عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۱۵
سالن جلسات در سکوت فرو رفته بود.
همه نگاهها روی هانا ثابت مانده بود.
هیچکس انتظار نداشت یک مکانیک ساده روبهروی هیئتمدیره بزرگترین شرکت خودروسازی کره بنشیند.
چند نفر از مدیران با نارضایتی به هم نگاه میکردند.
فضای جلسه هر لحظه سنگینتر میشد.
هانا با شلوار بگ کرم، بادی مشکی و بلیزر بلند کرم روی صندلی نشست.
کیف چرمیاش را کنار دستش گذاشت.
بدون کوچکترین اضطرابی به چهره مدیران نگاه کرد.
اعتمادبهنفسش باعث شده بود حتی مخالفانش هم لحظهای سکوت کنند.
او قصد نداشت خودش را کوچک نشان بدهد.
یکی از مدیران ارشد پوشهای را روی میز کوبید.
«آقای جئون، این شرکت جای افراد عادی نیست.»
«با چه منطقی ایشون رو وارد مهمترین پرونده شرکت کردین؟»
«اگر رسانهها بفهمن، اعتبارمون از بین میره.»
چند نفر دیگر هم با حرفش موافقت کردند.
زمزمهها در سالن پیچید.
هانا لبخند کوتاهی زد.
«نگران اعتبار شرکت نباشین.»
«نگران کسی باشین که تونسته وارد شرکتتون بشه و اطلاعات محرمانه بدزده.»
«من حداقل بلدم از نزدیک دنبال سرنخ بگردم، نه فقط پشت این میزها بشینم.»
چند نفر از مدیران ساکت شدند.
پاسخش مستقیم و بدون توهین بود.
مدیر دیگری با اخم گفت:
«خانم پارک، شما فقط یک راننده مسابقه و مکانیک هستین.»
«پروندههای امنیتی به شما ربطی نداره.»
هانا خیلی آرام جواب داد:
«همون رانندهای که ماشینش دستکاری شد و سرنخ این پرونده رو پیدا کرد.»
دیگر کسی چیزی نگفت.
جونگ کوک که تا آن لحظه ساکت بود، پروندهای را باز کرد.
چند عکس روی مانیتور سالن نمایش داده شد.
تصاویر خرابکاری در بخش تحقیق و توسعه، انفجار پارکینگ و گزارش سرقت اطلاعات.
همه مدیران با دقت به صفحه نگاه میکردند.
هیچکس نمیتوانست اوضاع را عادی جلوه دهد.
جونگ کوک با صدایی آرام گفت:
«هدف این حمله فقط اطلاعات شرکت نبود.»
«دشمن میخواد اعتماد سرمایهگذارها رو هم از بین ببره.»
«هر اشتباه کوچکی، میلیونها وون به شرکت ضرر میزنه.»
مدیران با نگرانی به هم نگاه کردند.
همه متوجه جدی بودن شرایط شدند.
در همان لحظه، یکی از اعضای هیئتمدیره گوشیاش را روی میز گذاشت.
صفحه اخبار اقتصادی باز بود.
تیتر بزرگ قرمز رنگی دیده میشد.
«شایعه رابطه مدیرعامل JK Motors با راننده مشهور مسابقات.»
چند خبرگزاری دیگر هم همان خبر را منتشر کرده بودند.
مدیر با ناراحتی گفت:
«از صبح ارزش سهام شرکت سه درصد افت کرده.»
«سرمایهگذارها دنبال توضیح هستن.»
«اگر امروز واکنش نشون ندیم، فردا دیر میشه.»
همه سالن دوباره در سکوت فرو رفت.
حتی هانا هم برای اولین بار جدی شد.
یکی از سهامداران سالخورده گفت:
«رسانهها معتقدن خانم پارک بدون دلیل وارد شرکت شده.»
«اگر این شایعه ادامه پیدا کنه، همه فکر میکنن مدیرعامل از موقعیتش سوءاستفاده کرده.»
«باید همین امروز تکلیف این موضوع مشخص بشه.»
چند نفر با سر حرفش را تأیید کردند.
هانا آهسته گفت:
«من میتونم از این پرونده کنار بکشم.»
«اینطوری دیگه مشکلی برای شرکت پیش نمیاد.»
چند مدیر با رضایت به او نگاه کردند.
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید،
جونگ کوک حرف او را قطع کرد.
«دیر شده.»
همه نگاهها به سمت جونگ کوک برگشت.
او از جایش بلند شد.
کت سرمهایاش را مرتب کرد.
نگاهش روی اعضای هیئتمدیره چرخید.
چهرهاش مثل همیشه آرام بود.
«اگر خانم پارک از شرکت خارج بشن، رسانهها این کار رو اعتراف ما به شایعات میدونن.»
«اگر سکوت کنیم، ارزش سهام باز هم پایین میاد.»
«و اگر حقیقت پرونده فاش بشه، دشمن دقیقاً به چیزی که میخواد رسیده.»
هیچکس پاسخی نداشت.
همه منتظر ادامه حرفش بودند.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد جونگ کوک خیلی ساده گفت:
«تنها راه، اینه که به همه اعلام کنیم رابطه ما واقعی و قانونیه.»
زمزمهای در سالن پیچید.
هانا با تعجب به او نگاه کرد.
چند نفر حتی از روی صندلی بلند شدند.
جونگ کوک بدون تغییر حالت ادامه داد:
«من و خانم پارک، ازدواج قراردادی میکنیم.»
انگار زمان برای چند ثانیه متوقف شد.
هیچ صدایی در سالن شنیده نمیشد.
مدیران با ناباوری به او خیره مانده بودند.
هانا هم کاملاً شوکه شده بود.
جلسه با تصمیم مدیرعامل پایان یافت.
خبرنگارها هنوز بیرون ساختمان منتظر بودند.
اما هیچ توضیحی به آنها داده نشد.
جونگ کوک از هانا خواست چند دقیقه در دفترش بماند.
او هم بدون حرف دنبالش رفت.
داخل دفتر، جونگ کوک کشوی میزش را باز کرد.
این بار پوشهای سفید روی میز گذاشت.
روی جلد آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
**Marriage Contract**
هانا نگاهش را از پوشه برداشت و گفت:
«یعنی از اول برای همین منو وارد این بازی کردی؟»
ادامش کامنت ها جا نشد
پارت : ۱۵
سالن جلسات در سکوت فرو رفته بود.
همه نگاهها روی هانا ثابت مانده بود.
هیچکس انتظار نداشت یک مکانیک ساده روبهروی هیئتمدیره بزرگترین شرکت خودروسازی کره بنشیند.
چند نفر از مدیران با نارضایتی به هم نگاه میکردند.
فضای جلسه هر لحظه سنگینتر میشد.
هانا با شلوار بگ کرم، بادی مشکی و بلیزر بلند کرم روی صندلی نشست.
کیف چرمیاش را کنار دستش گذاشت.
بدون کوچکترین اضطرابی به چهره مدیران نگاه کرد.
اعتمادبهنفسش باعث شده بود حتی مخالفانش هم لحظهای سکوت کنند.
او قصد نداشت خودش را کوچک نشان بدهد.
یکی از مدیران ارشد پوشهای را روی میز کوبید.
«آقای جئون، این شرکت جای افراد عادی نیست.»
«با چه منطقی ایشون رو وارد مهمترین پرونده شرکت کردین؟»
«اگر رسانهها بفهمن، اعتبارمون از بین میره.»
چند نفر دیگر هم با حرفش موافقت کردند.
زمزمهها در سالن پیچید.
هانا لبخند کوتاهی زد.
«نگران اعتبار شرکت نباشین.»
«نگران کسی باشین که تونسته وارد شرکتتون بشه و اطلاعات محرمانه بدزده.»
«من حداقل بلدم از نزدیک دنبال سرنخ بگردم، نه فقط پشت این میزها بشینم.»
چند نفر از مدیران ساکت شدند.
پاسخش مستقیم و بدون توهین بود.
مدیر دیگری با اخم گفت:
«خانم پارک، شما فقط یک راننده مسابقه و مکانیک هستین.»
«پروندههای امنیتی به شما ربطی نداره.»
هانا خیلی آرام جواب داد:
«همون رانندهای که ماشینش دستکاری شد و سرنخ این پرونده رو پیدا کرد.»
دیگر کسی چیزی نگفت.
جونگ کوک که تا آن لحظه ساکت بود، پروندهای را باز کرد.
چند عکس روی مانیتور سالن نمایش داده شد.
تصاویر خرابکاری در بخش تحقیق و توسعه، انفجار پارکینگ و گزارش سرقت اطلاعات.
همه مدیران با دقت به صفحه نگاه میکردند.
هیچکس نمیتوانست اوضاع را عادی جلوه دهد.
جونگ کوک با صدایی آرام گفت:
«هدف این حمله فقط اطلاعات شرکت نبود.»
«دشمن میخواد اعتماد سرمایهگذارها رو هم از بین ببره.»
«هر اشتباه کوچکی، میلیونها وون به شرکت ضرر میزنه.»
مدیران با نگرانی به هم نگاه کردند.
همه متوجه جدی بودن شرایط شدند.
در همان لحظه، یکی از اعضای هیئتمدیره گوشیاش را روی میز گذاشت.
صفحه اخبار اقتصادی باز بود.
تیتر بزرگ قرمز رنگی دیده میشد.
«شایعه رابطه مدیرعامل JK Motors با راننده مشهور مسابقات.»
چند خبرگزاری دیگر هم همان خبر را منتشر کرده بودند.
مدیر با ناراحتی گفت:
«از صبح ارزش سهام شرکت سه درصد افت کرده.»
«سرمایهگذارها دنبال توضیح هستن.»
«اگر امروز واکنش نشون ندیم، فردا دیر میشه.»
همه سالن دوباره در سکوت فرو رفت.
حتی هانا هم برای اولین بار جدی شد.
یکی از سهامداران سالخورده گفت:
«رسانهها معتقدن خانم پارک بدون دلیل وارد شرکت شده.»
«اگر این شایعه ادامه پیدا کنه، همه فکر میکنن مدیرعامل از موقعیتش سوءاستفاده کرده.»
«باید همین امروز تکلیف این موضوع مشخص بشه.»
چند نفر با سر حرفش را تأیید کردند.
هانا آهسته گفت:
«من میتونم از این پرونده کنار بکشم.»
«اینطوری دیگه مشکلی برای شرکت پیش نمیاد.»
چند مدیر با رضایت به او نگاه کردند.
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید،
جونگ کوک حرف او را قطع کرد.
«دیر شده.»
همه نگاهها به سمت جونگ کوک برگشت.
او از جایش بلند شد.
کت سرمهایاش را مرتب کرد.
نگاهش روی اعضای هیئتمدیره چرخید.
چهرهاش مثل همیشه آرام بود.
«اگر خانم پارک از شرکت خارج بشن، رسانهها این کار رو اعتراف ما به شایعات میدونن.»
«اگر سکوت کنیم، ارزش سهام باز هم پایین میاد.»
«و اگر حقیقت پرونده فاش بشه، دشمن دقیقاً به چیزی که میخواد رسیده.»
هیچکس پاسخی نداشت.
همه منتظر ادامه حرفش بودند.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد جونگ کوک خیلی ساده گفت:
«تنها راه، اینه که به همه اعلام کنیم رابطه ما واقعی و قانونیه.»
زمزمهای در سالن پیچید.
هانا با تعجب به او نگاه کرد.
چند نفر حتی از روی صندلی بلند شدند.
جونگ کوک بدون تغییر حالت ادامه داد:
«من و خانم پارک، ازدواج قراردادی میکنیم.»
انگار زمان برای چند ثانیه متوقف شد.
هیچ صدایی در سالن شنیده نمیشد.
مدیران با ناباوری به او خیره مانده بودند.
هانا هم کاملاً شوکه شده بود.
جلسه با تصمیم مدیرعامل پایان یافت.
خبرنگارها هنوز بیرون ساختمان منتظر بودند.
اما هیچ توضیحی به آنها داده نشد.
جونگ کوک از هانا خواست چند دقیقه در دفترش بماند.
او هم بدون حرف دنبالش رفت.
داخل دفتر، جونگ کوک کشوی میزش را باز کرد.
این بار پوشهای سفید روی میز گذاشت.
روی جلد آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
**Marriage Contract**
هانا نگاهش را از پوشه برداشت و گفت:
«یعنی از اول برای همین منو وارد این بازی کردی؟»
ادامش کامنت ها جا نشد
- ۲.۳k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط