مستی در شب ...

🥂مستی در شب🥂 🪐P7🪐

وارد یکی از مجلل‌ترین فروشگاه‌های سیسمونی شهر شدین. جونگ‌کوک جوری با جذبه و اخمِ محوی راه می‌رفت که انگار اومده برای خریدِ یه قلعه‌ی نظامی، نه تخت‌خواب نوزاد! هر چیزی رو که می‌دید، اول از نظر «امنیت» چک می‌کرد.
بخش اول: خریدِ «زره» برای پرنسس کوچولو
جونگ‌کوک جلوی یه کالسکه ایستاده بود و داشت با دقتِ تمام چرخ‌هاش رو بررسی می‌کرد.
_جونگ‌کوک: «نه، این چرخ‌هاش لرزش داره. اگه توی پیاده‌رو یه سنگریزه زیرش بره، دخترم اذیت می‌شه. باید یه مدلی باشه که انگار روی ابرها حرکت می‌کنه.»
تو خندیدی و گفتی: «کوک، این کالسکه خودش قیمتِ یه ماشینه! واقعاً لازم نیست انقدر سخت بگیری.»
برگشت سمتت و با اون نگاهِ نافذش به چشمات زل زد. دستش رو گذاشت روی گودی کمرت و تو رو به خودش نزدیک کرد.
_جونگ‌کوک: «برای تو و اون کوچولو، هیچ‌چیزِ «زیادی» وجود نداره. من می‌خوام وقتی از خونه می‌ره بیرون، توی امن‌ترین حالتِ ممکن باشه. اصلاً اگه دستِ من بود، یه ماشینِ زرهیِ مخصوص براش سفارش می‌دادم!»
وقتی به بخش لباس‌ها رسیدین، اون کوکِ خشن و جدی یهو ذوب شد. یه جفت پاپوشِ خیلی کوچیکِ صورتی رو با دو انگشتش بلند کرد و با تعجب بهشون نگاه کرد.
_جونگ‌کوک: (با صدای آروم) «یعنی واقعاً پاهای اون قراره انقدر کوچولو باشه؟... چطوری قراره توی دستای من جا بشه؟»
بخش دوم: چیدمانِ اتاق؛ قلمروی جئونِ کوچک
چند روز بعد، نوبت به چیدن اتاق رسید. جونگ‌کوک اجازه نداد حتی یه پیچ رو تو جابه‌جا کنی. پیرهنِ مشکیش رو درآورده بود و با یه تیشرتِ جذب، در حالی که عرق روی پیشونیش نشسته بود، داشت تخت‌خوابِ سلطنتیِ نوزاد رو سرِ هم می‌کرد.
تو لبه‌ی صندلیِ راحتی نشسته بودی و داشتی نگاهش می‌کردی. عضلاتِ دستش موقع بستنِ پیچ‌ها کاملاً منقبض شده بود.
«خسته شدی کوک، بیا یه کم استراحت کن.»
_جونگ‌کوک: (بدون اینکه سرش رو بلند کنه) «تا وقتی این قصر آماده نشه، استراحت نمی‌کنم. باید همه چیز محکم باشه. نمی‌خوام هیچ گوشه‌ی تیزی توی این اتاق باشه.»
وقتی تخت تموم شد، بلند شد و با افتخار به نتیجه‌ی کارش نگاه کرد. بعد اومد کنارت، روی زمین، جلوی پاهات نشست. سرش رو آروم گذاشت روی زانوهات و دستش رو دورِ شکمت حلقه کرد.
_جونگ‌کوک: «می‌دونی... داشتم فکر می‌کردم. این اتاق خیلی قشنگ شده، ولی... یه چیزی کمه.»
«چی کمه؟»
_جونگ‌کوک: «یه دوربینِ مداربسته که مستقیم به گوشیِ من وصل باشه! که حتی وقتی سر کارم، بتونم ببینم کی نفس می‌کشه توی این اتاق.»
تو زدی زیرِ خنده و موهاش رو نوازش کردی: «تو واقعاً دیوونه‌ای جئون جونگ‌کوک!»
اون سرش رو بلند کرد و با یه لبخندِ کج که چالِ گونه‌اش رو نشون می‌داد، گفت:
_جونگ‌کوک: «دیوونه‌ی شمام. از الان دارم به اون پسرهایی فکر می‌کنم که قراره ۱۰ سال دیگه بیان پشتِ این در... از حالا بهت بگم، اونا هیچ شانسی ندارن. چون بابای این دختر، از همه‌شون وحشی‌تره وقتی پایِ محافظت از پرنسس‌هاش وسط باشه.»
بعد بلند شد، بلندت کرد و توی آغوشش گرفت و همون‌طور که وسطِ اتاقِ نیمه‌کاره‌ی دخترتون ایستاده بودید، زمزمه کرد:
_جونگ‌کوک: «ممنونم که بهم یه خونه دادی... یه خانواده‌ی واقعی.»



ادامه.........
دیدگاه ها (۰)

🥂مستی در شب🥂اتاق دخترتون

🥂مستی در شب🥂 🪐P8🪐ماه نهم بارداری - ساعت ۳:۱۵ نیمه ...

🥂مستی در شب🥂لباس ا/ت برای بیمارستان لباس کوکی برای بیمارستان

🥂مستی در شب🥂 🪐P6🪐چند هفته از اون شبِ ترسناک گذشت...

part25 عشق پنهان《ویوی ات》رفتم نشستم سر میز چند دقیقه بعد جون...

استاد اخمو ۲۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط