عاشقم،
عاشقم،
عاشق اهل همین کوچه ی بن بست کـناری
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی
تو کجا؟
کوچه کجا؟
پنجره ی باز کجا؟
من کجا؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا؟
تو به لبخند و نگاهی
منِ دلداده به آهی!!
بنشستیم، تو در قلب و منِ خسته به چاهی
گُنه از کیست؟
از آن پنجره ی باز؟
از آن لحظه ی آغاز؟
از آن چشمِ گنه کار؟
از آن لحظه ی دیدار؟
کاش می شد
گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب، تو را تنگ در آغوش بگیرم!
رحمان نصر اصفهانی
عاشق اهل همین کوچه ی بن بست کـناری
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی
تو کجا؟
کوچه کجا؟
پنجره ی باز کجا؟
من کجا؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا؟
تو به لبخند و نگاهی
منِ دلداده به آهی!!
بنشستیم، تو در قلب و منِ خسته به چاهی
گُنه از کیست؟
از آن پنجره ی باز؟
از آن لحظه ی آغاز؟
از آن چشمِ گنه کار؟
از آن لحظه ی دیدار؟
کاش می شد
گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب، تو را تنگ در آغوش بگیرم!
رحمان نصر اصفهانی
- ۳.۱k
- ۰۷ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط