p4

p4
تهیونگ به بیمارستان برگشت.

جیمین جلوی در اتاقش منتظرش بود.

= بالاخره اومدی!

تهیونگ وارد اتاق شد.

_ چی شده؟

= یه بیمار جدید داریم. تصادف کرده.

تهیونگ ناگهان مکث کرد.

کلمه‌ی «تصادف» برایش همیشه سنگین بود.

_ حالش چطوره؟

= هنوز معلوم نیست. باید سریع عمل بشه.

تهیونگ بدون حرف روپوشش را پوشید.

_ بریم.

چند ساعت بعد...

عمل با موفقیت تمام شد.

تهیونگ از اتاق عمل بیرون آمد و نفس عمیقی کشید.

جیمین کنارش ایستاد.

= خسته‌ای؟

_ یکم.

= پس برو استراحت کن.

تهیونگ سری تکان داد و به سمت اتاقش رفت.

اما قبل از اینکه وارد شود، گوشی‌اش زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

_ بله؟

صدای مردی از پشت خط آمد.

مرد: دکتر کیم تهیونگ؟

_ بله.

مرد: باید درباره‌ی یک موضوع مهم باهاتون صحبت کنم.

تهیونگ اخم کرد.

_ چه موضوعی؟

مرد: درباره‌ی دوازده سال پیش...

تهیونگ همان‌جا خشکش زد.

چند ثانیه سکوت کرد.

_ شما کی هستین؟

مرد بدون جواب دادن تماس را قطع کرد.

تهیونگ به صفحه‌ی گوشی خیره ماند.

دوازده سال...

چرا بعد از این همه مدت، کسی باید درباره‌ی آن شب با او تماس می‌گرفت؟

همان شب...

جنا داخل آتلیه تنها مانده بود.

هانا زودتر به خانه رفته بود و جنا مشغول کشیدن نقاشی جدیدی بود.

قلم‌مو را روی بوم حرکت داد.

اما برخلاف همیشه، نمی‌دانست چه چیزی باید بکشد.

ناگهان تصویری در ذهنش شکل گرفت.

یک جاده‌ی خیس...

باران شدید...

و صدای ترمز یک ماشین.

جنا ناگهان قلم‌مو را از دستش انداخت.

+چرا این بارم تصویر...

نمی‌دانست چرا چنین صحنه‌ای را کشیده بود.

فقط یک چیز را نمی‌دانست...

این تصویر، مربوط به گذشته‌ای بود که خودش هنوز چیزی از آن به یاد نمی‌آورد.
تهیونگ تمام شب نتوانست بخوابد.

آن تماس کوتاه، ذهنش را به هم ریخته بود.

«درباره‌ی دوازده سال پیش...»

صبح روز بعد، بدون اینکه چیزی به جیمین بگوید، آدرسی را که مرد ناشناس برایش پیامک کرده بود برداشت و راه افتاد.

مکان قرار، یک کافه‌ی قدیمی و خلوت در گوشه‌ای از شهر بود.

تهیونگ وارد شد و با نگاه دنبال مردی گشت که دیشب با او تماس گرفته بود.

مردی حدوداً پنجاه‌ساله، گوشه‌ای از کافه نشسته بود.

تهیونگ به سمتش رفت.

_ شما دیشب با من تماس گرفتین؟

مرد سرش را بلند کرد.

مرد: بله. شما کیم تهیونگ هستین؟

_ بله.

مرد با دست به صندلی روبه‌رو اشاره کرد.

مرد: بشینید.

تهیونگ نشست، اما نگاهش همچنان جدی بود.

_ گفتین درباره‌ی دوازده سال پیشه. درباره‌ی چی؟

مرد چند لحظه سکوت کرد.

مرد: درباره‌ی ماریا.

با شنیدن اسم ماریا، قلب تهیونگ برای لحظه‌ای ایستاد.

_ شما ماریا رو می‌شناختین؟

مرد: نه به اون اندازه که فکر می‌کنید.

تهیونگ کمی جلو آمد.

_ پس چی می‌دونین؟

مرد نفس عمیقی کشید.

مرد: شب حادثه... ماریا تنها نبود.

تهیونگ خشکش زد.

_ چی؟

مرد: اون شب، یک مرد همراه ماریا بود.

تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.

_ چه مردی؟

مرد سرش را پایین انداخت.

مرد: نمی‌دونم.
۸
تهیونگ با عصبانیت دستش را روی میز گذاشت.

_ یعنی چی نمی‌دونین؟! شما گفتین درباره‌ی اون شب اطلاعات دارین!

مرد: من فقط چیزی رو بهت گفتم که خودم دیدم.

_ پس حداقل بگو اون مرد کی بود!

مرد سرش را بالا آورد.

مرد: نمی‌تونم.

تهیونگ چند لحظه خیره نگاهش کرد.

_ چرا؟

مرد جواب نداد.

فقط آرام گفت:

مرد: اگر می‌خوای حقیقت اون شب رو بفهمی، باید خودت پیداش کنی.

تهیونگ از جایش بلند شد.

_ من پیداش می‌کنم.

مرد با نگرانی نگاهش کرد.

مرد: تهیونگ...

تهیونگ ایستاد.

مرد: شاید بعضی حقیقت‌ها بهتره همون‌طور دفن‌شده باقی بمونن.

تهیونگ بدون اینکه برگردد، با صدای سردی گفت:

_ من دوازده ساله با یه قبر زندگی کردم... دیگه از حقیقت نمی‌ترسم.

و از کافه بیرون رفت.

اما حالا یک سؤال جدید در ذهنش شکل گرفته بود:

آن مرد ناشناس چه کسی بود؟

و چرا آن شب همراه ماریا بود؟
حمایت🔮
دیدگاه ها (۰)

p5تهیونگ با عصبانیت از کافه بیرون آمد.باران شدیدی شروع شده ب...

p3صبح روز بعد...جنا تازه وارد آتلیه شده بود که هانا با عجله ...

p2تهیونگ برگه را امضا کرد و قلم را روی میز گذاشت.جنا تابلو ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط