### پارت اول: انعکاس توی شیشه بارونی

### پارت اول: انعکاس توی شیشه بارونی

ساعت از دو نصفه‌شب گذشته بود و سالن تمرین کمپانی، جز صدای نفس‌نفس زدن‌های سنگین جونگ‌کوک، صدایی به خودش نمی‌دید. چراغ‌های سقف خاموش بودن و فقط نور زردرنگ و ملایم چراغ خیابون از پنجره‌های قدیِ خیس از بارون، می‌افتاد روی کف‌پوش چوبی سالن.

جونگ‌کوک تیشرت مشکیِ اورسایزش چسبیده بود به تنش از بس که عرق کرده بود. بطری آب رو برداشت، سر کشید و بعد تلپ افتاد روی زمین، تکیه داد به آینه‌ی قدی بزرگ. چشماشو بست و سرشو عقب داد. خستگی تمام عضلاتش رو گرفته بود، اما ذهنش مثل یه کلاف پیچ‌درپیچ آروم نمی‌گرفت.

صدای تق‌تق آروم درِ سالن سکوت رو شکست.

جونگ‌کوک حتی لای چشماشو باز نکرد؛ از ریتم قدم‌ها هم می‌تونست بشناستش. صدای کشیده شدن صندل‌های راحتی روی پارکت.

تهیونگ با یه هودی گشاد زغالی و موهایی که نامرتب ریخته بود روی پیشونیش، لای در ایستاده بود. دستش یه لیوان کاغذی بزرگ بود که ازش بخار ملایم شکلات داغ بلند می‌شد.

تهیونگ با همون لحن بم، آروم و خمار همیشگیش گفت:
— «حدس می‌زدم هنوز اینجایی... مگه قرار نبود امشب زودتر بخوابی، خرگوش کله‌شق؟»

جونگ‌کوک گوشه لبش یه نیشخند خسته زد و چشماشو باز کرد:
— «هیونگ، این حرکتی که توی بریج موزیک جدید داریم درست درنمیاد. تا وقتی پاهام روی ریتم ننشینن خوابم نمی‌بره.»

تهیونگ آروم اومد جلو، درست کنار جونگ‌کوک روی زمین نشست. شونه‌ش خورد به شونه‌ی جونگ‌کوک. لیوان شکلات داغ رو گرفت جلوش:
— «بگیر. کم‌شکرش کردم همون‌طوری که دوست داری. خودتو انقدر اذیت نکن، کوکی. همه‌چی عالیه، فقط داری به خودت سخت می‌گیری.»

جونگ‌کوک لیوان رو گرفت، گرمای لیوان نشست توی دست‌های سردش. سرشو چرخوند و به نیم‌رخ تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ سرشو تکیه داده بود به آینه و به قطره‌های بارون که روی شیشه سر می‌خوردن نگاه می‌کرد. چشم‌های کشیده‌ش توی اون نیمه‌تاریکی، یه آرامش عجیبی داشتن که انگار تمام دویدن‌ها و استرس‌های روز رو می‌شست و می‌برد.

— «هیونگ؟»
— «هوم؟»
— «اگه فردا توی ضبط اشتباه کنم چی؟»

تهیونگ سرشو برگردوند. فاصله‌شون کم بود، انقدر کم که جونگ‌کوک می‌تونست انعکاس نور ضعیف خیابون رو توی مردمک‌های ته ببینه. تهیونگ دستشو بالا آورد، خیلی نرم تار موهای خیس و عرق‌کرده‌ی جونگ‌کوک رو از جلوی چشماش زد کنار. انگشتاش برای یه لحظه روی شقیقه‌ی جونگ‌کوک موندن.

— «تو هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنی... ولی حتی اگه زمین هم بخوری، مگه یادت رفته کی پشت سرت وایساده که نذاره بیفتی؟»

جونگ‌کوک به چشم‌های عمیق تهیونگ خیره شد. تپش قلبش از خستگی تمرین نبود؛ یه چیزی توی قفسه سینه‌ش وول می‌خورد، یه حس گرم و آشنا که همیشه فقط کنار تهیونگ پیداش می‌شد...

تهیونگ لبخند محوی زد، دستشو از روی موهای کوک سر داد و زد روی شونه‌ش:
— «حالا هم پاشو. شکلاتتو بخور، کوله‌تو بردار بریم خوابگاه تا جین هیونگ با ملاقه نیومده سراغمون!»

***
دیدگاه ها (۰)

سناریو

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

چندپارتی جونگ کوک

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط