بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P1
دستش روی زخمش بودو به سختی به کمک دیوار خودشو نگه داشته بود..
باید هرچه زودتر خودشو به جایی میرسوند تا جون سالم به در ببره..
نفس عمیقی کشید و به اولین کوچه که رسید پیچید توش و تو تاریکی روی پله کوتاه جلوی خونه نشست..
خوش بختانه اطراف خونه بوته های گل وجود داشت و این حداقل برای تو دید نبودن مناسب بود..
خون زیادی از دست داده بود و همین توان فکر کردن رو ازش میگرفت..
همون لحظه در خونه باز شد و کسی از اون بیرون اومد..
سعی کرد خودشو کنار بکشه که دختری جلوی پاش زانو زد..
و با صدای نگران پرسید:
+خ خوبی؟
لباشو تر کرد و بی حال پاسخ داد..
_باید ازین جا برم..
دستشو به سمت صورتش دراز کرد و سرشو بالا اورد با تردید به صفحه گوشیش زل زد و هین بلندی کشید..
+خدای من! اونا دنبال تو میگردن..!
میتونست به راحتی متوجه منظورش بشه.. حتما تا الان عکساشو همه جا پخش کردن...
درحالی که چشماشو بسته بود و از درد تو خودش میپیچید زمزمه کرد..
_تو دردسر افتادم.. باید کمکم کنی..
صدای وحشت زده اش بلند شد..
+تو مجرمی... من چجوری باید بهت کمک کنم؟!
صدای آژیر پلیس از نزدیکی شنیده میشد...
به سختی خودشو تکون داد و بلند شد...
_از یک دختر احمق چه انتظاری دارم من!
قدم هاشو به سمتی برداشت که صدای اون دختر دوباره به گوشش رسید..
+کجا میری؟ اینجوری زیاد دووم نمیاری!
بی حوصله سرشو تکون داد..
_فکر کن منو ندیدی و گرنه حسابتو میرسم.
قدم دیگه ای مخالف اون برداشت که دستشو کشید و مجبورش کرد که وارد خونه بشه.. درو پشت سرش بست وهمینطور که دست اون رو روی شونه اش تنظیم میکرد پچ زد:
+فعلا داری میمیری... تحدید کردنو بزار برا وقتی که حالت بهتر شد..
دیگه توان ایستادن رو نداشت، چشماش بسته میشدن اما آخرین جمله ای که شنید توسط اون دختر بود..
+نگران نباش... نمیزارم دست کسی بهت برسه..
P1
دستش روی زخمش بودو به سختی به کمک دیوار خودشو نگه داشته بود..
باید هرچه زودتر خودشو به جایی میرسوند تا جون سالم به در ببره..
نفس عمیقی کشید و به اولین کوچه که رسید پیچید توش و تو تاریکی روی پله کوتاه جلوی خونه نشست..
خوش بختانه اطراف خونه بوته های گل وجود داشت و این حداقل برای تو دید نبودن مناسب بود..
خون زیادی از دست داده بود و همین توان فکر کردن رو ازش میگرفت..
همون لحظه در خونه باز شد و کسی از اون بیرون اومد..
سعی کرد خودشو کنار بکشه که دختری جلوی پاش زانو زد..
و با صدای نگران پرسید:
+خ خوبی؟
لباشو تر کرد و بی حال پاسخ داد..
_باید ازین جا برم..
دستشو به سمت صورتش دراز کرد و سرشو بالا اورد با تردید به صفحه گوشیش زل زد و هین بلندی کشید..
+خدای من! اونا دنبال تو میگردن..!
میتونست به راحتی متوجه منظورش بشه.. حتما تا الان عکساشو همه جا پخش کردن...
درحالی که چشماشو بسته بود و از درد تو خودش میپیچید زمزمه کرد..
_تو دردسر افتادم.. باید کمکم کنی..
صدای وحشت زده اش بلند شد..
+تو مجرمی... من چجوری باید بهت کمک کنم؟!
صدای آژیر پلیس از نزدیکی شنیده میشد...
به سختی خودشو تکون داد و بلند شد...
_از یک دختر احمق چه انتظاری دارم من!
قدم هاشو به سمتی برداشت که صدای اون دختر دوباره به گوشش رسید..
+کجا میری؟ اینجوری زیاد دووم نمیاری!
بی حوصله سرشو تکون داد..
_فکر کن منو ندیدی و گرنه حسابتو میرسم.
قدم دیگه ای مخالف اون برداشت که دستشو کشید و مجبورش کرد که وارد خونه بشه.. درو پشت سرش بست وهمینطور که دست اون رو روی شونه اش تنظیم میکرد پچ زد:
+فعلا داری میمیری... تحدید کردنو بزار برا وقتی که حالت بهتر شد..
دیگه توان ایستادن رو نداشت، چشماش بسته میشدن اما آخرین جمله ای که شنید توسط اون دختر بود..
+نگران نباش... نمیزارم دست کسی بهت برسه..
- ۴.۷k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط