╭╌┄

╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 35

آنا مکثی کرد یکم بیشتر سرخ شد ولی قبل از اینکه جواب بده در باز شد و یه بادیگارد امد داخل «خانوم، محموله های جدید رسیدن، جناب مایکل گفتن که باید به یه پرونده ای رسیدگی کنن شما جاشون محموله رو برسی کنین»
آنا هم از خدا خواسته که از زیر سوال های ایزابلا در بره سریع بلند شد و گفت«آره آره امدم »
بعدش به سمت حیاط رفت و ایزابلا هم دنبالش دویید، «هی وایسا ببینم ، داشتم زر میزد ما، آنا! »
وقتی خواست از اتاق بره بیرون بادیگارد ها حلو ایزابلا رو گرفتن و نزاشتن بره بیرون
آنا برگشت و روبه بادیگارد ها گفت«هی شما دوتا، برین کنار،ایزابلا نامز پدره، زندانی شما دوتا که نیست »
بادیگارد «رئیس دستور دادن نزاریم ایشون بره بیرون»
آنا«رئیس تو بابای منه، انقد باهام بحث نکن دراز،میرم به بابام میگم بیاد همین جا دل و روده ات رو بریزه بیرونا، برو کنار ببینم»
بادیگارد با شنیدن حرف آنا عقب رفت اما هنوز تردید داشت
آنا«چی شده؟ منتظری ببینم چی کار میکنم؟ برو کنار گفتم»
بادیگارد با اکراه کنار رفت و ایزابلا نفس راحتی کشید و دوید سمت آنا
ایزابلا «مرسی...»
آنا: «خواهش میکنم بیا باهوم بیا تا کارم تموم شه، بعدش حرف میزنیم»
ایزابلا با ذوق سرشو تکون داد و دنبال آنا رفت
وقتی رسیدن به انباری بزرگ، ایزابلا مات و مبهوت موند جعبه‌های چوبی بزرگ، بعضیاشون باز بودن و توشون اسلحه بود بعضی‌ها هم بسته بودن با نوشته‌های روسی
ایزابلا«اینجا چیه؟»
آنا: «محموله هر چند وقت یه بار میرسه»
ایزابلا به یکی از جعبه‌های باز نگاه کرد تفنگ خشاب مهمات قلبش تند زد
ایزابلا«آنا... تو واقعاً با این چیزا سروکار داری؟»
آنا شونه بالا انداخت: «یادم داده از وقتی بچه بودم»
ایزابلا نمی‌تونست باور کنه همون آنایی که توی مهمونخونه از درس روانشناسی میترسید، الان داشت جعبه اسلحه رو چک میکرد
آنا که داشت لیست توی دستش رو با جعبه‌ها تطبیق میداد، نگاهی به ایزابلا انداخت«چرا انقد زل زدی؟»
ایزابلا«فقط... فکر نمیکردم اینجوری باشه»
آنا«زندگیمون اینطوریه. بهش عادت میکنی»
ایزابلا چند قدم توی انبار راه رفت چشمش به جعبه کوچیکی افتاد که کنار بقیه بود، با یه پاکت قرمز روش
ایزابلا«این چیه؟»
آنا برگشت وقتی پاکت رو دید، رنگش پرید......

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۷)

dark life = 28

Enemys Embrsce [ part ۲۸ ]

وقتی نامه ای از گذشته دوست پسرت پیدا کردی🩷پارت ۱روایت از زبا...

📖 قلدرِ منپارت اول | تازه‌واردصدای همهمه‌ی کلاس از چند دقیقه...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۲: هن...

اتاق هفتمپارت اولوقتی پامون گذاشتیم توی خونه یه حس عجیبی داش...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:84-چرا سوجین؟ میخواستی چیکار ...

#in_your_eyespart_۹۹ویو کایلااز همون صبح تصمیممو گرفته بودم....

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

✲ تولی ، نگهبان رویاها.... 😍✍️ : تولی ، دلقکی مهربان و نگهب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط