رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۶۴
در اتاق که باز شد عسکري و سه تا مردي که
همراهمون بودند هم بلند شد.
با کسی که بیرون اومد ابروهام بالا پریدند.
اینکه همون مردهست!
کارمنداشم بیرون اومدند و با پوزخند نگاهی به اون چهارتا انداختند که متقابلا اون چهارتا هم پوزخند
زدند.
تعجب کردم.
وا! اینا چه پدر کشتگیاي باهم دارند؟
رو به روم وایساد و به سر تا پام نگاهی انداخت که
اخم کردم.
-مهرداد از ترس باخت نیومده کارمندشو
فرستاده؟
با اخم گفتم: درست حرف بزنید.
بهم نگاه کرد و لبخند محوي زد.
-پس منو نمیشناسی، یه تازه واردي!
انگشت شستشو به لبش کشید و متفکر گفت: احیانا تو مطهره نیستی؟
شدید تعجب کردم.
-شما کی هستید؟
خندید.
-پس تویی!... خوشم میاد ازت، مخصوصا از اون
دوست جسورت.
اخم کردم.
تا خواستم حرف بزنم از رو به روم رد شد و رفت که
با اخمهاي درهم به رفتنش نگاه کردم.
-این کی بود؟
عسکري: همون نیماي طرح دزد عوضی.
پوزخندي رو لبم نشست.
-پس اونه!
به سمت اتاق رفتم.
چقدر از خودراضیه!
نه به خندیدنش و نه به نیشخند زدنش!
اما منظورش از دوستم کدومشون بود؟ اصلا ما رو از
کجا میشناسه؟!
**********
با عصبانیت جلوي یه شرکت زد رو ترمز که با تعجب
گفتم: اینجا کجاست؟
غرید: یعنی اون نیما رو میکشم.
خواست پیاده بشه که با ترس سریع مچشو گرفتم.
-مهرداد دیوونه نشو!
به صورتم نزدیک شد و عصبی لب زد: نمیدونی که
من دیوونم عزیزم؟
اینو گفت و مچشو به شدت آزاد کرد و پیاده شد
که داد زدم: مهرداد؟
با قدمهاي تند به سمت شرکت رفت که با ترس هل
کرده سوئیچو برداشتم و پیاده شدم.
در رو قفل کردم و تا تونستم تند دویدم.
وارد شرکت شدم که دیدم نگهبانو پرت کرد و زیر
نگاه همه از پلههایی که وسط شرکت بودند بالا رفت.
داد زد: نیماي عوضی دزد، حسابتو کف دستت می
ذارم، از من دزدي میکنی؟
روي پلهها قدم برداشتم که پشت سرم نگهبانها هم اومدند.
نفس زنان گفتم: مهرداد وایسا.
همهی کارمندا بلند شدند و با تعجب بهش نگاه
کردند.
نیما از یه اتاقی که دیوارهاش تماما شیشهاي بودند
بیرون اومد و دست به جیب گفت: چیه؟! شرکتو
گذاشتی رو سرت؟!
نفس کم آوردم که وایسادم و به ستون دست
گذاشتم.
نگهبانها از کنارم رد شدند.
به سمتش هجوم برد که داد زدم: مهرداد!
اما قبل از اینکه بهش برسه نگهبانها گرفتنش که تقلا کرد و داد زد: ولم کنید.
نیما خندید.
-داري میسوزي که هی میبازي نه؟
غرید: شماها اینقدر بیعرضهاید که از طرحهاي
دیگه دزدي میکنید؟
یکی از کارمندا گفت: حرف دهنتو بفهم، چرا بی
عرضگی کارمنداي خودتو به ما میچسبونی؟
مهرداد چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم
فشار داد.
این حالتشو خوب میشناسم، یه دفعهاي حمله می
کنه.
با دو به سمتش رفتم.
یه دفعه هر دوي نگهبانها رو به شدت پس زد و به
سمت نیما هجوم برد که سریع وسطشون وایسادم
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۵-ول کن بیا بریم.صداي نیما رو شنید...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۴نگاه ی به آقا حشمت انداختم روی تخت بال...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۳-خب مطهره جون، بگو ببینم، عروسی ا...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۳حاال هم اکه کاری نیست باید برم به بچه ...

#فروخته.شده#پارت1-------------------------------------------...

#pain #P⁵⁵مخاطبش رو جونگکوک که تمام مدت به تهیونگ نگاه میکرد...

۲-از بچگی دوستت داشتم🪼🩵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط