درخواستی

#درخواستی
#دوپارتی
#پارت_دوم
(از لینو بنویس مافیا باشه بعد عاشق همکلاسی برادرش بشه یک دختره ساده شیرین )

پله‌ها را بالا رفتند زنگ در صدایی نرم داد و درست همان‌جا پشت پیشخوان چوبی با لباسی ساده و موهای جمع‌شده همان دختر ایستاده بود
لبخند زد از آن لبخندهایی که حتی در هوای خسته سئول می‌توانست زندگی را برگرداند
"خوش اومدین! چی میل دارین؟"
صداش دلنشین بود شبیه نسیمی که از روی پریشانی آدم رد شود و چیزی شبیه آرامش در جای خالی فرو بریزد
مینهو لحظه‌ای سکوت کرد فلیکس جلو رفت هیجان‌زده گفت
"سلام یونا خوبی! یه دونه موچی با خامه توت فرنگی لطفا"
"حتما"
او با دقت جعبه را برداشت انگار که هر موچی موجودی زنده و لطیف است دقیق بی‌عجله
مینهو زیرچشمی نگاهش می‌کرد چنان با تردید که انگار هر لحظه ممکن بود لو برود دختر سرش را بالا آورد نگاهشان برای چند ثانیه قفل شد
چیزی در چشم‌هایش... گرما، سادگی، و شاید بی‌خیالی از دنیایی که او را هرگز نخواسته بود
"چیزی لازم ندارین آقا؟"
سوالش ساده بود اما برای مینهو سنگین‌تر از تهدید یک دشمن مسلح دهان باز کرد چیزی گفت صدایش خش‌دار و آرام
"یه قهوه تلخ"
انگار دختر مرد را کم و بیش میشناخت از تعریف های کوتاه فلیکس
وقتی لیوان را گرفت دستش لحظه‌ای با دست او تماس پیدا کرد لرز کوچکی از نوک انگشتان تا عمق سینه‌اش دوید و همان‌جا فهمید دیگر هرچه هست نمی‌تواند انکارش کند
از آن روز *دنیای شکلات* به پناهگاه او تبدیل شد بارها بعد از دیدارهای کاری از کوچه تاریک بالا می‌رفت مقابل شیشه بخارگرفته می‌ایستاد و فقط نگاه می‌کرد نمی‌خواست دیده شود اما احساس می‌کرد شاید هنوز امیدی ماننده
گاهی دیرتر سر می‌زد وقتی چراغ‌ها کم‌نور می‌شدند در را به آرامی باز می‌کرد می‌نشست گوشه سالن قهوه سفارش می‌داد او دختر همیشه بی‌تکلف با او حرف می‌زد بی‌آنکه از چهره‌اش یا کت گران‌قیمتش بترسد
"خیلی کم حرفین همیشه همین‌طورین؟"
او شانه بالا می‌انداخت
"آدم زیاد حرف بزنه دروغ زیاد می‌گه"
دختر خندید
"پس شما باید خیلی راستگو باشین"
و مینهو برای اولین بار بعد از سال‌ها لبخند زد لبخند واقعی نه آن لبخند بی‌احساس مخصوص جلسات تهدید و معامله
او اسمش را بالاخره فهمیده بود همون روز اول که اینجا امده بود "یونا"
و یونا بی‌آنکه بخواهد شد نقطه‌ای از نور در زندگی سیاهی که مینهو سال‌ها در آن غرق بود
اما مینهو مردی مافیا بود مردی که در سایه زندگی می‌کرد خودش می‌دانست هر احساسی که پیدا کند دیر یا زود لکه‌دار می‌شود با این حال هر بار که از شیرینی‌فروشی خارج می‌شد نگاه آخر را به پنجره می‌انداخت و لبخند او را در ذهنش حک می‌کرد انگار تکه‌ای از رستگاری را قرض گرفته باشد
او حالا می‌دانست خطر واقعی همیشه اسلحه‌ای در دست دشمن نیست و یا یک محموله بزرگ گاهی یک لبخند ساده است در مغازه‌ای کوچک بین بوی شکر و قهوه که آرام آرام حصار فولادی دور قلبت را ذوب می‌کند
و شاید فقط شاید روزی جرات کند که بگوی
" لی مینهو رئیس مافیا... عاشقت شدم"
#فیک #لی_مین_هو #لینو #استریکیدز #فلیکس
دیدگاه ها (۱۱)

فیک چت

وقتی عضو نهمی و سونگمین اسم گروه رو تغییر میده

وقتی بچتو کل خونه رو کثیف کرده اما اون خونه نیست

#درخواستی #دوپارتی #پارت_اول (از لینو بنویس مافیا باشه بعد ع...

Part 21 — No escape "탈출 불가"یه لبخند محو نشست رو لب‌های فلیکس...

{همون بار اول رنگ‌ مورد علاقمو درست حدس زد، اما.. بین خودم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط