تر شد:
_تو به خواسته ی خودت درخواستمو قبول نکردی... مجبور به اینکار شدی.. فراموش نکن.
کاترینا دسته ای از موهاشو به عقب هدایت کرد و نگاهشو ازون گرفت..
- ۳.۶k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط