ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۳۱

چشماي قشنگ ابیش رو که عاشقشون بودم به روم بسته بود.
درمونده و ناباور زمزمه کردم جیمینمم
اصلا نمیدونستم چي بايد بگم.. چي بگم وقتي قلبم داره آتیش میگیره؟
چطور ممکنه؟ من..واقعي بودم..
جیمین واقعي بود..
درمونده دستشو گرفتم و هق هق کردم و گفتم نامرد..باز چشماي قشنگت رو روم بستی؟ نگام کن.. جیمین..خواهش میکنم...
اشکام پردرد جاري شد..
لرزون گفتم : بذار باز چشماي قشنگت رو ببینم..
پردرد دستاي سردش رو توی دستم گرفتم و پر از عشق و درد بوسیدم و گفتم بگو که تو هم یادته... بگو تو هم با من اونجا بودي.. بگو که حالت خوب میشه..بگو که واقعا ازم خداحافظی نکردي که بري..
از يادآوري خداحافظيش قلبم آتیش گرفت. خیره و منتظر نگاش کردم اما چشماشو باز نمیکرد.. به حرفام عکس العملی نشون نمیداد..
بیجون اینجا خوابیده بود و..
درمونده پیشونیمو به دستش تکیه دادم و ناباور و گرفته اشك ريختم..
نمیتونم باور کنم همش خواب و رویا باشه نمیتونم..
قلبم نمیتونه.. نمیتونه دیگه جیمین رو اینطور ببینه..
دیگه طاقت ندارم. دکتر اومد جلو و گفت : شما اینجا چیکار میکنی؟
دل شکسته تند اشکامو پاک کردم و درمونده گفتم : دکتر... جیمین چطوره؟ چرا چشماشو باز نمیکنه؟
دکتر به جواب آزمایشها و عکسهاي جیمین نگاه کرد و چشماشو باريك كرد.
نگران بلند شدم و گفتم : دکتر.
گنگ گفت : انگار سرعت پیشرفت بیماریش کم شده.
هول و لرزون گفتم : این..اين يعني چي؟
اومد جلو و دستگاه كناري جیمین رو چك كرد و گفت: ببینین سرطان ریه در واقع رشد کنترل نشده سلولها توي ريه است. این رشد براي جيمز تا دیروز خيلي شديد بود..به که همه ریه رو گرفته بود و حتي ممکن بود به بخش حدي هاي ديگه بدنش برسه ولي الان.. باز به آزمایش نگاه کرد و گفت سرعت رشد سلولهاي
سرطاني کاهش يافته.. یه شوقي تو وجودم دوید و با شوك هیجان زده لبخند زدم و گفتم : این... خوبه؟ مگه نه؟
دکتر نگام کرد و گفت : نمیخوام امیدواري بي دليل بهتون بدم... هنوز وضع ريه هاش خيلي بده..اما..يه اميدواري خيلي كوچیك ایجاد شده که شاید بشه با دارو سرعت رشد سرطانش رو کمتر و کمتر کرد
اشکم از شوق جاري شد و تند و ناباور به جیمز نگاه کردم.. اخ..
قلبم بي يعني.. قرار و خيلي تند میزد و به زور نفس میکشیدم.
با دلشوره شديدي به دکتر نگاه کردم..
يعني ميشه؟ دکتر جدي
داشت تو پرونده جیمین چيزي نوشت و به من
لبخند زد و گفت: با اینکه دیروز ازش آزمایش گرفته بودیم اما..
.. با توجه به نمودار رشد سلولیش توي اين مدت..اینجور که من میبینم انگار دو روزه سلولهاي سرطاني رشد و تكثيري نداشتن..
لرزون با شوق عجيبي لبخند زدم و اشك توي چشمام جمع
شد. نیست..هنوز
دکتر-خيلييي هم چيز خاص و عجيبي وضعش وخيمه... هنوز ريه هاش خيلي اسيب ديده..اما اینکه سرعت پیشرفت بیماریش یه کم کم شده نشونه خوبیه... نمیشه قطعي هيچي گفت و هنوز تغيير مثبتي به وجود نيومده.. فقط به ثباته.. اما امیدوار باش دخترم..
نفسم بند اومد و اشك شوقم جاري شد. گفت: همیشه امیدوار باش
جدي يعني جیمینم .. خوب میشه؟
اصلا زبونم قفل شده بود.
همه وجودم از شك و امیدي که داشت تو قلبم نقش میبست میلرزید.
دکتر پرونده شو پایین تختش اویزون کرد و رفت لرزون و با بغض زدم زیر خنده. اصلا دست خودم نبود فقط... میشه..
من امید دارم..
جیمینم بیدار میشه..دوباره سالم میشه..
اشکم روي دست جیمین چکید.
تند تند و اشفته اشکامو پاک کردم و لرزون لبخند زدم و تند
گفتم : زود خوب شو جیمین..
با لبخند شادي تند به سمت در و بچه ها نگاه کردم.
همه شون پشت در بودن و از پنجره شیشه ایش مضطرب
و غمزده به زور سعی میکردن نگام کنن.
فرد نیکول،آنالی دنیل.. هر ٤نفر نگران..
دیدگاه ها (۷)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۳۲لرزون اشكم جاري شد و خندیدم...

پارت ۶۳۳بي قراري و نگراني جیمین ديگه جزئي از زندگي و تك تك ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۳۰جیمین.. يهو و خيلي شوکه زدم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۹خيلي عمیق نگام کرد و گفت: ت...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۳يهو قلبم ریخت و شوکه و به ز...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۷با شرم شادي لبخند زدم.. برا...

پارت ۶۴۱ اشفته و مضطرب جلوي در اتاق عمل قدم میزدم. دل تو دلم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط