جادویی عشق part ۷۳

جادویی عشق part ۷۳
سمت در کشیدمش..

امیلی هم هولش داد و گفت: ولي تو بموني حتما يه بلايي سرش مياري..

ناچار و بی میل بلند از اتاقش بیرون اومدیم و در رو بستیم.

برگشتیم سالن غذاخوري

چندان اشتهایی نداشتم و خیلی نگران وی بودم.

دم صبح که بیرون بودیم خوب بود اما الان.. هرچقدر که ما اشتها نداشتیم ماشالله آلبرت.

هركي نميدونست فکر میکرد ٥ساله غذا نخورده.. پوووف.

بعد خالی کردن نصف میز بالاخره احساس سيري کرد و عقب کشید.

اميلي-آنا..

آنا اومد تو و گفت بله خانوم..

اميلي البرت رو ببر مشغولش کن..

تند گفتم بیرون عمارت لطفا .. اقا باید استراحت کنن

البرت اخرش ما نفهمیدیم حالش خوبه یا نه؟

اميلي-البرت..برو

اميلي - البرت.. برو پي کارت

البرت خوب نگرانشم

من و اميلي عجیب نگاش کردیم.

واقعا؟ آلبرت-بله.. حسودي نكنين ولي تنها كسیه که دوسش دارم.. از صندلی پرید پایین و گفت میرم نگاه کنم خوابیده یا نه.. بعد میرم

تو باغ بازي کنم. و دوید بیرون و انا هم دنبالش.

امیلي دست زیر چونه زد و نفسش رو داد بیرون.

تازه کم کم میفهمم چرا مامانش این همه مدته فرستادتش اینجا..چه

زبوني داره این اميلي خنديد.

امروز روز کلاس حسابش بود که ازش متنفر بود.

رفت سر کلاسش تو کتابخونه

منم که اصلا دلم اروم نداشت بي سر و صدا و اروم رفتم سمت اتاق

وی. قلبم از درد کشیدنش سنگین بود. میترسیدم حالش بدتر شده باشه.. بهش سر نمیزدم نفسم بالا نمیومد.

ضربه اي اروم زدم و رفتم داخل عصبي و کلافه گفت: امیلی حالم خوبه..برو بیرون مظلوم گفتم منم امیلی نیست..برم بیرون؟

سرشو چرخوند سمتم و اروم غلت زد و به کمر شد و گفت:کاري

داري؟ دستپاچه گفتم نه..کار نه...فقط...داري؟
اي خداا... چرا اومدم؟

این قلب لعنتي چرا منو میکشه اینور و اونور؟

وی بیا جلوتر ببینم.

لبم رو گاز گرفتم و دستپاچه دو قدم رفتم جلو

وی جلوتر بیا کنار تخت

رفتم جلوتر و کنار تختش وایستادم

وی-حالت خوبه؟

من اره.. ولي تو...

کنار تخت زانو زدم و دهن باز کردم که بازوم رو گرفت و گفت: رو

زمین نشین..بیا بالا رو تخت بشین.

با تني لرزون بلند شدم و گوشه تختش نشستم.

هنوز سرخ و داغ بود.

تند گفتم باید لجبازي رو بذاري کنار بايد بذاري دکتر خبر کنن.. لبخند نصفه نيمه اي زد و گفت باید باور کنم نگرانم شدي؟

سرخ شدم.

با نگاه تیزش سر کج کرد و زل زد بهم.

با غیض گفتم باید باور کنم انقدر ترسویی که نخواي دکتر خبر کنی؟

اخم کرد و گفت فردا صبح خوب میشم

با غیض گفتم از کجا میدونی اخه؟

چشماشو بست و گفت میدونم برو

همونجور نگاش کردم

اشفته و کلافه گفت بی قرارم نكن... برو لطفا...

تنم داغ شد و اروم گفتم موندنم بی قرارت میکنه؟

بي با نفس های سنگین یقه شو کمی باز کرد.

انگار نمیتونست خوب نفس بکشه...

به پوستش نگاه کردم. واااي.. خداي من..

تمام پوسش عین زخمهایی که پشه ایجاد میکنه سرخ و ملتهب بود.

وحشت زده گفتم بدنت و دستم رو سریع جلو بردم

تند مچ دستم رو گرفت.

زل زدم تو چشماشزل زدم تو چشماش

لرزون سر به نه تکون داد و زمزمه کرد نکن.

چته؟

وی-هيچي

دندونامو به هم فشردم و گفتم دروغگو

لبخند زد.

از لبخندش عصبی تر شدم و با خشم گفتم:نگي چته جیغ و داد میزنم و امیلی رو آوار میکنم سرت.. اوه البرت.. البرت رو هم میارم و

به زور برات دکتر خبر میکنم.

فشاري به مچم داد.

چته؟ صورتت سرخ شده تب داري بدنت تمام زخم شده نه؟ حرف

بزن.. چته؟

همونجور نگاه کرد.
دیدگاه ها (۰)

جادویی عشق part ۷۴از لاي دندونام گفتم باشه.. و خواستم پاشم ک...

جادویی عشق part ۷۵نه..نمیتونه. خودمو رو تخت انداختم و سرمو ت...

جادویی عشق part ۷۲صبح نتونستم پلك رو هم بذارم... تنم هنوز از...

جادویی عشق part ۶۹صبح شده بود. اروم بلند شدم. چيزي روي سينه ...

جادویی عشق part 4515. اروم چشمامو باز کردم خواب ارومي..داشتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط