اسم فیک: عشق اجباری من
اسم فیک: عشق اجباری من
پارت: پنجم
با لیا رفتیم توی اتاقم و شروع کردیم به اماده شدن اول لباس هامونو پوشیدیم
لباسمو خیلی دوست داشتم احساس می کردم توی تنم واقعا قشنگه خیلی راضی بودم بعدش هم یه میکاپ ساده انجام دادم و با کمک لیا مدل موهام رو درست کردم و بله بالاخره تموم شدددد
لیا: واییی چقدر خوشگل شدییییی
مین جی: تو که قشنگ تر شدییییی
لیا: می گم مین جی هنوز نیم ساعت مونده تا مهمونا برسن قضیه شوهرتو بگو
مین جی: باشه بیا
با لیا نشستیم روی تخت و همه چیزو تعریف
کردم
لیا: عاااا
مین جی: بله دیگه اینم از زندگی من
اجوما: دخترا زود باشید بیایددد مهمونا یکی یکی دارن میان مین جی بیا با خانواده شوهر اشنا بشو
مین جی: باشه
خب دیگه موقع این رسیده بود که قیافه جونگکوک رو ببینم با لیا اروم و یواش از پله ها اومدیم پایین که یهو همه برگشتم سمت ما و دست زدن لیا دم کوشم گفت
لیا: بخاطر اینکه داری عروس میشی
پدربزرگ مین جی: مین جی دخترم بیا با مادر شوهر و پدر شوهرت اشنا بشو
مین جی:
نمیدونم چرا ولی احساس می کردم نمیتونم نفش بکشم بین اون همه ادم احساس می کردم هرقدم به پدربزرگ و مادر و پدر جونگکوک نزدیک میشدم نفشم کمتر میشد احساس خفگی داشتم که یهو رسیدم بهشون
مادر جونگکوک: سلام عروس گلمممم
مین جی: س. سلام مادر جان
پدر جونگکوک: سلام دخترم
مین جی: سلام پدرجان
داشتم با پدر و مادرش حرف میزدم که یهو یه نفر اومد و کنار اونا وایساد
پدربزرگ مین جی: خب دخترم شوهر آیندت
مین جی: تا این حرف رو زد تپش قلب بالایی گرفتم یکم عرق کردم که دستشو دراز کرد بدون هیچ حرفی چند ثانیه به دستش نگاه کردم و یهو احساس کردم یکی اروم زد به کمر پدربزرگ بود به خودم اومد و باهاش دست داد
جونگکوک: جئون جونگکوک هستم
مین جی: لی مین جی هستم
جونگکوک:
پس این همون دختریه که باید بخاطر آبروی
برادرم باهاش ازدواج کردم از همون ثانیه اول
که دیدمش احساس کردم یه چیزی توی چشمای
ترس، استرس، خواهش
بعد چند ثانیه بالاخره دستشو گذاشت توی دستم
دست هاش نرم بودن بی نقص بودن وقتی دست هاشو توی دستم کذاشت احساس کردم دستم توی دستش گم شد بعد ۲۰ ثانیه دست دادن بالاخره دستمو سریع ول کرد عرق کرده بود استرس داشت
پدربزرگ مین جی: از امروز به بعد زیاد همدیگه رو می بینید
جونگکوک:
وقتی پدربزگش اینو گفت یه لحظه چشماش رو بست و باز کرد احساس کردم داره به زور نفس می کشه معلوم بود حالش خوب نبود
مین جی: یک یکلحظه من الان میام
پدربزرگ مین جی: خوبی دخترم؟
مین جی: آ اره (لبخند به زور)
جونگکوک:
به سمت پله ها رفت و ازشون رفت بالا
احساس کردم این ازدواج داره اذیتش می کنه
یا زیادی جدی گرفته نمیفهمم واقعا بخاطر همین تصمیم گرفتم برم بالا و یکی باهاش حرف بزنم به سمت
شرط: ۲۰ لایک ۲۵ کامنت ۵ بازنشر
اسلاید اول: لباس مین جی اسلاید دوم: کفشش اسلاید سوم موهاش
کیف کنید دوتا پارت گذاشتمممم
توی خماری هم بمونیددد.... 🤭
پارت: پنجم
با لیا رفتیم توی اتاقم و شروع کردیم به اماده شدن اول لباس هامونو پوشیدیم
لباسمو خیلی دوست داشتم احساس می کردم توی تنم واقعا قشنگه خیلی راضی بودم بعدش هم یه میکاپ ساده انجام دادم و با کمک لیا مدل موهام رو درست کردم و بله بالاخره تموم شدددد
لیا: واییی چقدر خوشگل شدییییی
مین جی: تو که قشنگ تر شدییییی
لیا: می گم مین جی هنوز نیم ساعت مونده تا مهمونا برسن قضیه شوهرتو بگو
مین جی: باشه بیا
با لیا نشستیم روی تخت و همه چیزو تعریف
کردم
لیا: عاااا
مین جی: بله دیگه اینم از زندگی من
اجوما: دخترا زود باشید بیایددد مهمونا یکی یکی دارن میان مین جی بیا با خانواده شوهر اشنا بشو
مین جی: باشه
خب دیگه موقع این رسیده بود که قیافه جونگکوک رو ببینم با لیا اروم و یواش از پله ها اومدیم پایین که یهو همه برگشتم سمت ما و دست زدن لیا دم کوشم گفت
لیا: بخاطر اینکه داری عروس میشی
پدربزرگ مین جی: مین جی دخترم بیا با مادر شوهر و پدر شوهرت اشنا بشو
مین جی:
نمیدونم چرا ولی احساس می کردم نمیتونم نفش بکشم بین اون همه ادم احساس می کردم هرقدم به پدربزرگ و مادر و پدر جونگکوک نزدیک میشدم نفشم کمتر میشد احساس خفگی داشتم که یهو رسیدم بهشون
مادر جونگکوک: سلام عروس گلمممم
مین جی: س. سلام مادر جان
پدر جونگکوک: سلام دخترم
مین جی: سلام پدرجان
داشتم با پدر و مادرش حرف میزدم که یهو یه نفر اومد و کنار اونا وایساد
پدربزرگ مین جی: خب دخترم شوهر آیندت
مین جی: تا این حرف رو زد تپش قلب بالایی گرفتم یکم عرق کردم که دستشو دراز کرد بدون هیچ حرفی چند ثانیه به دستش نگاه کردم و یهو احساس کردم یکی اروم زد به کمر پدربزرگ بود به خودم اومد و باهاش دست داد
جونگکوک: جئون جونگکوک هستم
مین جی: لی مین جی هستم
جونگکوک:
پس این همون دختریه که باید بخاطر آبروی
برادرم باهاش ازدواج کردم از همون ثانیه اول
که دیدمش احساس کردم یه چیزی توی چشمای
ترس، استرس، خواهش
بعد چند ثانیه بالاخره دستشو گذاشت توی دستم
دست هاش نرم بودن بی نقص بودن وقتی دست هاشو توی دستم کذاشت احساس کردم دستم توی دستش گم شد بعد ۲۰ ثانیه دست دادن بالاخره دستمو سریع ول کرد عرق کرده بود استرس داشت
پدربزرگ مین جی: از امروز به بعد زیاد همدیگه رو می بینید
جونگکوک:
وقتی پدربزگش اینو گفت یه لحظه چشماش رو بست و باز کرد احساس کردم داره به زور نفس می کشه معلوم بود حالش خوب نبود
مین جی: یک یکلحظه من الان میام
پدربزرگ مین جی: خوبی دخترم؟
مین جی: آ اره (لبخند به زور)
جونگکوک:
به سمت پله ها رفت و ازشون رفت بالا
احساس کردم این ازدواج داره اذیتش می کنه
یا زیادی جدی گرفته نمیفهمم واقعا بخاطر همین تصمیم گرفتم برم بالا و یکی باهاش حرف بزنم به سمت
شرط: ۲۰ لایک ۲۵ کامنت ۵ بازنشر
اسلاید اول: لباس مین جی اسلاید دوم: کفشش اسلاید سوم موهاش
کیف کنید دوتا پارت گذاشتمممم
توی خماری هم بمونیددد.... 🤭
- ۷۵۵
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط