آرومتمیکنم
#آرومـت_میکنم . .🔥
#پارت_15
همون لحظه در کلاس باز شد
و دبیرمون اومد
بچه ها به اجبار سکوت کردن و نتونستن جوابی بهشون بدم
سنگینی نگاه بعضیا و پچ پچشون بود
توانا زیر گوشم پچ زد
- با کی اومدی تپش؟!
نکنه منظورشون داداشته!!
سر تکون دادم، که چشماش برق زد
با ذوق گفت
- چرا بهمم نگفتی اومده
لعنتی اون داف آمریکایی برگشته و تو به من نگفتی؟
یه لحظه خندم گرفت
میدونستم داره شوخی میکنه
وگرنه توانا عاشق پسر عموش بود
و قرار بود از سربازی برگرده ازدواج کنن
با یادآوری چاعان یه لحظه فشارم افتاد
کسی که همه فکر میکردن بردارمه
پسری از مادر و پدر جداییم
ولی با برچسب خواهر و برادر بزرگ شدیم
و وقتی ۱۵ سالش شد رفت آمریکا کنار مادرش
هر سال میاومد و بعد مدت کوتاهی میرفت
اما اینبار یهو گفت میخوام برای همیشه به ایران برگردم
شب تولد 18 سالگیم برگشت
دیروز
دقیقا وقتی مامان و بابا برای مهمونی به لواسون رفته بودن
چاعان اومد دنبالمو منو کنار داداش توانا دید و فکر اشتباه کرد
اون اتفاق افتاد
با فکر به دیشب یه جوری شدم
حس کردم گرممه و بد...نم مور مور شد
این چه حال کوفتی بود بهم دست داد؟
نویسنده: خودم
اصکی ممنوع
#پارت_15
همون لحظه در کلاس باز شد
و دبیرمون اومد
بچه ها به اجبار سکوت کردن و نتونستن جوابی بهشون بدم
سنگینی نگاه بعضیا و پچ پچشون بود
توانا زیر گوشم پچ زد
- با کی اومدی تپش؟!
نکنه منظورشون داداشته!!
سر تکون دادم، که چشماش برق زد
با ذوق گفت
- چرا بهمم نگفتی اومده
لعنتی اون داف آمریکایی برگشته و تو به من نگفتی؟
یه لحظه خندم گرفت
میدونستم داره شوخی میکنه
وگرنه توانا عاشق پسر عموش بود
و قرار بود از سربازی برگرده ازدواج کنن
با یادآوری چاعان یه لحظه فشارم افتاد
کسی که همه فکر میکردن بردارمه
پسری از مادر و پدر جداییم
ولی با برچسب خواهر و برادر بزرگ شدیم
و وقتی ۱۵ سالش شد رفت آمریکا کنار مادرش
هر سال میاومد و بعد مدت کوتاهی میرفت
اما اینبار یهو گفت میخوام برای همیشه به ایران برگردم
شب تولد 18 سالگیم برگشت
دیروز
دقیقا وقتی مامان و بابا برای مهمونی به لواسون رفته بودن
چاعان اومد دنبالمو منو کنار داداش توانا دید و فکر اشتباه کرد
اون اتفاق افتاد
با فکر به دیشب یه جوری شدم
حس کردم گرممه و بد...نم مور مور شد
این چه حال کوفتی بود بهم دست داد؟
نویسنده: خودم
اصکی ممنوع
- ۲.۶k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط