ندید ساحل مواج چشم هایم را
ندید ساحل مواج چشم هایم را
و پا سپرد به رفتن ،شکست پایم را
چگونه شعر بگویم در این سکوتستان
که نیست بشنود اینجا کسی صدایم را
به ابتدا نرسیدیم و فصل پایان یافت
کلاغ قصه خبر داد ،،انتهایم را
خدا کند که رَود مهرش از دلم این بیت،،،
خدا کند که نخواند خدا ،،،دعایم را
هنوز جای نگاهش نشسته بر این تن
چه زود از تن سردم گرفت عبایم را
به راه زد ،و به جیبش سپرد دستش را
ندید حسرت دستان سرد و ،،ها یم را
شکست ممبر و آتش گرفت محرابم
به اشک بس که زدم هی صدا خدایم را
و پا سپرد به رفتن ،شکست پایم را
چگونه شعر بگویم در این سکوتستان
که نیست بشنود اینجا کسی صدایم را
به ابتدا نرسیدیم و فصل پایان یافت
کلاغ قصه خبر داد ،،انتهایم را
خدا کند که رَود مهرش از دلم این بیت،،،
خدا کند که نخواند خدا ،،،دعایم را
هنوز جای نگاهش نشسته بر این تن
چه زود از تن سردم گرفت عبایم را
به راه زد ،و به جیبش سپرد دستش را
ندید حسرت دستان سرد و ،،ها یم را
شکست ممبر و آتش گرفت محرابم
به اشک بس که زدم هی صدا خدایم را
- ۲۴۷
- ۱۳ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط