جیمین امیدوارانه برگشت.
جیمین امیدوارانه برگشت.
_ «خودمم. دکتر، حال.. همسرم..؟»
دکتر آهی کشید و سعی بر پوشاندن صورتش کرد.
_ «متاسفم.. حال روحی شون افتضاح بود. من بهشون گفتم که نباید شوکه، ناراحت و یا ترسیده باشه، اما فکر میکنم قبل از عمل سوءتفاهمی پیش اومده باشه.. ما تمام تلاشمون رو کردیم..»
_ «چ.. چی؟..»
آیا این حقیقت بود؟
امکان نداشت..
جیمین به سرعت به سمت اتاق عمل دوید و فورا خودش رو به دایونی که حالا صورتش پوشانده شده بود رسوند.
واقعی بود؟
_ «دایونننننننن!..»
فریاد جیمین تمام بیمارستان را پر کرد. پس واقعی بود..
اگر واقعی نبود، دایون حتما بیدار میشد. اون همیشه عاشق این بود که جیمین صداش کنه.
ولی نه با درد.
جیمین تن بی جون فرشته اش رو به آغوش گرمش کشید.
با لب ها و صدایی لرزان گفت: «دایونا..! چرا بدنت اینقدر سرده..؟ من که اینجام.. دیگه.. دیگه چه دلیلی برای بستن چشم هات داری جوجه فسقلیم؟»
چشم هایش از بابت اشک فراوان میسوخت.
_ «یادم رفت اینو بهتون بگم، ایشون افسردگی حاد داشتن.. ممکنه علت مرگ همین هم بوده باشه!»
_ «دکتر..»
_ «خدای من! شما به عنوان همسرشون از این قضیه آگاهی نداشتین؟ نچ نچ، واقعا براتون متاسفم..»
جیمین همین حالا هم داغدار بود و دکتر مداما بهش زخم زبون میزد.
افسردگی حاد داشت؟
چطور جیمین این رو نمیدونست..؟
با رفتن دکتر، دیگر پرستار ها هم به تدریج خارج شدن.
فریاد های پی در پی جیمین، تمام بیمارستان را در بر گرفته بود.
مدام اسم دایون رو فریاد میزد و به احمقانه ترین شکل ممکن، منتظر بود بار دیگه ای اون چشم ها رو ببینه.
_ «همش تقصیر من بود دایونم.. زود جا زدم، مگه نه؟..»
_ «میشه حداقل.. حداقل چشم هاتو باز کنی تا سرزنش بشم؟»
_ «ما هنوز اول راه بودیم. باید.. باید می جنگیدیم.. دایون...»
تن دایون رو بیشتر به خودش فشرد.
_ «خدای بزرگ..! چرا ازم گرفتیش؟..»
دایون، از ۵ سال پیش، شده بود نور دل جیمین. تموم زندگیه جیمین. دایون به معنای درخششی بزرگ بود، به معنای نور فراوان، نوری که در دل جیمین زندگی میکرد و حالا، دیگه هرگز نبود. انگار با رفتن دایون، نور دل جیمین هم چون ماه بدون خورشید، خاموش شده بود...
_پایان
_ «خودمم. دکتر، حال.. همسرم..؟»
دکتر آهی کشید و سعی بر پوشاندن صورتش کرد.
_ «متاسفم.. حال روحی شون افتضاح بود. من بهشون گفتم که نباید شوکه، ناراحت و یا ترسیده باشه، اما فکر میکنم قبل از عمل سوءتفاهمی پیش اومده باشه.. ما تمام تلاشمون رو کردیم..»
_ «چ.. چی؟..»
آیا این حقیقت بود؟
امکان نداشت..
جیمین به سرعت به سمت اتاق عمل دوید و فورا خودش رو به دایونی که حالا صورتش پوشانده شده بود رسوند.
واقعی بود؟
_ «دایونننننننن!..»
فریاد جیمین تمام بیمارستان را پر کرد. پس واقعی بود..
اگر واقعی نبود، دایون حتما بیدار میشد. اون همیشه عاشق این بود که جیمین صداش کنه.
ولی نه با درد.
جیمین تن بی جون فرشته اش رو به آغوش گرمش کشید.
با لب ها و صدایی لرزان گفت: «دایونا..! چرا بدنت اینقدر سرده..؟ من که اینجام.. دیگه.. دیگه چه دلیلی برای بستن چشم هات داری جوجه فسقلیم؟»
چشم هایش از بابت اشک فراوان میسوخت.
_ «یادم رفت اینو بهتون بگم، ایشون افسردگی حاد داشتن.. ممکنه علت مرگ همین هم بوده باشه!»
_ «دکتر..»
_ «خدای من! شما به عنوان همسرشون از این قضیه آگاهی نداشتین؟ نچ نچ، واقعا براتون متاسفم..»
جیمین همین حالا هم داغدار بود و دکتر مداما بهش زخم زبون میزد.
افسردگی حاد داشت؟
چطور جیمین این رو نمیدونست..؟
با رفتن دکتر، دیگر پرستار ها هم به تدریج خارج شدن.
فریاد های پی در پی جیمین، تمام بیمارستان را در بر گرفته بود.
مدام اسم دایون رو فریاد میزد و به احمقانه ترین شکل ممکن، منتظر بود بار دیگه ای اون چشم ها رو ببینه.
_ «همش تقصیر من بود دایونم.. زود جا زدم، مگه نه؟..»
_ «میشه حداقل.. حداقل چشم هاتو باز کنی تا سرزنش بشم؟»
_ «ما هنوز اول راه بودیم. باید.. باید می جنگیدیم.. دایون...»
تن دایون رو بیشتر به خودش فشرد.
_ «خدای بزرگ..! چرا ازم گرفتیش؟..»
دایون، از ۵ سال پیش، شده بود نور دل جیمین. تموم زندگیه جیمین. دایون به معنای درخششی بزرگ بود، به معنای نور فراوان، نوری که در دل جیمین زندگی میکرد و حالا، دیگه هرگز نبود. انگار با رفتن دایون، نور دل جیمین هم چون ماه بدون خورشید، خاموش شده بود...
_پایان
- ۱۵۶
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط