نـفـرتــ
نـفـرتــ
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟏
نباید با دیدن زیبایش جا بخوره.
به خودش قول داده بود که هرچی متعلق به این دختر هست رو ازش بگیره.
شاید حتی باک//رهگیش ، انتظار داشت که لیا برای خوش آمد گویی بیاد سمتش اما برعکس همراه پسری به سمت صندلی های گوشه ی سالن رفت.
پوزخندی زد و زیر لب زمزمه کرد.
_پسری که میخوای باهاش ازدواج کنی اینه،از لحظات اخریت لذت ببر.
خودشو رسوند به تهیونگ .
_ چیکار کردی بهش نزدیک شدی؟
تهیونگ: نه نتونستم، اما بنظر من اصلا فکر خوبی نیست
اخمای کوک تو هم رفت.
_ همین که گفتم ولی قبلش اون پسره ! کسی که قراره با لیا ازدواج کنه رو باید از دور خارج کنیم
تهیونگ انگار از اینکه جونگکوک میخواست چه بلایی سر لیا بیاره زیاد خوشحال نبود.
ویو تهیونگ
یاد حرفای جونگکوک افتاد « باید لیا رو عاشق خودت کنی و بعد ازش جدا شی » از ده سالگی جونگکوک رو میشناخت.
براش جای سوال بود که چرا اینقدر از این دختر متنفره دوباره نیم نگاهی به لیا انداخت، کنار نامزدش خوشحال بنظر میرسید.
علاقه ای هم نداشت که زندگی یه دختر رو خراب کنه، نفسشو کلافه فرستاد بیرون، برای کاری که میخواست انجام بده حسابی عذاب وجدان داشت حتی ترس، ترس از اینکه نکنه خودش دل ببنده به این دختر ، زیبایی که لیا داشت خیره کننده بود حتی مردی که از در این عمارت وارد اینجا بشه میتونه تو یک نگاه عاشق لیا بشه.
اما ملاک های تهیونگ فقط تو زیبایی خلاصه نمیشد، برای اون مهم بود که یک دختر باید خانواده دوست باشه و از اخلاق و رفتار خوبی برخوردار باشه، برای همین نمیتونست تو یک نگاه لیا رو قضاوت کنه.
ویو لیا
روی تخت لم داده بودم و درحال اس دادن به جیمین بودم . دیشب خیلی خسته کننده بود خوبه که گذشت، از دیشب تا الان جونگکوک رو ندیده بودم، دلم میخواست برم پیشش اما ازش خجالت میکشیدم.
با صدای گوشیم از فکر خیالم اومدم بیرون و حواسم پرت پیامک جیمین شد.
_ خیلی دلم میخواد زودتر باهات ازدواج کنم و روی تخت شبمون رو صبح کنیم.
از چیزی که نوشته بود دهنم باز موند، تند براش تایپ کردم
+ منحرفففف.
استیکر خنده برام فرستاد.
_ منظور من خوابیدن بود اما ذهن تو زیادی مریضه زن من شدی باید یه چکاب ببرمت پیش جین.
+ مسخره بزار زنت بشم بعد برام تصمیم بگیر.
با باز شدن در اتاق، یهویی برگشتم، یکی از خدمتکارا بود.
_ خانم وقت شامه.
__________________
های خوشگلاا، ببخشید این دو هفته پارت نزاشتم درسام خیلی سنگین بود . حتی فردا هم امتحان دارم خلاصه...
ولی سیعم رو میکنم پارت بزارم و اینکه...
تولد موچی کوچولومون مبارک ۳۱ ساله شد😭💘
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟏
نباید با دیدن زیبایش جا بخوره.
به خودش قول داده بود که هرچی متعلق به این دختر هست رو ازش بگیره.
شاید حتی باک//رهگیش ، انتظار داشت که لیا برای خوش آمد گویی بیاد سمتش اما برعکس همراه پسری به سمت صندلی های گوشه ی سالن رفت.
پوزخندی زد و زیر لب زمزمه کرد.
_پسری که میخوای باهاش ازدواج کنی اینه،از لحظات اخریت لذت ببر.
خودشو رسوند به تهیونگ .
_ چیکار کردی بهش نزدیک شدی؟
تهیونگ: نه نتونستم، اما بنظر من اصلا فکر خوبی نیست
اخمای کوک تو هم رفت.
_ همین که گفتم ولی قبلش اون پسره ! کسی که قراره با لیا ازدواج کنه رو باید از دور خارج کنیم
تهیونگ انگار از اینکه جونگکوک میخواست چه بلایی سر لیا بیاره زیاد خوشحال نبود.
ویو تهیونگ
یاد حرفای جونگکوک افتاد « باید لیا رو عاشق خودت کنی و بعد ازش جدا شی » از ده سالگی جونگکوک رو میشناخت.
براش جای سوال بود که چرا اینقدر از این دختر متنفره دوباره نیم نگاهی به لیا انداخت، کنار نامزدش خوشحال بنظر میرسید.
علاقه ای هم نداشت که زندگی یه دختر رو خراب کنه، نفسشو کلافه فرستاد بیرون، برای کاری که میخواست انجام بده حسابی عذاب وجدان داشت حتی ترس، ترس از اینکه نکنه خودش دل ببنده به این دختر ، زیبایی که لیا داشت خیره کننده بود حتی مردی که از در این عمارت وارد اینجا بشه میتونه تو یک نگاه عاشق لیا بشه.
اما ملاک های تهیونگ فقط تو زیبایی خلاصه نمیشد، برای اون مهم بود که یک دختر باید خانواده دوست باشه و از اخلاق و رفتار خوبی برخوردار باشه، برای همین نمیتونست تو یک نگاه لیا رو قضاوت کنه.
ویو لیا
روی تخت لم داده بودم و درحال اس دادن به جیمین بودم . دیشب خیلی خسته کننده بود خوبه که گذشت، از دیشب تا الان جونگکوک رو ندیده بودم، دلم میخواست برم پیشش اما ازش خجالت میکشیدم.
با صدای گوشیم از فکر خیالم اومدم بیرون و حواسم پرت پیامک جیمین شد.
_ خیلی دلم میخواد زودتر باهات ازدواج کنم و روی تخت شبمون رو صبح کنیم.
از چیزی که نوشته بود دهنم باز موند، تند براش تایپ کردم
+ منحرفففف.
استیکر خنده برام فرستاد.
_ منظور من خوابیدن بود اما ذهن تو زیادی مریضه زن من شدی باید یه چکاب ببرمت پیش جین.
+ مسخره بزار زنت بشم بعد برام تصمیم بگیر.
با باز شدن در اتاق، یهویی برگشتم، یکی از خدمتکارا بود.
_ خانم وقت شامه.
__________________
های خوشگلاا، ببخشید این دو هفته پارت نزاشتم درسام خیلی سنگین بود . حتی فردا هم امتحان دارم خلاصه...
ولی سیعم رو میکنم پارت بزارم و اینکه...
تولد موچی کوچولومون مبارک ۳۱ ساله شد😭💘
- ۴۲۷
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط