پارت ۲/اخر
پارت ۲/اخر
«چان؟!»
چان وسط اتاق ایستاده بود.
موهایش خیس بود.
حوله روی سرش بود.
لباس سیاه پوشیده بود.
و یک سطل آب دستش بود.
چند ثانیه سکوت.
چان گفت:
«...شما چرا جیغ میزنید؟»
تو:
«تو چرا این شکلیای؟!»
چان به خودش نگاه کرد.
«حموم بودم.»
هیسونگ با عصبانیت گفت:
«تو نزدیک بود منو بکشی!»
چان:
«من؟! تو با جاروبرقی اومدی سراغ من!»
هیسونگ به جاروبرقی نگاه کرد.
آرام برداشتش.
«این برای دفاع از خودم بود.»
چان:
«تو حتی روشنش هم نکرده بودی.»
هیسونگ دکمهاش را زد.
جاروبرقی با صدای وحشتناکی روشن شد.
هر سه نفر جیغ زدند.
چان از ترس سطل آب را انداخت.
تو روی مبل پریدی.
هیسونگ جاروبرقی را ول کرد و فرار کرد.
و در همان لحظه...
درِ ورودی دوباره شروع کرد به کوبیده شدن.
بوم! بوم! بوم!
هر سه نفر خشکتان زد.
چان آرام گفت:
«بچهها...»
هیسونگ:
«چیه؟»
«من وقتی اومدم، در رو قفل کردم.»
سکوت.
بوم!
تو آرام گفتی:
«پس... کی پشت دره؟»
هیسونگ به چان نگاه کرد.
چان به هیسونگ.
هر سه به در نگاه کردند.
بعد صدایی از پشت در آمد:
«بچههاااا؟ منم!»
چان با تعجب گفت:
«نامجونه.»
در را باز کردید.
نامجون با دو کیسه خرید ایستاده بود.
«چرا در رو اینقدر دیر باز کردید؟»
تو با عصبانیت گفتی:
«ما فکر کردیم روح اومده!»
نامجون خندید.
«روح؟»
هیسونگ گفت:
«بله.»
نامجون وارد شد.
پایش به همان رد شکلات روی زمین خورد.
تعادلش را از دست داد.
کیسههای خرید از دستش افتاد.
یک هندوانه از کیسه بیرون آمد.
قل خورد.
به پایه میز خورد.
میز تکان خورد.
لامپ افتاد.
لامپ به جاروبرقی خورد.
جاروبرقی روشن شد.
همه دوباره جیغ زدند.
سکوت.
نامجون روی زمین نشسته بود.
هیسونگ به جاروبرقی خیره شده بود.
تو به هندوانه نگاه کردی.
چان به سقف نگاه کرد.
و در نهایت هیسونگ گفت:
«من فردا خونه عوض میکنم.»
نامجون پرسید:
«چرا؟»
هیسونگ با جدیت گفت:
«این خونه ارواح نداره.»
مکث کرد.
«ولی اعضاش خطرناکن.»
و تو همانجا فهمیدی...
هیچ روحی جرئت نمیکرد وارد خانهای شود که هیسونگ، جاروبرقی و نامجون همزمان در آن حضور داشتند.
«چان؟!»
چان وسط اتاق ایستاده بود.
موهایش خیس بود.
حوله روی سرش بود.
لباس سیاه پوشیده بود.
و یک سطل آب دستش بود.
چند ثانیه سکوت.
چان گفت:
«...شما چرا جیغ میزنید؟»
تو:
«تو چرا این شکلیای؟!»
چان به خودش نگاه کرد.
«حموم بودم.»
هیسونگ با عصبانیت گفت:
«تو نزدیک بود منو بکشی!»
چان:
«من؟! تو با جاروبرقی اومدی سراغ من!»
هیسونگ به جاروبرقی نگاه کرد.
آرام برداشتش.
«این برای دفاع از خودم بود.»
چان:
«تو حتی روشنش هم نکرده بودی.»
هیسونگ دکمهاش را زد.
جاروبرقی با صدای وحشتناکی روشن شد.
هر سه نفر جیغ زدند.
چان از ترس سطل آب را انداخت.
تو روی مبل پریدی.
هیسونگ جاروبرقی را ول کرد و فرار کرد.
و در همان لحظه...
درِ ورودی دوباره شروع کرد به کوبیده شدن.
بوم! بوم! بوم!
هر سه نفر خشکتان زد.
چان آرام گفت:
«بچهها...»
هیسونگ:
«چیه؟»
«من وقتی اومدم، در رو قفل کردم.»
سکوت.
بوم!
تو آرام گفتی:
«پس... کی پشت دره؟»
هیسونگ به چان نگاه کرد.
چان به هیسونگ.
هر سه به در نگاه کردند.
بعد صدایی از پشت در آمد:
«بچههاااا؟ منم!»
چان با تعجب گفت:
«نامجونه.»
در را باز کردید.
نامجون با دو کیسه خرید ایستاده بود.
«چرا در رو اینقدر دیر باز کردید؟»
تو با عصبانیت گفتی:
«ما فکر کردیم روح اومده!»
نامجون خندید.
«روح؟»
هیسونگ گفت:
«بله.»
نامجون وارد شد.
پایش به همان رد شکلات روی زمین خورد.
تعادلش را از دست داد.
کیسههای خرید از دستش افتاد.
یک هندوانه از کیسه بیرون آمد.
قل خورد.
به پایه میز خورد.
میز تکان خورد.
لامپ افتاد.
لامپ به جاروبرقی خورد.
جاروبرقی روشن شد.
همه دوباره جیغ زدند.
سکوت.
نامجون روی زمین نشسته بود.
هیسونگ به جاروبرقی خیره شده بود.
تو به هندوانه نگاه کردی.
چان به سقف نگاه کرد.
و در نهایت هیسونگ گفت:
«من فردا خونه عوض میکنم.»
نامجون پرسید:
«چرا؟»
هیسونگ با جدیت گفت:
«این خونه ارواح نداره.»
مکث کرد.
«ولی اعضاش خطرناکن.»
و تو همانجا فهمیدی...
هیچ روحی جرئت نمیکرد وارد خانهای شود که هیسونگ، جاروبرقی و نامجون همزمان در آن حضور داشتند.
- ۷۹
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط