p

p.3

چند روزی گذشت تازه سختی مراقبت کردن از گربه را فهمیدی داشتی دیوانه میشدی...
کل خانه دستمال های جونگکوک بود...
همه جا موی گربه...
روی کل صورت و دست جونگکوک جای چنگش...
و لباس های جونگکوک که توسط گربه پاره شده بود...
ولی بدتر از همه توجه ای بود که بهش می‌دادی..
حتی جونگکوک به خاطر حسادتش میخواست گربه را دم در بگذارد...


جونگکوک: ا.ت بس کن کم به اون توجه کن میدونستی منم وجود دارم؟

به سمت جونگکوک رفتی و در آغوشش گرفتی...
جونگکوک تا به خودش آمد چشمانش را بست و سرش را داخل گردنت کرد و محکم تر بغلت گرفت

جونگکوک: آخیش همینه

ا.ت: ببخشید بد رفتار کردم

جونگکوک: و همینطور من

ا.ت: جونگکوک خسته شدم بیا بفروشیمش

لبخندی روی صورت جونگکوک نمایان شد..
چشاش برق زد...

جونگکوک: ا.ت داری جدی میگی؟

جونگکوک آنقدر که خوشحال شد تو را بلند کرد چرخاند...
به مدت فقط ۵ دقیقه دوست جونگکوک آمد و بردش..
فقط گربه نرفت کل خستگی تو...
حسادت جونگکوک...
عطسه و چنگ هایی که به جونگکوک میزد رفت...
جونگکوک لباس هایی که پاره شده بود را آورد...

جونگکوک: اینم مدلیه فشنگها به نظرت برا لایوم بپوشمش؟

خنده ای کردی و گفتی...

ا.ت: به نظرم بهتره لباس نپوشی تا اونو بپوشی

The end...
دیدگاه ها (۶)

احساس خاموش...Yuna...از جونگکوک...P.1ا.ت در را باز کرد و شرو...

p.2چشمان ا.ت از اشک پر شد...ذهنش شروع کرد به پرسیدن سوالاتی ...

p.2جونگکوک: ا.ت بیا من می‌خوام بخوامو تو با کمال پروییت گربه...

شروع مشکلات با گربه...Yuna...از جونگکوک...p.1محکم در آغوشت ف...

وقتی تنبیهت کردن و الان درد داری(چون لباس باز پوشیده بودی)نا...

WISH MEET YOUPART 16ویو روز بعدادمین. ا/ت صبح زود بیدار شد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط