سینی را روی میز کوچک کنار تخت گذاشتی. دستهایت هنوز از سن
سینی را روی میز کوچک کنار تخت گذاشتی. دستهایت هنوز از سنگینی کلمههای دیشب و نگاه سرد صبح تهیونگ میلرزید.
کنار میز نشستی. نان را برداشتی، کمی مربا رویش کشیدی. انگار همین کار ساده هم هزار برابر سختتر از همیشه بود.
وقتی اولین لقمه را به دهانت بردی، طعم شیرینی مربا با تلخی اشکهایت قاطی شد. قطرهای بیصدا روی لبخند مصنوعیات لغزید و روی انگشتانت افتاد.
بهت زده به نان در دستت نگاه کردی. لقمهای کوچک… اما انگار بزرگترین یادآوری بود از اینکه تو در این خانه هیچکس را نداری.
صدای نفسهایت لرزان شد و برای اولین بار، اجازه دادی اشکهایت آزادانه پایین بیایند. صبحانهات تبدیل شده بود به همراهی تلخ با اشکهایت.
کنار میز نشستی. نان را برداشتی، کمی مربا رویش کشیدی. انگار همین کار ساده هم هزار برابر سختتر از همیشه بود.
وقتی اولین لقمه را به دهانت بردی، طعم شیرینی مربا با تلخی اشکهایت قاطی شد. قطرهای بیصدا روی لبخند مصنوعیات لغزید و روی انگشتانت افتاد.
بهت زده به نان در دستت نگاه کردی. لقمهای کوچک… اما انگار بزرگترین یادآوری بود از اینکه تو در این خانه هیچکس را نداری.
صدای نفسهایت لرزان شد و برای اولین بار، اجازه دادی اشکهایت آزادانه پایین بیایند. صبحانهات تبدیل شده بود به همراهی تلخ با اشکهایت.
- ۲۴.۲k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط