نجوای ماه در آغوش شیطان
نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۱۸
او اسلحهاش را بیرون کشید و لولهی سرد آن را روی پیشانی سولگی گذاشت. تمام سالن در وحشت فرو رفت.
— «همین الان... جلوی همه... پاهای همسر منو میبوسی و التماس میکنی که زبونت رو نبُرم. یالا!»
سولگی در حالی که از ترس هقهق میکرد و تمام آرایشش بهم ریخته بود، خودش را روی زمین کشید و به پاهای ات افتاد. ات که دلش نمیخواست کسی آسیب ببیند، با دست لرزانش بازوی جونگکوک را گرفت و با چشمانی ملتمس به او نگاه کرد.
جونگکوک به چشمان ات خیره شد. خشمش کمی فروکش کرد. اسلحه را عقب کشید اما رو به جمعیت فریاد زد:
— «خوب گوش کنید! هر کسی... هر کسی که فکر کنه سکوتِ همسر من نشانهی ضعفشه، با من طرفه. من زبونِ اون میشم و دستهای من، گلوی هر کسی که بهش چپ نگاه کنه رو میبره!»
او ات را در آغوش گرفت و از میان جمعیت بهتزده خارج کرد. وقتی به ماشین رسیدند، جونگکوک ات را محکم به خودش چسباند.
— «متاسفم... نباید تنها میذاشتت. دیگه تموم شد. برمیگردیم خونه و من خودم برات یه لباس بهتر میخرم... و اون زن... فردا دیگه خورشید رو نمیبینه.»
ماشین، سکوت سنگینی حکمفرما بود، اما این بار نه از سر خشم، بلکه از سر عشقی لبریز و نگران. جونگکوک لبهی کت مشکیاش را که روی شانههای ات بود، بالاتر کشید تا بدن لرزان او را کاملاً بپوشاند. ات سرش را به شیشه تکیه داده بود و به لکههای قرمز شراب روی پارچه لباسش خیره شده بود؛ انگار آن لکهها نمادی از زخمهای روحش بودند.
جونگکوک دست ات را گرفت و انگشتانش را بین انگشتان کوچک او گره زد. با صدای بم و لرزانی گفت:
— «بهم نگاه کن، ات... لطفا.»
ات آرام سرش را برگرداند. چشمانش از فرط گریه سرخ شده بود. او دست دیگرش را بالا آورد و با ایما و اشاره به جونگکوک فهماند: "تقصیر من بود... من باعث شدم تو جلوی همه عصبی بشی."
جونگکوک با دیدن این حرکت، با شدت ترمز کرد و ماشین را کنار خیابان تاریک نگه داشت. او به سمت ات چرخید و صورت او را بین دستانش گرفت.
پارت ۱۸
او اسلحهاش را بیرون کشید و لولهی سرد آن را روی پیشانی سولگی گذاشت. تمام سالن در وحشت فرو رفت.
— «همین الان... جلوی همه... پاهای همسر منو میبوسی و التماس میکنی که زبونت رو نبُرم. یالا!»
سولگی در حالی که از ترس هقهق میکرد و تمام آرایشش بهم ریخته بود، خودش را روی زمین کشید و به پاهای ات افتاد. ات که دلش نمیخواست کسی آسیب ببیند، با دست لرزانش بازوی جونگکوک را گرفت و با چشمانی ملتمس به او نگاه کرد.
جونگکوک به چشمان ات خیره شد. خشمش کمی فروکش کرد. اسلحه را عقب کشید اما رو به جمعیت فریاد زد:
— «خوب گوش کنید! هر کسی... هر کسی که فکر کنه سکوتِ همسر من نشانهی ضعفشه، با من طرفه. من زبونِ اون میشم و دستهای من، گلوی هر کسی که بهش چپ نگاه کنه رو میبره!»
او ات را در آغوش گرفت و از میان جمعیت بهتزده خارج کرد. وقتی به ماشین رسیدند، جونگکوک ات را محکم به خودش چسباند.
— «متاسفم... نباید تنها میذاشتت. دیگه تموم شد. برمیگردیم خونه و من خودم برات یه لباس بهتر میخرم... و اون زن... فردا دیگه خورشید رو نمیبینه.»
ماشین، سکوت سنگینی حکمفرما بود، اما این بار نه از سر خشم، بلکه از سر عشقی لبریز و نگران. جونگکوک لبهی کت مشکیاش را که روی شانههای ات بود، بالاتر کشید تا بدن لرزان او را کاملاً بپوشاند. ات سرش را به شیشه تکیه داده بود و به لکههای قرمز شراب روی پارچه لباسش خیره شده بود؛ انگار آن لکهها نمادی از زخمهای روحش بودند.
جونگکوک دست ات را گرفت و انگشتانش را بین انگشتان کوچک او گره زد. با صدای بم و لرزانی گفت:
— «بهم نگاه کن، ات... لطفا.»
ات آرام سرش را برگرداند. چشمانش از فرط گریه سرخ شده بود. او دست دیگرش را بالا آورد و با ایما و اشاره به جونگکوک فهماند: "تقصیر من بود... من باعث شدم تو جلوی همه عصبی بشی."
جونگکوک با دیدن این حرکت، با شدت ترمز کرد و ماشین را کنار خیابان تاریک نگه داشت. او به سمت ات چرخید و صورت او را بین دستانش گرفت.
- ۲.۷k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط