𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
PART⁶
(نایون+)(جونگکوک–)(تهیونگ÷)(جیهون/)
«ادامه ویو نایون»
جونگکوک بدون اهمیت به من از ماشین پیاده شد و داشت به سمت عمارت میرفت که برگشت و در سمت من رو با عصبانیت باز کرد
–پیاده شو!
+نمیگفتی هم میخواستم این کار رو بکنم
از ماشین پیاده شدم و خواستم سمت عمارت برم که جونگکوک بازوم رو محکم گرفت و با حرص گفت
–تو اکثر آدمای این مهمونی رو میشناسی!پس هیچ خرابکاری نمیکنی! نزدیک من هم نمیشی!
+اوه تو که تشنه این بودی من نزدیکت باشم چیشده الان میگی نه...نکنه میترسی گرلفرندت ببینه و حسودیش بشه؟
منم با حرص جوابش رو دادم که خیلی محکم گفت
–من گرلفرند ندارم!
این رو گفت و بازوم رو رها کرد و رفت داخل منم تقریبا پشت سرش رفتم ولی منظورش چی بود؟اون مردیه که همه دخترها براش سر و دست میشکونن اونوقت هنوز بعد از جدا شدنمون گرلفرند نداره؟واقعا عجیبه... همینطور توی افکارم بودم که صدایی آشنا جونگکوک رو صدا زد...تهیونگ بود...
÷هیـ
تهیونگ هنوز حرفش ادامه داشت که من رو دید و حرفش رو قطع کرد و اومد سمت جونگکوک و برای من لحن سردی گرفت
÷هی نایون،توقع نداشتم اینجا ببینمت...
+خب...قضیه یه کم پیچیدست اما همانقدر که تو دوست نداشتی مرا اینجا ببینی من هم دوست نداشتم بیام...به هر حال تو برای همه پارتی ها مرا هم دعوت میکردی ولی این دفعه نکردی
÷معلومه دعوتت نکردم...تو و جونگکوک دیگه رابطه ای نداشتید که بخوام تو رو هم دعوت کنم...
–اون الان خواهر ناتنیمه...
÷چی؟
+آره من خواهر ناتنیشم،مادر من قراره با پدرش ازدواج کنه!اوضاع خیلی پیچیدست.خب من میرم داخل یه کم بگردم
این حرف رو میزنم و تنهاشون میزارم و به داخل میرم،اونجا خیلی شلوغ بود و صدای آهنگ زیاد بود مثل هر پارتی دیگه ای! بعضی از آدمای اونجا رو میشناختم و باهاشون حرف میزدم اما خیلی کوتاه...
«پایان ویو نایون»
«ویو جونگکوک»
وقتی نایون رفت داخل تهیونگ شروع کرد به سوال پرسیدن
÷هی الان برات خیلی سخته نه؟کسی که عاشقش بودی و میخواستی فراموشش کنی الان جلوی چشماته!
–عاشقش بودم نه!هنوزم عاشقشم!
÷پسر!این خوب نیست باید فراموشش کنی!مگه الان اون رو ندیدی؟کاملا واضحه دیگه تو رو نمیخواد
–نه،اونم هنوز عاشقمه...
÷اوه!و بر چه مبنایی این رو میگی؟
–من...بوسـیدمش...میتونستم احساساتش رو حس کنم
÷چی؟چرا؟
–نمیتونستم خودم رو کنترل کنم!هنوز که هنوزه فقط اون رو میخوام نه هیچکس دیگه
÷پسر تو واقعا عجیبی...بیا بریم داخل یه لیوان ویـسکی بخور تا مسـتی بهت کمک کنه
–بریم
با تهیونگ رفتیم داخل و اولش چشمام دنبال نایون میگشت و وقتی دیدمش تنهاست کمی خیالم راحت شد که هیچ مردی دورش نیست وگرنه اینجا رو جهنم میکردم...با تهیونگ رفتیم سمت اکیپ دوستیمون که لارا هم داخلش بود...لارا به شدت از من خوشش میومد و همیشه به نایون حسادت میکرد اما الان که از او جدا شده بودم مدام خودش رو به من مییچسبوند و من امشب سعی نمیکردم اون رو از خودم دور کنم...نمیدونم به خاطر این بود که میخواستم حواس خودم رو پرت کنم یا میخواستم نایون حسادت کنه؟
«پایان ویو جونگکوک»
«ویو نایون»
رفتم کنار بار ایستادم و یه ویسـکی سفارش دادم و مشغول نوشیدن شدم که چشمم افتاد به جونگکوک...لارا بهش چسبیده بود و جونگکوک سعی نمیکرد دورش کنه
+چه دروغگویی... میگفت من گرلفرند ندارم
زیر لب زمزمه کردم...راستش کمی حسادت میکردم ولی سعی کردم نشونش ندم! همینطور که اون ها رو زیر نظر داشتم ناگهان یه صدای مردونه از پشتم شنیدم که باعث شد کمی جا بخورم اما خیلی عادی برگشتم سمت صدا...یه پسره بود که تا حالا ندیده بودمش ولی خب جذاب بود...اما نه به اندازه جونگکوک!نایون داری چی میگی!قرار نبود به جونگکوک فکر کنی!توی ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که مرد دوباره صدام زد
/ببخشید خانم؟
+بله؟
/تنهایی؟میخوای با من برقصی؟
میخواستم بگم نه اما اینکه باعث حسادت جونگکوک هم بشم اونقدرا هم بد نبود پس موافقت کردم
+باشه...
اون مرد دستم رو گرفت و من رو به میان بقیه کسایی که داشتن میرقصیدن برد و دستاش رو گذاشت روی کمرم اما تقریبا نزدیک به باسـنم بود که خودم هم خوشم نمیامد پس کمی دستش رو جا به جا کردم و باهاش رقصیدم
/من جیهونم!و اسم شما چیه بانوی زیبا؟
کمی این حرفش برام خنده دار بود اما جلوی خودم رو گرفتم و جواب دادم
+من نایونم...
/خوشوقتم!
+همچنین...
رفتار جیهون هرچه تایم بیشتری میگذشت آزارم میداد...و مدام بهش هشدار میدادم اما...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر🪷
2 فالو✨
ــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
PART⁶
(نایون+)(جونگکوک–)(تهیونگ÷)(جیهون/)
«ادامه ویو نایون»
جونگکوک بدون اهمیت به من از ماشین پیاده شد و داشت به سمت عمارت میرفت که برگشت و در سمت من رو با عصبانیت باز کرد
–پیاده شو!
+نمیگفتی هم میخواستم این کار رو بکنم
از ماشین پیاده شدم و خواستم سمت عمارت برم که جونگکوک بازوم رو محکم گرفت و با حرص گفت
–تو اکثر آدمای این مهمونی رو میشناسی!پس هیچ خرابکاری نمیکنی! نزدیک من هم نمیشی!
+اوه تو که تشنه این بودی من نزدیکت باشم چیشده الان میگی نه...نکنه میترسی گرلفرندت ببینه و حسودیش بشه؟
منم با حرص جوابش رو دادم که خیلی محکم گفت
–من گرلفرند ندارم!
این رو گفت و بازوم رو رها کرد و رفت داخل منم تقریبا پشت سرش رفتم ولی منظورش چی بود؟اون مردیه که همه دخترها براش سر و دست میشکونن اونوقت هنوز بعد از جدا شدنمون گرلفرند نداره؟واقعا عجیبه... همینطور توی افکارم بودم که صدایی آشنا جونگکوک رو صدا زد...تهیونگ بود...
÷هیـ
تهیونگ هنوز حرفش ادامه داشت که من رو دید و حرفش رو قطع کرد و اومد سمت جونگکوک و برای من لحن سردی گرفت
÷هی نایون،توقع نداشتم اینجا ببینمت...
+خب...قضیه یه کم پیچیدست اما همانقدر که تو دوست نداشتی مرا اینجا ببینی من هم دوست نداشتم بیام...به هر حال تو برای همه پارتی ها مرا هم دعوت میکردی ولی این دفعه نکردی
÷معلومه دعوتت نکردم...تو و جونگکوک دیگه رابطه ای نداشتید که بخوام تو رو هم دعوت کنم...
–اون الان خواهر ناتنیمه...
÷چی؟
+آره من خواهر ناتنیشم،مادر من قراره با پدرش ازدواج کنه!اوضاع خیلی پیچیدست.خب من میرم داخل یه کم بگردم
این حرف رو میزنم و تنهاشون میزارم و به داخل میرم،اونجا خیلی شلوغ بود و صدای آهنگ زیاد بود مثل هر پارتی دیگه ای! بعضی از آدمای اونجا رو میشناختم و باهاشون حرف میزدم اما خیلی کوتاه...
«پایان ویو نایون»
«ویو جونگکوک»
وقتی نایون رفت داخل تهیونگ شروع کرد به سوال پرسیدن
÷هی الان برات خیلی سخته نه؟کسی که عاشقش بودی و میخواستی فراموشش کنی الان جلوی چشماته!
–عاشقش بودم نه!هنوزم عاشقشم!
÷پسر!این خوب نیست باید فراموشش کنی!مگه الان اون رو ندیدی؟کاملا واضحه دیگه تو رو نمیخواد
–نه،اونم هنوز عاشقمه...
÷اوه!و بر چه مبنایی این رو میگی؟
–من...بوسـیدمش...میتونستم احساساتش رو حس کنم
÷چی؟چرا؟
–نمیتونستم خودم رو کنترل کنم!هنوز که هنوزه فقط اون رو میخوام نه هیچکس دیگه
÷پسر تو واقعا عجیبی...بیا بریم داخل یه لیوان ویـسکی بخور تا مسـتی بهت کمک کنه
–بریم
با تهیونگ رفتیم داخل و اولش چشمام دنبال نایون میگشت و وقتی دیدمش تنهاست کمی خیالم راحت شد که هیچ مردی دورش نیست وگرنه اینجا رو جهنم میکردم...با تهیونگ رفتیم سمت اکیپ دوستیمون که لارا هم داخلش بود...لارا به شدت از من خوشش میومد و همیشه به نایون حسادت میکرد اما الان که از او جدا شده بودم مدام خودش رو به من مییچسبوند و من امشب سعی نمیکردم اون رو از خودم دور کنم...نمیدونم به خاطر این بود که میخواستم حواس خودم رو پرت کنم یا میخواستم نایون حسادت کنه؟
«پایان ویو جونگکوک»
«ویو نایون»
رفتم کنار بار ایستادم و یه ویسـکی سفارش دادم و مشغول نوشیدن شدم که چشمم افتاد به جونگکوک...لارا بهش چسبیده بود و جونگکوک سعی نمیکرد دورش کنه
+چه دروغگویی... میگفت من گرلفرند ندارم
زیر لب زمزمه کردم...راستش کمی حسادت میکردم ولی سعی کردم نشونش ندم! همینطور که اون ها رو زیر نظر داشتم ناگهان یه صدای مردونه از پشتم شنیدم که باعث شد کمی جا بخورم اما خیلی عادی برگشتم سمت صدا...یه پسره بود که تا حالا ندیده بودمش ولی خب جذاب بود...اما نه به اندازه جونگکوک!نایون داری چی میگی!قرار نبود به جونگکوک فکر کنی!توی ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که مرد دوباره صدام زد
/ببخشید خانم؟
+بله؟
/تنهایی؟میخوای با من برقصی؟
میخواستم بگم نه اما اینکه باعث حسادت جونگکوک هم بشم اونقدرا هم بد نبود پس موافقت کردم
+باشه...
اون مرد دستم رو گرفت و من رو به میان بقیه کسایی که داشتن میرقصیدن برد و دستاش رو گذاشت روی کمرم اما تقریبا نزدیک به باسـنم بود که خودم هم خوشم نمیامد پس کمی دستش رو جا به جا کردم و باهاش رقصیدم
/من جیهونم!و اسم شما چیه بانوی زیبا؟
کمی این حرفش برام خنده دار بود اما جلوی خودم رو گرفتم و جواب دادم
+من نایونم...
/خوشوقتم!
+همچنین...
رفتار جیهون هرچه تایم بیشتری میگذشت آزارم میداد...و مدام بهش هشدار میدادم اما...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر🪷
2 فالو✨
ــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۱۵۸
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط