مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود
که به یک جلوه دل و دین زهمه یکجا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که درین بزم بگردید و دل شیدا برد

خودت آموختی ام مهر و خودت سوختی ام
با برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد


#علامه_طباطبایی
دیدگاه ها (۷)

تو کیستی که پراکنده در هوای منیتنیده ای به وجودم ولی سوای من...

انتظار که چیز بدی نیست روزنه امیدیست در ناامیدی مطلقمن انتظا...

ببین عزیز من؛یه تفاوتی هست میان بیان گزاره منطقی و گزاره عاط...

بی قرارم ،نه قراری که قرارم بشویمن مسافر شوم و سوت قطارم بشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط