「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 175
✦.................................
نگاهی به گلوله ها انداخت و دوباره جا زد، بعد دستش آرام داخل جیب کتش رفت، گوشی آیلین را بیرون آورد؛ صفحه هنوز روشن بود آخرین عکس پس زمینه عکسی بود که
آیلین یواشکی از خودش گرفته بود؛ تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود و خبر نداشت کسی از دور، با لبخند نگاهش میکند.
برای اولین بار، گوشهی لب تهیونگ خیلی آرام تکان خور، انگشتش را روی تصویر کشید زیر لب، آرام گفت:
_ قول داده بودم از تو محافظت کنم.
صدای قدم های تهیونگ میان محوطهی خیس بندر پیچید.
باران آرام روی موهای مشکی اش می نشست و قطره ها از نوک کت بلندش روی زمین می چکیدند، دست هایش داخل جیب پالتو بود و با همان قدم های آرام به سمت انبار شماره هفت میرفت
انگار نه به دلِ میدان جنگ، که به قرار همیشگی اش میرفت.
روی برج نگهبانی، یکی از تک تیرانداز ها دوربین اسلحه را روی سینهی او تنظیم کرد
مرد: رئیس... هدف وارد محدوده شد.
صدای رافائل از بیسیم پیچید:
رافائل: شلیک نکن.
مرد با تعجب پرسید:
مرد: ولی رئیس...
رافائل لبخند زد.
رافائل: اون باید سالم برسه بازی بدون مجازاتگر.. هیجان نداره.
ـــــــــــــ
درِ بزرگ انبار با صدای سنگینی باز شد، نور خاکستری غروب از پشت سر تهیونگ داخل سوله افتاد و سایهی بلندش روی زمین کشیده شد، هیچ عجلهای نداشت؛ نگاهش آرام روی تک تک افراد مسلحی که دو طرف ایستاده بودند چرخید
هیچکس جرئت نزدیک شدن نداشت، سکوت عجیبی تمام سوله را گرفته بود حتی افراد رافائل هم بیاختیار راه را برایش باز کردند
آیلین با شنیدن صدای باز شدن در، سرش را بلند کرد، همین که نگاهش به تهیونگ افتاد، اشک بیاختیار از چشم هایش سرازیر شد
یک ماه، فقط یک ماه گذشته بود اما مرد روبه رویش انگار چند سال پیرتر شده بود؛ زیر چشم هایش از بیخوابی گود افتاده بود، موهایش کمی بلندتر شده بودند و نگاهش... از همیشه سردتر بود.
قلب آیلین فشرده شد، صدایش میان هق هقش گم شد:
+ چرا گوش نکردی...
تهیونگ فقط چند ثانیه نگاهش کرد همان نگاه کوتاه، انگار تمام دلتنگی یک ماه را در خودش داشت بعد خیلی آرام گفت:
_ گفتم.. ازت محافظت میکنم.
آیلین با درماندگی سرش را تکان داد.
+ نه... تو باید میرفتی، باید منو ول میکردی...
تهیونگ دیگر چیزی نگفت، نگاهش از صورت خیس آیلین پایین آمد رد سرخ زنجیرها دور مچ دستش. همان لحظه فکش آرام منقبض شد.
صدای کف زدن آرامی سکوت سوله را شکست، رافائل از طبقهی دوم پایین آمد؛ کت طوسی رنگش کاملاً مرتب بود انگار نه وسط یک گروگان گیری، که وسط یک مراسم رسمی قدم برمیداشت.
چند متر مانده به تهیونگ ایستاد، لبخند کمرنگی زد.
رافائل: بالاخره... ملاقاتت کردیم فرمانده.
تهیونگ نگاهش را از او برنداشت.
_ رافائل
رافائل ابرویش را بالا انداخت:
رافائل: جالبه اکثر آدما وقتی منو میبینن میترسن، تو حتی پلک هم نزدی.
تهیونگ با همان صدای آرام جواب داد:
_ ارزششو نداری
چند نفر از افراد رافائل ناخودآگاه اسلحه هایشان را محکم تر گرفتند
اما رافائل فقط خندید
رافائل: حالا میفهمم چرا همه ازت حساب میبرن.
مکث کوتاهی کرد، بعد آرام دست هایش را از هم باز کرد
رافائل: به دنیای من خوش اومدی
تهیونگ بیاحساس پرسید:
_ خواستهت چیه؟
رافائل چند لحظه به چهرهی او خیره ماند، بعد لبخندش آرام محو شد
رافائل: میدونی من سالها منتظر این لحظه بودم، از همون روزی که رئیس باند حکم رو جلوی چشمم ازم گرفتی... از همون روز... تصمیم گرفتم.. همه چیزایی که دوست داری رو از خودت بگیرم.
تهیونگ بدون کوچک ترین تغییری در چهرهاش گفت:
_ شکست خوردی.
رافائل خندید
رافائل: واقعاً...؟
نگاهش را سمت آیلین چرخاند
رافائل: پس اون دختر کیه که باعث شد مجازاتگر تنها بیاد وسط صد نفر؟
هیچکس حرفی نزد، رافائل آرام جلوتر آمد فاصله شان حالا کمتر از دو متر بود
رافائل: میدونی فرق من و تو چیه...؟ تو قانونو نجات دادی من آدمارو شناختم.
نگاهش روی چشم های تهیونگ قفل شد
رافائل: هر آدم قدرتمندی فقط یه نقطه ضعف داره و من... پیداش کردم
همان لحظه صدای زنجیرها بلند شد؛ آیلین تمام توانش را جمع کرد و با صدای لرزان فریاد زد:
+ تهیونگ! به حرفش گوش نکن، برو... خواهش میکنم برو...
صدایش شکست:
+ نمیخوام به خاطر من آسیب ببینی...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 175
✦.................................
نگاهی به گلوله ها انداخت و دوباره جا زد، بعد دستش آرام داخل جیب کتش رفت، گوشی آیلین را بیرون آورد؛ صفحه هنوز روشن بود آخرین عکس پس زمینه عکسی بود که
آیلین یواشکی از خودش گرفته بود؛ تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود و خبر نداشت کسی از دور، با لبخند نگاهش میکند.
برای اولین بار، گوشهی لب تهیونگ خیلی آرام تکان خور، انگشتش را روی تصویر کشید زیر لب، آرام گفت:
_ قول داده بودم از تو محافظت کنم.
صدای قدم های تهیونگ میان محوطهی خیس بندر پیچید.
باران آرام روی موهای مشکی اش می نشست و قطره ها از نوک کت بلندش روی زمین می چکیدند، دست هایش داخل جیب پالتو بود و با همان قدم های آرام به سمت انبار شماره هفت میرفت
انگار نه به دلِ میدان جنگ، که به قرار همیشگی اش میرفت.
روی برج نگهبانی، یکی از تک تیرانداز ها دوربین اسلحه را روی سینهی او تنظیم کرد
مرد: رئیس... هدف وارد محدوده شد.
صدای رافائل از بیسیم پیچید:
رافائل: شلیک نکن.
مرد با تعجب پرسید:
مرد: ولی رئیس...
رافائل لبخند زد.
رافائل: اون باید سالم برسه بازی بدون مجازاتگر.. هیجان نداره.
ـــــــــــــ
درِ بزرگ انبار با صدای سنگینی باز شد، نور خاکستری غروب از پشت سر تهیونگ داخل سوله افتاد و سایهی بلندش روی زمین کشیده شد، هیچ عجلهای نداشت؛ نگاهش آرام روی تک تک افراد مسلحی که دو طرف ایستاده بودند چرخید
هیچکس جرئت نزدیک شدن نداشت، سکوت عجیبی تمام سوله را گرفته بود حتی افراد رافائل هم بیاختیار راه را برایش باز کردند
آیلین با شنیدن صدای باز شدن در، سرش را بلند کرد، همین که نگاهش به تهیونگ افتاد، اشک بیاختیار از چشم هایش سرازیر شد
یک ماه، فقط یک ماه گذشته بود اما مرد روبه رویش انگار چند سال پیرتر شده بود؛ زیر چشم هایش از بیخوابی گود افتاده بود، موهایش کمی بلندتر شده بودند و نگاهش... از همیشه سردتر بود.
قلب آیلین فشرده شد، صدایش میان هق هقش گم شد:
+ چرا گوش نکردی...
تهیونگ فقط چند ثانیه نگاهش کرد همان نگاه کوتاه، انگار تمام دلتنگی یک ماه را در خودش داشت بعد خیلی آرام گفت:
_ گفتم.. ازت محافظت میکنم.
آیلین با درماندگی سرش را تکان داد.
+ نه... تو باید میرفتی، باید منو ول میکردی...
تهیونگ دیگر چیزی نگفت، نگاهش از صورت خیس آیلین پایین آمد رد سرخ زنجیرها دور مچ دستش. همان لحظه فکش آرام منقبض شد.
صدای کف زدن آرامی سکوت سوله را شکست، رافائل از طبقهی دوم پایین آمد؛ کت طوسی رنگش کاملاً مرتب بود انگار نه وسط یک گروگان گیری، که وسط یک مراسم رسمی قدم برمیداشت.
چند متر مانده به تهیونگ ایستاد، لبخند کمرنگی زد.
رافائل: بالاخره... ملاقاتت کردیم فرمانده.
تهیونگ نگاهش را از او برنداشت.
_ رافائل
رافائل ابرویش را بالا انداخت:
رافائل: جالبه اکثر آدما وقتی منو میبینن میترسن، تو حتی پلک هم نزدی.
تهیونگ با همان صدای آرام جواب داد:
_ ارزششو نداری
چند نفر از افراد رافائل ناخودآگاه اسلحه هایشان را محکم تر گرفتند
اما رافائل فقط خندید
رافائل: حالا میفهمم چرا همه ازت حساب میبرن.
مکث کوتاهی کرد، بعد آرام دست هایش را از هم باز کرد
رافائل: به دنیای من خوش اومدی
تهیونگ بیاحساس پرسید:
_ خواستهت چیه؟
رافائل چند لحظه به چهرهی او خیره ماند، بعد لبخندش آرام محو شد
رافائل: میدونی من سالها منتظر این لحظه بودم، از همون روزی که رئیس باند حکم رو جلوی چشمم ازم گرفتی... از همون روز... تصمیم گرفتم.. همه چیزایی که دوست داری رو از خودت بگیرم.
تهیونگ بدون کوچک ترین تغییری در چهرهاش گفت:
_ شکست خوردی.
رافائل خندید
رافائل: واقعاً...؟
نگاهش را سمت آیلین چرخاند
رافائل: پس اون دختر کیه که باعث شد مجازاتگر تنها بیاد وسط صد نفر؟
هیچکس حرفی نزد، رافائل آرام جلوتر آمد فاصله شان حالا کمتر از دو متر بود
رافائل: میدونی فرق من و تو چیه...؟ تو قانونو نجات دادی من آدمارو شناختم.
نگاهش روی چشم های تهیونگ قفل شد
رافائل: هر آدم قدرتمندی فقط یه نقطه ضعف داره و من... پیداش کردم
همان لحظه صدای زنجیرها بلند شد؛ آیلین تمام توانش را جمع کرد و با صدای لرزان فریاد زد:
+ تهیونگ! به حرفش گوش نکن، برو... خواهش میکنم برو...
صدایش شکست:
+ نمیخوام به خاطر من آسیب ببینی...
- ۸۴۲
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط