part42🤍☘️
part42🤍☘️
_بهم زدن این نامزدی کار ساده ای نبود چون خانواده نامزد جیمین اصیل و پرنفوذ بودن ولی چیزی که این وسط برای پارک بزرگ اهمیت داشت حفاظت از خانواده اش بود! خوشحالی پسرش ارزش این جنگ رو داشت
جیمین « فکر نمیکردم بیدار کردن یه نفر اینقدر سخت باشه
راننده « قربان میخواین ایشون رو به اتاقشون ببرم؟
جیمین « عمرا! خودم انجامش میدم
_حرکاتش آروم و با ملاحظه بود جوری که احساس میکردی جسمی شکستنی رو بهش سپردن! بعد از اینکه شین هه رو آروم روی تخت گذاشت و پتو رو روش کشید بی سر و صدا بلند شد و از اتاق بیرون رفت
بکهیون « جیمی
جیمین: بک؟ چرا هنوز بیداری؟
بکهیون « شاید چون دلم میخواست به یاد قدیما با برادرم خلوت کنم! چایی میخوری؟
جیمین: حتما!
_اواسط زمستان بود و ابر های بارانی ستاره ها رو مخفی کرده بودن! چشماشو بست تا خودشو برای اولین مکالمه با برادرش بعد از چند سال آماده کنه.. جیمین تنها برادرش بود و حاضر بود جونشم براش فدا کنه... به این نتیجه رسیده بود که شین هه دیگه مال اون نیست و فقط میتونه سایه اشو داشته باشه! شانس یه بار در خونه ادمو میزنه و این ما هستیم که با انتخابمون مسیر زندگیمون رو عوض میکنیم...
بکهیون « راستش... نمیدونم چجوری بگم اما... جیمی میخوام صادقانه جواب سوالم رو بدی!
جیمین: دلم برای گفت و گو های برادرانه امون تنگ شده بود! روزایی که حسابی مادر رو عصبانی میکردیم و با هم تنبیه میشدیم! بکهیون همیشه برای من یه حامی بود.. برادری که وجودش همیشه مایه ی دلگرمی من بود... سوالت رو بپرس برادر
بکهیون« تو.... تو عاشق شین هه شدی درسته؟
جیمین: ب.. بک
بکهیون «*لبخند... اون کنار تو خوشحاله جیمی! و تنها آرزوی من دیدن خوشحالی شما دونفره
جیمین: م.. من
بکهیون « به نظرم شش ماه زمان خوبی برای شناخت یه آدمه... پدر درست میگفت! چشمات... چشمات وقتی اسم شین هه میاد میدرخشه و اون! اونم با شنیدن صدای تو آسمون چشماش ستاره بارون میشه... برادر کوچولوم عاشق شده
بازگشت به گذشته:
شین هه « بعد از گذشت شش ماه بالاخره جنگ تموم شد! توی این مدت گاهی مدت زمان کوتاهی به پایخت میومدیم و بعد از اتمام کارمون برمیگشتیم... مردم حسابی خوشحال بودن و پایتخت با ربان های قرمز و صورتی تزئین شده بود! مردم استقبال باشکوهی رو برای ولیعهد شون برگزار کرده بودن! حالا که حرف از ولیعهد شد فکر کنم عاشق شدم.. و خبر بد اینکه نمیتونم زیاد ایشونو ببینم!
دوجین: وای دختر تو محشری! از همون اولم میدونستم تو یه قهرمان میشی
آری: شنیدم عالیجناب فرماندهی چندتا عملیات رو به خودت سپرده! این خبر حسابی توی کشور پیچیده
شین هه « جدن؟ اونقدرا هم مهم نبود.. چندتا ماموریت کوچیک بود! آخ خدا چقدر دلم براتون تنگ شده بود
_بهم زدن این نامزدی کار ساده ای نبود چون خانواده نامزد جیمین اصیل و پرنفوذ بودن ولی چیزی که این وسط برای پارک بزرگ اهمیت داشت حفاظت از خانواده اش بود! خوشحالی پسرش ارزش این جنگ رو داشت
جیمین « فکر نمیکردم بیدار کردن یه نفر اینقدر سخت باشه
راننده « قربان میخواین ایشون رو به اتاقشون ببرم؟
جیمین « عمرا! خودم انجامش میدم
_حرکاتش آروم و با ملاحظه بود جوری که احساس میکردی جسمی شکستنی رو بهش سپردن! بعد از اینکه شین هه رو آروم روی تخت گذاشت و پتو رو روش کشید بی سر و صدا بلند شد و از اتاق بیرون رفت
بکهیون « جیمی
جیمین: بک؟ چرا هنوز بیداری؟
بکهیون « شاید چون دلم میخواست به یاد قدیما با برادرم خلوت کنم! چایی میخوری؟
جیمین: حتما!
_اواسط زمستان بود و ابر های بارانی ستاره ها رو مخفی کرده بودن! چشماشو بست تا خودشو برای اولین مکالمه با برادرش بعد از چند سال آماده کنه.. جیمین تنها برادرش بود و حاضر بود جونشم براش فدا کنه... به این نتیجه رسیده بود که شین هه دیگه مال اون نیست و فقط میتونه سایه اشو داشته باشه! شانس یه بار در خونه ادمو میزنه و این ما هستیم که با انتخابمون مسیر زندگیمون رو عوض میکنیم...
بکهیون « راستش... نمیدونم چجوری بگم اما... جیمی میخوام صادقانه جواب سوالم رو بدی!
جیمین: دلم برای گفت و گو های برادرانه امون تنگ شده بود! روزایی که حسابی مادر رو عصبانی میکردیم و با هم تنبیه میشدیم! بکهیون همیشه برای من یه حامی بود.. برادری که وجودش همیشه مایه ی دلگرمی من بود... سوالت رو بپرس برادر
بکهیون« تو.... تو عاشق شین هه شدی درسته؟
جیمین: ب.. بک
بکهیون «*لبخند... اون کنار تو خوشحاله جیمی! و تنها آرزوی من دیدن خوشحالی شما دونفره
جیمین: م.. من
بکهیون « به نظرم شش ماه زمان خوبی برای شناخت یه آدمه... پدر درست میگفت! چشمات... چشمات وقتی اسم شین هه میاد میدرخشه و اون! اونم با شنیدن صدای تو آسمون چشماش ستاره بارون میشه... برادر کوچولوم عاشق شده
بازگشت به گذشته:
شین هه « بعد از گذشت شش ماه بالاخره جنگ تموم شد! توی این مدت گاهی مدت زمان کوتاهی به پایخت میومدیم و بعد از اتمام کارمون برمیگشتیم... مردم حسابی خوشحال بودن و پایتخت با ربان های قرمز و صورتی تزئین شده بود! مردم استقبال باشکوهی رو برای ولیعهد شون برگزار کرده بودن! حالا که حرف از ولیعهد شد فکر کنم عاشق شدم.. و خبر بد اینکه نمیتونم زیاد ایشونو ببینم!
دوجین: وای دختر تو محشری! از همون اولم میدونستم تو یه قهرمان میشی
آری: شنیدم عالیجناب فرماندهی چندتا عملیات رو به خودت سپرده! این خبر حسابی توی کشور پیچیده
شین هه « جدن؟ اونقدرا هم مهم نبود.. چندتا ماموریت کوچیک بود! آخ خدا چقدر دلم براتون تنگ شده بود
- ۱۸.۵k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط