در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام
در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام
کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست
کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام
در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق
فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام
فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل
وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام
خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود
من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام
دیدگاه ها (۷)

حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوماینکه یک عمر به دستان تو زنجیر...

کاش جای شانه بودم شانه میکردم تورامیشدی مثل شراب ، پیمانه می...

باران گرفته ، باز دلم گشته بیقراردردت اشاره کرده به چشمم « ک...

باز باران میچکد از چشم خیسمبا گهر های فراوان قصه ام را مینوی...

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط