" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ¹⁶
سپس دست جونگکوک را گرفت.
هر دو شروع کردند به دویدن.
تهیونگ جلو تر میرفت و جونگکوک پشت سرش.
چند قدمی موتور تهیونگ بودند...
اما ناگهان یکی از آنها تهیونگ را دید و به همکارانش اطلاع داد.
_ پیداش کردم!!!
از این طرف.
تهیونگ حسابی ترسیده بود و نمیدانست باید چه کار کند.
نفس نفس میزد و عرق بر روی پیشانیاش نشسته بود.
لحظه ای به جونگکوک نگاه کرد.
که زانوانش را گرفته بود و نفس نفس میزد.
انگار که حالش خیلی از تهیونگ بد تر باشد.
تهیونگ که از دیدن این لحظه قلبش مچاله شد فورا تصمیمی گرفت و آن را عملی کرد.
یک دستش را پشت زانوان جونگکوک و دست دیگری را روی کمرش قرار داد و آن را از زمین بلند کرد.
و با سرعتی چند برابر بیشتر قدم برمیداشت.
جونگکوک که تا آن لحظه دردی شدید در ناحیهی سرش احساس میکرد ،
با این کار تهیونگ هوش از سرش پرید و بیهوش شد.
تهیونگ که متوجه این موضوع شد با لحنی بسیار نگران تند تند اسمش را صدا میزد.
+ جونگکوکی؟!
جونگکوکی حالت خوبه؟؟!
الان میبرمت بیمارستان طاقت بیار!
سپس سوار موتور شد و جونگکوک را روی پا هایش قرار داد.
دو دستش را دو طرف او گذاشت و فرمان را گرفت.
پایش را روی گاز فشرد و با تمام سرعت از بار دور شد.
ناگهان یادش افتاد که جونگکوک از سرعت زیاد هراس دارد و لابد الان خیلی ترسیده است.
نگاهی کوتاه به او انداخت که غافل از همچی بیهوش روی پا هایش افتاده است.
چند دقیقهی بعد جلوی نزدیک ترین درمانگاه نگه داشت.
دوباره تن بیهوش جونگکوک را بلند کرد وارد بیمارستان شد.
به سمت پذیرش رفت.
منشی که دید دوستش اینگونه از حال رفته دلش به حال آنها سوخت.
سریع به همکارانش گفت که جونگکوک را برای معاینه پیش دکتر متخصص ببرند.
تهیونگ کلافه و خسته روی صندلی نشست.
آرنج هایش را روی زانوانش گذاشت و دستش را به پشت سرش برد.
دائم خودش را سرزنش میکرد که چرا باید شب را در آن بار لعنتی میگذراند.
و از آن بدتر چرا جونگکوک را با خودش برد به آنجا.
عذاب وجدان تمام وجودش را گرفته بود و فقط دلش میخواست دوباره جونگکوک را سر پا ببیند.
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
part : ¹⁶
سپس دست جونگکوک را گرفت.
هر دو شروع کردند به دویدن.
تهیونگ جلو تر میرفت و جونگکوک پشت سرش.
چند قدمی موتور تهیونگ بودند...
اما ناگهان یکی از آنها تهیونگ را دید و به همکارانش اطلاع داد.
_ پیداش کردم!!!
از این طرف.
تهیونگ حسابی ترسیده بود و نمیدانست باید چه کار کند.
نفس نفس میزد و عرق بر روی پیشانیاش نشسته بود.
لحظه ای به جونگکوک نگاه کرد.
که زانوانش را گرفته بود و نفس نفس میزد.
انگار که حالش خیلی از تهیونگ بد تر باشد.
تهیونگ که از دیدن این لحظه قلبش مچاله شد فورا تصمیمی گرفت و آن را عملی کرد.
یک دستش را پشت زانوان جونگکوک و دست دیگری را روی کمرش قرار داد و آن را از زمین بلند کرد.
و با سرعتی چند برابر بیشتر قدم برمیداشت.
جونگکوک که تا آن لحظه دردی شدید در ناحیهی سرش احساس میکرد ،
با این کار تهیونگ هوش از سرش پرید و بیهوش شد.
تهیونگ که متوجه این موضوع شد با لحنی بسیار نگران تند تند اسمش را صدا میزد.
+ جونگکوکی؟!
جونگکوکی حالت خوبه؟؟!
الان میبرمت بیمارستان طاقت بیار!
سپس سوار موتور شد و جونگکوک را روی پا هایش قرار داد.
دو دستش را دو طرف او گذاشت و فرمان را گرفت.
پایش را روی گاز فشرد و با تمام سرعت از بار دور شد.
ناگهان یادش افتاد که جونگکوک از سرعت زیاد هراس دارد و لابد الان خیلی ترسیده است.
نگاهی کوتاه به او انداخت که غافل از همچی بیهوش روی پا هایش افتاده است.
چند دقیقهی بعد جلوی نزدیک ترین درمانگاه نگه داشت.
دوباره تن بیهوش جونگکوک را بلند کرد وارد بیمارستان شد.
به سمت پذیرش رفت.
منشی که دید دوستش اینگونه از حال رفته دلش به حال آنها سوخت.
سریع به همکارانش گفت که جونگکوک را برای معاینه پیش دکتر متخصص ببرند.
تهیونگ کلافه و خسته روی صندلی نشست.
آرنج هایش را روی زانوانش گذاشت و دستش را به پشت سرش برد.
دائم خودش را سرزنش میکرد که چرا باید شب را در آن بار لعنتی میگذراند.
و از آن بدتر چرا جونگکوک را با خودش برد به آنجا.
عذاب وجدان تمام وجودش را گرفته بود و فقط دلش میخواست دوباره جونگکوک را سر پا ببیند.
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
- ۳۲۳
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط