واقعا متاسفم که انقد دیر پارت ها رو گذاشتم امروز ادامش رو
واقعا متاسفم که انقد دیر پارت ها رو گذاشتم امروز ادامش رو تا پارت پنج مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد و و اینکه کمی متن رمان رو تغیر دادم
پارت1(در عمق نگاه تو)
..._______
شب بود،آسمان لباسی از جنس ستاره بر تن کرده بود،آرام و اندک اندک باران می بارید
ولی تعجب بر این بود که حال چرا میدانست باران خواهد بارید چتری برای پناهش نیاورده بود؛
از خیابان گذر کرد نگاه ها بر او دوخته شده بود حال چرا؟ ...
چهره ای آشنا برای رهگذران بود؛اما او درحال پرواز در آسمان خیالاتش بود. صداهای اطرافش او را امان نمیداد،ذهنش درگیر بود،اما درگیر چه چیزی؟ یا بهتر گویم درگیر چه کسی؟
همهمه و صداهای اطرافش اورا به زمان حال برگرداند؛ اما باز از فکرش بیرون نیامد،
قدم هایش را یکی به یکی تند تر برمیداشت ولی تا به چراغ عابر رسید به کلی متوقف شد،سرجایش میخکوب شد سرش را بالا گرفت و به کرانه آسمان خیره شد،دیدن ستاره ها برایش حس عجیبی داشت،بوی خاک خیس آلود تمام وجودش را مانند آغوشی در بر گرفته بود؛نسیم ملایم موهای بلوندش را به رقص دراوده بود.نفسی کشید ولی زمانی که یک قدم برداشت پاهایش سست شد
...
چشم های سرخش خسته بودند تا خواست بر زمین آرام بگیرد، شخصی او را از پشت گرفت و آرام بر زمین نشاند.
دستان گرمش را زیر سرش قرار داد و با چهره ای از هراس و نگرانی او را نگاه میکرد چشمان سبز و زمردینش بهترین لالایی خوابش بود،ولی صورت پریشان حالی که آن شخص داشت،او را کمی دلخور کرد
آن شخص دوست دوران کودکی اش بود
-:"حالت خوبه صدای منو میشنوی؟ "
چشمانش دیگر تحمل نداشتند،پلک زدن هایش متوقف شد اما پیش از هوش رفتنش ،صورت بی تابی را دید که برای طلب کمک دیگران چیزی دریغ نمیکرد.
وبرای جویای حالش او را هردم مینگریست
در آغوشش به خواب رفت آرامش خاصی داشت
پایان___
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
پارت1(در عمق نگاه تو)
..._______
شب بود،آسمان لباسی از جنس ستاره بر تن کرده بود،آرام و اندک اندک باران می بارید
ولی تعجب بر این بود که حال چرا میدانست باران خواهد بارید چتری برای پناهش نیاورده بود؛
از خیابان گذر کرد نگاه ها بر او دوخته شده بود حال چرا؟ ...
چهره ای آشنا برای رهگذران بود؛اما او درحال پرواز در آسمان خیالاتش بود. صداهای اطرافش او را امان نمیداد،ذهنش درگیر بود،اما درگیر چه چیزی؟ یا بهتر گویم درگیر چه کسی؟
همهمه و صداهای اطرافش اورا به زمان حال برگرداند؛ اما باز از فکرش بیرون نیامد،
قدم هایش را یکی به یکی تند تر برمیداشت ولی تا به چراغ عابر رسید به کلی متوقف شد،سرجایش میخکوب شد سرش را بالا گرفت و به کرانه آسمان خیره شد،دیدن ستاره ها برایش حس عجیبی داشت،بوی خاک خیس آلود تمام وجودش را مانند آغوشی در بر گرفته بود؛نسیم ملایم موهای بلوندش را به رقص دراوده بود.نفسی کشید ولی زمانی که یک قدم برداشت پاهایش سست شد
...
چشم های سرخش خسته بودند تا خواست بر زمین آرام بگیرد، شخصی او را از پشت گرفت و آرام بر زمین نشاند.
دستان گرمش را زیر سرش قرار داد و با چهره ای از هراس و نگرانی او را نگاه میکرد چشمان سبز و زمردینش بهترین لالایی خوابش بود،ولی صورت پریشان حالی که آن شخص داشت،او را کمی دلخور کرد
آن شخص دوست دوران کودکی اش بود
-:"حالت خوبه صدای منو میشنوی؟ "
چشمانش دیگر تحمل نداشتند،پلک زدن هایش متوقف شد اما پیش از هوش رفتنش ،صورت بی تابی را دید که برای طلب کمک دیگران چیزی دریغ نمیکرد.
وبرای جویای حالش او را هردم مینگریست
در آغوشش به خواب رفت آرامش خاصی داشت
پایان___
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
- ۲۸۰
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط