پارت چهارم عشق سرد : بارون، پنجره، و یه نقاشی ناگفته
پارت چهارم عشق سرد : بارون، پنجره، و یه نقاشی ناگفته
ساعت از دوازده گذشته بود. ویلا توی سکوت مطلق فرو رفته بود. فقط صدای بارونی که تازه شروع شده بود، میکوبید به شیشههای بزرگ سالن. ریز، مداوم، بیرحم.
سانمی خوابش نمیبرد.
پتو رو تا زیر چونه بالا کشیده بود ولی ذهنش مثل یه فیلم، صحنههای قدیمی رو عقب و جلو میکرد. صدای خندههای سهبوم، حرفهایی که موقع راه رفتن توی کوچههای بارونی رد و بدل کرده بودن، اون نگاههای گرم... و حالا چی؟ یه آدم سرد، بیلبخند، ساکت و زخمی.
آروم از تخت بلند شد. شال نازکی دور خودش پیچید و بیصدا در اتاقو باز کرد. ویلا ساکت بود. چراغا خاموش بودن، جز یه چراغ خواب کوچیک توی سالن.
رفت پایین. پنجرهی بزرگ کنار سالن، بهترین زاویه رو برای دیدن بارون داشت. نشست روی مبل، پاهاشو جمع کرد، چونهشو گذاشت روی زانو.
همه چیز داشت خفهش میکرد.
چند دقیقه گذشت. بعد یهو بلند شد. رفت سمت کولهش. یه دفتر طراحی و مداد برداشت.
با انگشتاش کاغذ رو لمس کرد، آروم. انگار قراره یکی رو از زیر خاک بیرون بکشه. یه چهره.
خط اول، فرم چونه. بعد چشمها. ابروها. اون مدل نگاه خاصش. نه خیلی دقیق، نه خیلی حرفهای. ولی پر از احساس.
سهبوم.
اون آدمی که هنوزم نمیتونست نگاهش نکنه، حتی وقتی بهش نگاه نمیکرد.
نقاشی رو که تموم کرد، نفسی کشید. داشت نگاش میکرد که یه صدا از پشت سرش اومد.
— «هنوزم عادت داری نصفشب بیدار شی و چیزی بکشی؟»
خشکش زد.
برگشت.
سهبوم اونجا بود. با یه تیشرت طوسی، موهای کمی آشفته، صدای گرفته و خوابآلود. ولی چشماش بیدار. نگاهش مستقیم افتاده بود روی نقاشی توی دست سانمی.
اون نقاشی، خودش بود.
سانمی سعی کرد چیزی بگه، ولی لبهاش خشک شده بودن. دستش ناخودآگاه نقاشی رو کمی جمع کرد.
سهبوم اومد جلو، دستشو گذاشت روی لبهی پشتی مبل، از بالا خم شد. آروم و سرد:
— «فکر نمیکردم هنوزم منو تو ذهنت داشته باشی.»
سانمی بدون اینکه بهش نگاه کنه، گفت:
— «تو فقط تو ذهنم نیستی، سهبوم. تو توی هر چی هستی. توی آهنگایی که گوش نمیدم، توی خیابونایی که ازشون نمیرم، توی نقاشیهایی که هیچوقت تموم نمیشن...»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای سهبوم، آهستهتر:
— «من… نمیدونستم هنوز اینطوریه.»
برای اولین بار، لحنش شکست. اون غرور خالی، اون بیتفاوتی… یه لحظهی کوتاه، فرو ریخت.
سانمی بلند شد. آروم. نقاشی رو گرفت سمتش. نه برای اینکه بده بهش. فقط برای اینکه نشون بده.
— «این تویی... ولی نه اون تویی که الان جلوی منی. این اونیه که یه روز، توی چتر خندید. اون سهبومی که وقتی گفت "دوستت دارم"، مطمئن بودم داره از ته دلش میگه.»
سهبوم نگاه کرد. به چشماش. به نقاشی. به بارون.
و هیچ نگفت.
فقط نشست رو بهروی سانمی. خیره، سنگین، و انگار... دلش پر بود.
ولی اون شب، هیچ جملهای کامل نشد.
فقط یه صدا توی خونه بود:
بارون.
ساعت از دوازده گذشته بود. ویلا توی سکوت مطلق فرو رفته بود. فقط صدای بارونی که تازه شروع شده بود، میکوبید به شیشههای بزرگ سالن. ریز، مداوم، بیرحم.
سانمی خوابش نمیبرد.
پتو رو تا زیر چونه بالا کشیده بود ولی ذهنش مثل یه فیلم، صحنههای قدیمی رو عقب و جلو میکرد. صدای خندههای سهبوم، حرفهایی که موقع راه رفتن توی کوچههای بارونی رد و بدل کرده بودن، اون نگاههای گرم... و حالا چی؟ یه آدم سرد، بیلبخند، ساکت و زخمی.
آروم از تخت بلند شد. شال نازکی دور خودش پیچید و بیصدا در اتاقو باز کرد. ویلا ساکت بود. چراغا خاموش بودن، جز یه چراغ خواب کوچیک توی سالن.
رفت پایین. پنجرهی بزرگ کنار سالن، بهترین زاویه رو برای دیدن بارون داشت. نشست روی مبل، پاهاشو جمع کرد، چونهشو گذاشت روی زانو.
همه چیز داشت خفهش میکرد.
چند دقیقه گذشت. بعد یهو بلند شد. رفت سمت کولهش. یه دفتر طراحی و مداد برداشت.
با انگشتاش کاغذ رو لمس کرد، آروم. انگار قراره یکی رو از زیر خاک بیرون بکشه. یه چهره.
خط اول، فرم چونه. بعد چشمها. ابروها. اون مدل نگاه خاصش. نه خیلی دقیق، نه خیلی حرفهای. ولی پر از احساس.
سهبوم.
اون آدمی که هنوزم نمیتونست نگاهش نکنه، حتی وقتی بهش نگاه نمیکرد.
نقاشی رو که تموم کرد، نفسی کشید. داشت نگاش میکرد که یه صدا از پشت سرش اومد.
— «هنوزم عادت داری نصفشب بیدار شی و چیزی بکشی؟»
خشکش زد.
برگشت.
سهبوم اونجا بود. با یه تیشرت طوسی، موهای کمی آشفته، صدای گرفته و خوابآلود. ولی چشماش بیدار. نگاهش مستقیم افتاده بود روی نقاشی توی دست سانمی.
اون نقاشی، خودش بود.
سانمی سعی کرد چیزی بگه، ولی لبهاش خشک شده بودن. دستش ناخودآگاه نقاشی رو کمی جمع کرد.
سهبوم اومد جلو، دستشو گذاشت روی لبهی پشتی مبل، از بالا خم شد. آروم و سرد:
— «فکر نمیکردم هنوزم منو تو ذهنت داشته باشی.»
سانمی بدون اینکه بهش نگاه کنه، گفت:
— «تو فقط تو ذهنم نیستی، سهبوم. تو توی هر چی هستی. توی آهنگایی که گوش نمیدم، توی خیابونایی که ازشون نمیرم، توی نقاشیهایی که هیچوقت تموم نمیشن...»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای سهبوم، آهستهتر:
— «من… نمیدونستم هنوز اینطوریه.»
برای اولین بار، لحنش شکست. اون غرور خالی، اون بیتفاوتی… یه لحظهی کوتاه، فرو ریخت.
سانمی بلند شد. آروم. نقاشی رو گرفت سمتش. نه برای اینکه بده بهش. فقط برای اینکه نشون بده.
— «این تویی... ولی نه اون تویی که الان جلوی منی. این اونیه که یه روز، توی چتر خندید. اون سهبومی که وقتی گفت "دوستت دارم"، مطمئن بودم داره از ته دلش میگه.»
سهبوم نگاه کرد. به چشماش. به نقاشی. به بارون.
و هیچ نگفت.
فقط نشست رو بهروی سانمی. خیره، سنگین، و انگار... دلش پر بود.
ولی اون شب، هیچ جملهای کامل نشد.
فقط یه صدا توی خونه بود:
بارون.
- ۵.۸k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط